ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 1

از دست این خواهرام دیگه دیوونه شده بودم  . دوسال از پریزاد بزرگتر بودم و چهار سال از پریناز . آخرای پاییز هوس کرده بودند که یک سفر سیاحتی به تایلند داشته باشن . اونم بدون همسرانشون . نه این که اونا دلشون نخواد که شوهرا با هاشون بیان . هیشکدومشون نمی تونستن کاسبی شونو ول کنن و بیان . هر چند ما سه تا خواهر هم همچین بیکار بیکار نبودیم . سه تایی مون یه آرایشگاه ردیف کرده بودیم و واسه خودمون هم کلی مشتری داشتیم . اون دو تا می خواستن منو هم کم کم راضی کردن با اونا بیام . ولی دیگه گفتیم یه ده روزی رو بی خیال این حرفا شیم . شوهر من استاد دانشگاه بود و دو تا دامادم هر دو تاشون دبیر دبیرستان بودند ولی اوقات بیکاری رو کارای متفرقه ای هم انجام می دادند مثل بساز و بفروش ساختمون . ولی شوهرم مهران سرش به این راهها درد نمی کرد . من تازه سی سالم شده بود . یه پسر پنج ساله داشتم که خیلی هم ناز و خوشگل بود . خیلی هم شبیه من بود . با پوستی سفید و روشن و لطیف ..  خواهرا صحبت رفتن رو کردن دامادام غصه شون شد . نه این که به اونا بی اعتماد باشن از این که مثلا در دیار غربت سر و گوششون بجنبه بلکه واسه این که خیلی شیطون بودند و سر به سر خیلی ها میذاشتن . اونا در مجالس و مهمونی های عمومی خیلی بی خیال بودند و حجابشونو حفظ نمی کردند ولی من از بچگی این جوری نبودم . سختم بود پیش یه نامحرم روسری از سرم بردارم .  با این رسم های مسخره ای که معلوم نبود کی مد کرده به شدت مخالف بودم . مثلا مردا دستشونو به طرف زنا دراز کنن یا بالعکس و با هم دست بدن . اصلا این چه معنا داره . راستش اولش نمی خواستم با این دو تا برم . ولی دیدم بابام و دامادام اصرار می کنند و مهران هم به من میگه که تو که دوازده ماه سالو از وسطای صبح تا آخرای شب داری کار می کنی حداقل چند روزواسه خودت و استراحت خودت بذار . برام جدایی چند روزه از مهرزاد خوشگله که خیلی بهم وابسته بود خیلی سخت بود . پریناز 26 ساله که ته تغاری بود بهم گفت پریسا حالا ناز نکن بهمون خیلی خوش می گذره . اگه بدونی اونجا چه منظره های طبیعی قشنگی داره . همونی که تو دوست داری . پریزاد : راست میگه پریسا بیا این عکسا رو ببین .. آخخخخخخ چه دریایی .. چه ساحلی ... -ببینم اینجا کنارش استخر هم داره ؟/؟  اینا شورتشونو هم در می آوردن که دیگه هیچی تنشون نبود .. نه کار من نیست .. البته من فردی مذهبی نبودم و خیلی هم شاد و شنگول بوده و در میون فامیل در هنر رقص و قدرت و استقامت در رقصیدن در هر مجلسی کسی به پام نمی رسید ولی هر وقت یه مردی وارد می شد فوری دست می کشیدم و روسری رو میذاشتم رو سرم  و بر جستگیهای انداممو از دید مخفی می کردم  . خلاصه  از بس تو گوشم خوندن که منو هم دیگه مجبور کردند که با اونا برم . مهرزاد رو هم دادیم بابا مامانم که پسر نداشته و اونم تنها نوه شون بود داشته باشن . -عزیزم مهران خیلی سختمه که می خوام تنهات بذارم و برم . دلم برات تنگ میشه . کاش تو هم با ما میومدی . -سفر بعدی رو حتما با هم میریم .  از همون بچگی ها بپای این دو تا خواهرام بودم . هر وقت پسری دنبالشون راه می افتاد و اونا هم یه چراغ سبزی بهش نشون می دادند دستشونومی کشیدم و دورشون می کردم . کار به جایی رسیده بود که از من بیشتر حساب می بردند تا  از بابا مامانم . دیگه اونا رو عاصی کرده بودم . دو تا خواهر خیلی دور و بر من می پلکیدند و می خواستند هر طوری که شده کاری کنن که  از تصمیم خودم منصرف نشم . آخه شوهراشون رضایت خودشونو منوط به این دونستن که من با اونا برم . می دونستن که من با اونا باشم اتفاقی واسشون نمیفته . یواش یواش منم داشتم خودمو آماده می کردم که از این سفر نهایت لذتو ببرم . برای اولین باری بود که می خواستم پامو از کشور بذارم بیرون . -دخترا از الان بهتون بگم شلوغ بازی بی شلوغ بازی .. برین بساط  شرابخوری و از این بر نامه ها راه بندازین خودتون می دونین . منو که می شناسین . دو تایی تونو فلک می کنم .. -خواهر  اگه بخواهیم از این کارا بکنیم همین جا هم می تونیم . چرا این قدر گیر میدی . خیلی دوستشون داشتم . گاهی هم اونا رو اذیت می کردم . خلاصه با هم رفتیم .. اولین سفر من با هواپیما نبود . با این حال نمی دونم چرا استرس داشتم . کار های مقدماتی و تحویل وسایل و انتظار در فرودگاه هم دیگه تموم شد و سوار هواپیما شدیم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی