ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

قول بالاتر از قسم

چقدر خوشحال بودم از این که تونسته بودم به عنوان کار مند شهرداری استخدام شم . و خوشحال تر از اون این که پدر بزرگ یه خونه کلنگی ولی تمیزی رو که می خواست بکوبونه داد به من تا مشکل خودمو حل کنم . خودم رفتم خونه نلی .. نلی تازه رفته بود دانشگاه . چند سالی می شد که با هم دوست بودیم . عاشق هم بودیم . با هم صد ها ساعت تلفنی حرف زده چت کرده بودیم . بار ها بیرون رفته بودیم . چند بار هم بوسیده بودمش . دیگه همه از عشق ما با خبر بودن . چقدر خوشحال بودم . می دونستم نلی هم از این شرایط خیلی خوشحال میشه . بزرگترین آرزوی اون این بود که من حداقل امکانات یک از دواج رو داشته باشم . نورا خواهر نلی قبل از دوستی من با اون عاشقم بود .  نورا یه سالی رو از نلی کوچیک تر بود و تازه هیجده سالش شده بود . همون اول نوجوونی یکی دوبار واسم نامه داد ولی من توجهم همش به نلی بود . هرچند تورا هم در زیبایی دست کمی از نلی نداشت . فقط کمی لاغر تر بود . شش هفت سال پیش اون فقط به دست و پام نیفتاده بود .   در عوض نلی به من توجهی نداشت . اون تا فهمید نورا دوستم داره  باهام دوست شد . نمی دونم چرا . بعدا متوجه شدم که در خونه به نورا توجه خاصی دارن . ولی حالا هر انگیزه ای داشت می تونستم بعدا  اونو ردیفش کنم . مهم این بود که به عشقم جواب مثبت داد . .. -نورا ! نلی کجاست .. چرا این جوری نگام می کنی . اتفاق بدی افتاده ؟/؟ می خوام بهش خبر ای خوب بدم . به مامانت بگو هر وقت فرصت داره بیاییم خواستگاری . یه وقتی بذاره .. دعا می کنم یه شوهر خوب به گیرت بیفته .. -متاسفم پیمان .. دیشب خواستگاریش بود .. یه خواستگار خوب براش اومد . خیلی پولدار بود . بابا مامان بهش گفتن که کارو کاسبی تو مشخص نیست و از این حرفا . داود پسر بدی نیست . تازه می خواد همون اول یه آپار تمان به اسم نلی بکنه و قول داده ماه عسل اونو ببره اروپا .. -باورم نمیشه . باور نمی کنم نورا .. نه ..نهههههه دروغه .. -نلی همیشه دوست داشت یه سفر خارج از ایران بره .. -پس عشق و دوست داشتن چی .. یعنی شش سال الکی عمرمونو تلف کردیم . ؟ اون همه پیام و چت و ..دوستت دارم گفتن ها .. من باید ببینمش .. مادرش اومد جلو ..-چیه آقا پیمان شلوغش کردی ... دختره نخواست و رفت . زور که نیست . -مامان خواهش می کنم .. -تو دخالت نکن نورا ..اون باید حالیش باشه . این قدر بی ادبانه نباید بر خورد کنه -عاطفه خانوم من کی بر خورد بدی داشتم . فقط می خوام نلی رو ببینم . به خدا تف تو صورتش نمیندازم . آخه اون به من قول داده بود . برای من قول آدما از قسم با لاتره .. نلی خودشو نشون نداد . شب عروسیش قرار شد توی کوچه نباشیم . توی خونه نباشیم . آخه اونا سر کوچه بودند و ما ته کوچه .. به پدر و مادرم گفتم میرم پیش دوستام ولی بر گشتم . هنوز نلی رو پس از شب بله برونش ندیده بودم . چقدر خوشگل شده بود وقتی از ماشین عروس پیاده شد و دیدمش . من باید دستشو می گرفتم من باید پادشاه این ملکه می شدم . یه لحظه نگاهش به نگاه من افتاد . اثری از تاسف دیده نمی شد . نتونستم و نخواستم توی صورتش تف بندازم . رفتم خونه .. تا به ترانه های غم گوش کنم و اشک بریزم .. شاید هنوز کورسوی امیدی داشتم که اون بر گرده ولی دیگه همه چی تموم شده بود . راه بر گشتی نبود . اون بهم  قول داده بود . گفته بود که عاشق منه . دوستم داره . ...وقتی چشامو باز کردم و خودمو رو تخت بیمارستان دیدم تعجب کردم . نمی دونستم این جا کجاست . مادرمو دیدم و نورا و پدرو خواهرامو . یواش یواش داشت یادم میومد چی شده .. من تصمیم به خودکشی گرفته  و با خوردن کلی قرص این کارو هم کردم . مامان پروین اشاره ای به نورا کرد و گفت حالا دیگه تو باید بری  خونه . به اندازه کافی خودتو داغون کردی .. راست می گفت این دختر خیلی آشفته بود . وقتی که داشتن معده مو شستشو می دادن خواهرم پری رفته بود به عروسی و عروسو کشید کنار و جریانو بهش گفت و همونجا باهاش گلاویز شد .. نورا وقتی که جریانو فهمید با التماس همراه پری اومد . اون هنوز دوستم داشت عاشقم بود . عروسی خواهرشو ول کرد . به حرفای پدر و مادرش توجه نکرد .. پدرش اومد بیمارستان .. می خواست اونو به زور ببره ولی آن چنان جیغی کشید که پدره برای حفظ آبرو مجبور شد محیطو ترک کنه .. همه از این کار نورا تعجب کرده بودند . اون چشم رو هم نذاشته بود . از این کارش تعجب می کردم . بیش از این که از عاشق بودنش شگفت زده شم از این متعجب بودم  که شب از دواج خواهرش رو خونواده اش در اومده بود . اون قبل از اومدن به بیمارستان خواهرشو با سیلی نواخت و در میان همهمه و هر ج و مرج و بلبشو خودشو رسوند به من . فکر کنم واسه این که رسوایی نشه زیاد کاری به کارش نداشتند . روز بعد اون به نزد خونواده برگشت . ولی میومد به ملاقاتم . نلی دیگه نیومد به دیدنم . اون یک هفته بعد از از دواج ماه عسلو رفت به اروپا .  نورا جای نلی رو گرفته بود . هنوز حس می کردم باید راه زیادی طی بشه تا به همون جایی برسم که من و نلی درش قرار داشتیم . نباید دلسوزی و این که اونم دوستم داره سبب شه که من عاشقش شم . ولی عشق قرار دادی نیست . بعد از چند روز حس کردم که عاشقشم . نه به خاطر فداکاری و دلسوزیش .. نه به خاطر این که از شوک شکست خلاص شم .. شاید همه اینها مزید بر علت بود ولی دلیل واقعی این بود که اون شایسته عاشقش  شدن و دوست داشته شدن بود . اون مهربون و بی ریا و با فرهنگ بود . می شد روش حساب کرد . -نورا تو چطور سالها عشق منو تو دلت مخفی کردی . -پیمان ..عشق و پیمان عشق باید دو طرفه باشه . من تو رو به خاطر خودت دوست داشت . وقتی حس کردم تو خواهرمو دوست داری دیگه بی خیال شدم . یادته  قبل از این که با نلی دوست شی من برات قسم خوردم که تا ابد بهت وفادار می مونم  . تو بهم گفتی که  قولت برام بالاتر از قسمه .. من بهت گفتم پیمان قول میدم که بر سر پیمانم و عشقم بمونم .. و تو بهم گفتی که عاشقم نیستی . پس برای چی قول می خواستی پیمان !؟ . همون قولو نلی هم بهت داد . عشق چیزی نیست که بشه اونو با یک آپار تمان و یک سفر خارجه  عوضش کرد . عشق با ایثار و گذشت میاد . -نورا چه احساسی داشتی وقتی منو با نلی می دیدی .. -این که بتونم به خوبی احساس خودمو پنهون کنم و احساسات دیگه .. به خاطر خواهرم به دنبالت نباشم . به تو و خواسته ات احترام بذارم .با این وضع که تو برای من نمیشی کنار بیام . با حسرت بجنگم . ولی وقتی خبر خودکشی تو رو شنیدم مثل یک پلنگ زخمی شدم .. حالا هم اگه منو نخوای از زندگیت میرم بیرون . همون که زنده ای سالمی از همه چی برام با ارزش تره .. نورا وقتی این حرفا رو می زد تو خونه ما بود .. لبامو به هم می قشردم تا جلو اشکامو بگیرم . -نورا من تازه کارمند شدم خونه درست و حسابی هم ندارم قدیمیه ولی خدا رو شکر می کنم ممنون دار خدا و پدر بزرگم هستم .. فعلا نمی تونم تو رو سفر خارجه ببرم . نمی تونم یه آپار تمان به اسمت کنم . برات خرجای اون چنونی بکنم . -به تظرت یه دنیا بیش تر از یه سقر و یه خونه نمی ارزه ؟/؟ وقتی که خونه عشق تو رو داشته باشم باشم دیگه این زرق و برقا رو می خوام چیکار .. -بابا مامانت چی -اونا رو همچین آب بندی کردم که دیگه بفهمن نباید جوون مردمو اذیت کنن -به ضرر تو که نشد -فدات اینو راست گفتی . -نورا عاشقتم . دوستت دارم . با من از دواج می کنی ؟/؟ -دوباره بگو -یک جمله رو یا هر سه تا رو .. -هر سه تا رو -چند بار بگم .. -وووووووییییییی دیوونه ام کردی .. -نگو نورا ! دیوونه تم عاشقتم . دوستت دارم . با من از دواج می کنی .. خودشو انداخت تو ی بغلم . برای اولین بار لبامو رو لبای داغ نورا گذاشتم . من عشق واقعی خودمو پیدا کرده بودم . دیگه کاری به نلی نداشتم . حتی ازش کینه ای هم به دل نگرفتم . اون می شد خواهر زن من . لباشو ول نمی کردم . اونم ول نمی کرد .. یه لحظه ازش پرسیدم جوابمو ندادی با من از دواج می کنی ؟/؟ -نه -نه ؟/؟ چرا ؟/؟ -یه شرط داره پیمان .. شرطش اینه که به من قول بدی که به من وفادار می مونی . قول بالاتر از قسمه . -بهت قول میدم عزیز من ..عشق من .. هستی من ..نفسم , جونم .-یه شرط دیگه هم داره .. -چیه نورا نازتو بکن .. یه نگاهی بهم کرد و گفت شرط دیگه اش اینه که لباتو چند دقیقه گاز بگیرم و خون عشقو بمکم . -درد داره می سوزونه -ولی نه به اندازه هفت سال درد و سوزش من -حالا که فهمیدی چقدر دوستت دارم چقدر سخت گیر شدی . من آماده ام گاز بگیر ولی اون سخت در آغوشم گرفت و لبامو مکید و منو وارد دنیای داغ بوسه کرد . -عشق من ..پیمان من ! من با تو تا هر کجا که بخوای میام . حتی  حاضرم جایی زندگی کنم که سقفش آسمون باشه و کفش زمین . راستی یادت رفته سالها پیش بهت چه قولی دادم ؟! وقتی من رو قولم هستم خب معلومه که همیشه باهات می مونم و با هات از دواج می کنم ....  پایان ...  نویسنده ...  ایرانی