ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هر کی به هر کی 240

تا آنی بخواد بفهمه چی شده از پشت زدم گرفتمش .. دست و پا می زد چه جور -عزیزم . عزیز دلم واسه چی همه رو تر سوندی . این لجبازی ها چیه -من می خواستم تو رو بترسونم . فقط تو . یعنی تو نمی تونستی یه وقت دیگه ای امتحان بگیری ؟ اونم وقتی که من و تو توی بغل هم بودیم واقعا خجالت آوره .. ولم کن . دستتو بکش جیغ می کشم . -تو خیلی از بقیه منطقی تر بودی چرا این جوری شدی ؟ -ازبس دیدم اونا بی منطقن . هر زنی فقط به این فکره که به خودش لذت بده . فقط  کس اون حال کنه و بس . -آنیتا تو از همه شون خود خواه تری . انگاری که دنیا فقط برای تو ساخته شده و تا زمانی که تو زنده هستی حق تو از سایر آدمای روی زمین بیشتره . در حالی که نباید این جوری باشه . حالا بیا بغل داداشت . ببین این جا چقدر جاش تنگه . عملیات خیلی سخته و تازه تو کی دست و پا داشتی این بلوز گرمو تنت کردی الان تا نیم ساعت دیگه آفتاب این جا  رو گرم می کنه  تا چند ساعتی نمیشه لباس گرم تنت کنی . تازه منم میرم لوت میدم که این جا قایم شدی -ببینم خلاف کردم ؟ چرا احترام منو نگه نمی داری . درسته که ما سکس دسته جمعی داریم ولی این جا که هرزه خونه نیست . و ما هم که هرزه نیستیم  . می خواستم بگم پس فرق ما با هرزه ها در چیه گفتم ولش . سر صبحی شیطونو لعنت کنم که معلوم نیست این دختره چشه .. -آنی داداش فدات شه من برم ؟ -برو -برم یکی دیگه رو بغل بزنم ؟ -کار همیشگیته .. اصلا بوی بسیج گرفتی . -اون که عطرش از همون عطرای مد روز بود .. -ازش پرسیدی یا این عطرا رو خوب می شناسی ؟ -بس کن .. ما رفتیم آنیتا . دیگه به اندازه کافی لوست کردم . باید نشون بدم که هر کی بخواد لوس بازی کنه دیگه خودش ضرر کرده . من رفتم .. با اجازه .. دیگه هم نازت رو نمی کشم و لوست نمی کنم . برگشتم به میون جمع .. یه چهل متری رو که ازش فاصله گرفتم چند بار صدام زد ولی من تحویلش نگرفتم . بذار توی خماری بمونه . تازه من دیگه جونی واسه گاییدن اون نداشتم و حالا می تونستم یه منتی هم سرش بذارم که من خواستم و تو نخواستی . این اشرف جنده بد جوری خسته ام کرده بود ولی من حسابی حسابشو گذاشته بودم کف دستش .. گوشه و کنار حیاط چند زن و مرد مشغول بودند . مامان الیا و آرمی و بابا و عمو اومدن سمت من .. آهو هم به اونا پیوست .. کمی نگران بودند البته آرمیلا خواهرم و دخترعموم آهو دو تایی شون معتقد بودند که آنیتا داره خودشو لوس می کنه و حق با اونا بود .. در همون فضای هتل آفتاب رو چمنهای سبز تابیده فضاشو  معتدل و لذت بخش کرده بود . مامان و بابا خوشحال تر از بقیه شدن وقتی خبر سلامتی آنیتا رو شنیدن .. دسته جمعی رو همون چمنها ولو شده از منم خواستن که برم پیششون . زن عمو ثریا هم اومده بود  -بس کنین این کارارو . شبانه روز که نباید بریم توی هم و مدام تن و بدن لختمونو به هم بمالونیم . الان باید بشینیم صبحانه بخوریم و عملیات رزمایش یا مانور راهیان نور رو در فضای خارج از این جا انجام بدیم . مامان الیا : اتفاقا نظر منم همینه دیگه .. اگه صبحونه کامل بخوریم تا دو ساعتی رو نباید زیاد فعالیت کنیم -نیست مامان جون که تو رعایت می کنی  . یادت رفته چند بار که زیر کیر من بودی در حال خوردن صبحونه هم بودی و می گفتی می خوای کاری کنی که وقت تلف نشه ؟ -حالا بیا دل مادرت رو نشکن . تو که خودت می دونی شنیدن حرف مادر از واجباته . اون تمام زندگیشو واسه شما بچه ها گذاشته .. -ببینم این داداش آرین و پریسا رو ندیدی ؟ -پریسا  همین دور و برا بود ولی انگاری از این آرین خیری به ما نمی رسه . -مامان الان به داداشی میگم یه آشتی ملی رو اینجا پیاده کنیم -داداش چطوری ؟ زنت کجاست . نبینم این قدر بی غیرت شده باشی . نکنه الان در حال خیانت کردن به توست . - نمی دونم این زن منه و تو چرا این قدر راجع به اون حساسیت نشون میدی . -زن داداش آدم مث آبجی آدم می مونه -و خیلی هم حال میده که آدم سه تا آبجی خودشو با هم بکنه . -حالا این قدر تو یکی دیگه واسه ما غیرت بازی در نیار . شنیدم تو زیاد هوای مامانو نداری -آریا حالا من یه حرفی زدم .. یه چشمکی به داداش زده و همون جا دو تایی مامانو خوابوندیم . زن عمو ثریا : پس من چی ..  بابا آزاد : من خودم نوکرتم .. هنوز آرمیلا و آهو مونده بودند که باید خودشونو به مردی می مالوندند و عمو آراد که کنارشون بود و بابا رفتن وسط اونا ... بابای خوش سلیقه ما تا  دختره رو دید مادره رو ول کرد . رفت سراغ برادر زاده اش آهو همون عشق قدیمی و نافرجام من..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی