ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان بخش بر چهار 59

از هر طرفی داشتند به من حال می دادند و منم چاره ای نداشتم جز حال کردن . دلم می خواست جیغ بکشم سرمو بکنم زیر آب .  چهار تا کیر با هم بره توی کسم . آتیش بگیرم . این ور و اون ور برم . حال کنم . بسوزم . غرق هوس شم . نمی دونستم دیگه چه جوری میشه عشق و حال کرد .  دستامو  به هر بدنی که نزدیک بود رسونده لمسش می کردم . فقط خوشی بود و لذت . لذت و بی خبری . کاری نداشتیم که اون بیرون چی می گذره و بقیه چی میگن . بقیه که نمی دونن چه خبره . در گناه خودمون و در لذت خودمون غرق بودیم . کاری هم به این نداشتم که چه اتفاقی میفته . احساس خوبی که می دونستم لذت منو به اوجش می رسونه و به من آرامش میده ... تنها چیزی که برام اهمیتی نداشت قلی بود . شوهری که رفته بود به گور سیاه . حتما پیش خودش فکر می کنه ما اینجا چه عذابی می کشیم . اگه فکری داشته باشه . شاید هم اصلا عین خیالش نباشه . اگه بدونم اون کی میاد خودمو از این خونه موقتا گم می کنم تا نتونه منو ببینه . فکر می کنه که من چقدر تشنه کیرم . چهار تا کیر چهار تا دسته گل  دور و بر خار های کسم بودند و خارششو می گرفتند . پنجه هامو به پهلو های اسحاق فشار می دادم . حس کردم در اون فضا داره خوابم می گیره و دارم میرم به دنیایی که  هزاران فرسنگ با این دنیا فاصله داره . به آسمونی که خودم هستم و خودم . دیگه این فکرای زمینی رو من اثری نداره . وقتی حس کردم دارم ارگاسم میشم و مایع هوسی ازم در حال ریزشه اونم در اینجا و پس از چند ساعتی که توسط جمشید گاییده و ارضا شدم خیلی تعجب می کردم . اینجا چیزی نمی تونست باشه جزآرامش خیال و این که تونسته بودم به پسرام خیانت کنم و با مرد دیگه ای باشم و اونا نفهمن و یا آرامشی که از یک زندگی مرفه همراه با تا مین نیاز های جنسی در هر شرایطی داشتم . خودمو رها کردم تا به هر صورتی که دوست دارن با من حال کنن و لذت ببرن . دیگه بهشون نمی گفتم که چیکار کنن و چیکار نکنن . اصلا حس نداشتم و نفهمیدم کی از اون فضا پا شدیم و رفتیم زیر دوش . اون زیر هم که بودم  دستای زیادی رو روی بدنم حس می کردم . لبهایی که روی کسم می نشست . نوک سینه هایی که توسط لبها مکیده می شد . چاک کونی که از وسط باز می شد و سوراخ کونی که توسط زبون بچه ها لیسیده می شد . دنیای لذت و عشق و حال همچنان به من آرامش می داد . خودمو در بی نهایت حس می کردم ولی نه نه .. بازم هم در حال اوج گیری بودم . انگاری جا داشتم . دستمو گذاشته بودم رو سینه هام و اونا رو می گردوندم تا هوس خودمو تنظیم کنم . ضربان شدید قلبمو حس می کردم -پسرا من دارم از حال میرم . اسحاق : الان می بریمت بیرون مامان . ما بهت حال میدیم . حس کردم که یکی دو تا شون بلندم کردن .  خشکم کرده و منو انداختن رو تخت . احساس می کردم که دارم خنک میشم و حالم جا میاد . بازم نوازشها و مکیدنهای اونا رو می خواستم . کیرشونو که به من لذت بده و مثل یک شمشیر وارد غلاف کس و کونم شه . بوسه های نرمشون بهم لذت می داد . متوجه شدم  که یه چیزی ازم داره می ریزه . تعجب کردم . نمی تونستم خوب فکر کنم . این نباید آب کسم باشه . چون آب کس به این صورت نمیومد . دستمو گذاشتم سر کس و بعد اونو فرو کردم اون داخل . چسبندگی خاصی رو انگشتام  نشست . اون منی پسرا بود . جاااااااااان چه حالی می داد ! هنوز در حال ریزش بود . چشامو بسته بود و به حرکات یکی از کیر هایی که رفته بود توی کسم فکر می کردم . می دونستم کیر اسحاق نیست . اشکان بود که داشت منو می گایید . سرمو بالا آورده چشامو باز کردم به حرکت کیر در حال رفت و بر گشت نگاه می کردم . انگاری از منی داخل کس من روی کیر اشکان کره درست شده بود . خنده ام گرفته بود . چه افکاری ! چه فانتزی هایی ! لاپام فقط باز بود و نوبتی میومدن منو می کردند . چقدر سرویس دهی به چهار تایی شون وقت می برد . گاهی وقتا متوجه بودم که علاوه بر لذتی که خودش می خوان ببرن دوست دارن کاری کنن که لیاقت و قدرت خودشونو در حال دادن به منم نشون بدن . نیاز به این داشتم که منو بغل کنن و بخوابم . -پسرا از درس خوندن نیفتین دارین خودتونو به کشتن می دین . فکر نکنم باباتون توی خارج این جوری مثل شما عشق و حال کنه . احسان : با با احتمالا با زنای دست خورده زیادی سر و کار داره . مثل ما نیست که جنس اختصاصی داشته باشه . یه لحظه دو نفری نگاهمون به هم دوخته شد و دسته جمعی زدیم زیر خنده . از این که من اختصاصی باشم خنده ام گرفته بود . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی