ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 2

یه چند دقیقه ای که در آسمان اوج گرفتیم دیدم که همه به هم یه نگاههای خاصی انداخته انگار دارن همو ارزیابی می کنن . مهماندارا هم تیپ بدی  نداشتن و خیلی خوش مشرب بودن . کمی هم سفارش می شدیم که رعایت حجاب و مقررات و شئونات اسلامی رو بکنیم . ولی انگاری بدشون نمیومد که از این دستور سر پیچی کنیم . از این چند صد نفری که سوار هواپیمای بوئینگ شده بودیم  حدود نصفشون مرد و نصفشون زن بودند .  به محض این که از مرز ایران رد شدیم و وارد کشور همسایه شدیم یه سری رو سری هاشونو از سرشون در آوردند . پریناز : اینا دیگه چه جورش بودند . صبر کردن از مرز رد شدیم . انگاری رو زمین بودیم .  به محض این که یه ده دوازده نفری این کار رو انجام دادن یکی یکی روسری ها از سر  در اومد و تمام موهای خوشگل و  بعضی ها هم افشون زنونه مشخص شد . ظاهرا هواپیما رو یک دست تشخیص داده بودند . هر چند یکی دو تا از اون کلاغ سیاهای بسیجی نما هم یه گوشه ای نشسته بودند ولی کسی اونا رو آدم حساب نمی کرد و همچنین چند تن از شپشوهای جمهوری اسلامی . پریزاد : واقعا عجب شجاعتی .. پریناز : شکی درش نیست . ولی اکثریت با ماست . هیچ غلطی نمی تونن بکنن . موی کس ما هم نیستن . -پریناز تو چقدر بی ادب شدی . شوهرهم کردی آدم نشدی ؟/؟ -چی میگی پریسا .. اونجا هم دهنمو نو قفل کنیم .. اینجا هم همین ؟/؟ -مگه فر هنگ و اخلاق تغییر کرده که ما تا از آسمون وطن خارج شدیم بخواهیم همه چی رو عوض کنیم ؟/؟ از دست تو من دیوونه شدم .  نمی دونم چی شد بهش بر خورد یا علت دیگه ای داشت و خودشم می خواست این کار رو بکنه که روسری خودشو در آورد و پریزاد هم همین کار رو کرد . من و شش هفت زن دیگه  ظاهر خودمونو حفظ کردیم . - خواهرا پریای گل .. شوهرتون شما رو سپرده دست من . من نمی دونم دیگه چی بگم . آبرومونو نبرین . اینجا دویست سیصد تایی مرد و پسر هست حالا من نمی دونم شایدم کمتر  . همه دارن شمای بی حجابو نگاه می کنن .- پریسا تو که خودت از همه ما رقاص تری -ولی نه میون مرد اجنبی . این کارا چیه .. -پریسا . ما کنار شوهرمون همین جوریم . صاف و ساده و بی ریا . دل آدم باید پاک باشه .. اینو پریناز شیطون بهم گفت . کاملا متوجه بودم که زیر چشمی یه چشمک هم به پریزاد زد که از دید من پنهون نموند . ناراحت شدم ولی به روم نیاوردم . چاره ای نبود . باید تحملشون می کردم . یه چند تا پسر دست می زدند و می خوندند . دیگه حسابی دلی از عزا خالی می کردند . حکم آدمایی رو داشتند که از زندان آزاد شده باشند . منم دیگه اینجا رو کوتاه اومدم . دیگه کاری از دستم بر نمیومد . ولی از یه چیزی تعجب کردم و خوشحال هم شدم و حسرت هم خوردم . جمعیتی که این چنین با هم اتحاد دارند و دسته جمعی روسری خودشونو در میارن و یه عده هم مثل من که اعتقادم این بود و در نیاوردم و محل سگ هم به اون چند تا خود فروش  حزب الشیطانی جیره خوار نمی ذارن چرا این شیوه رو در کشور پیاده نمی کنن که مشت محکمی باشه بر دهان این در یوزگان . منم با لذت به شادی و شاد مانی اونا نگاه می کردم .  از خانوما کسی واسه رقصیدن در جا پا نشد ولی بعضی هاشون همگام و همصدا با پسرا می خوندن و کف می زدند . مهمانداران دعوت به آرامش و سکوت کردند .  نگاهمو متوجه اون چند تا زن در قنداق سیاه پیچیده شده دوختم . صورتشون عین لبو سرخ و عین بادمجون سیاه به نظر می رسید . بیشتر این افراد  صورت و باطنشون شبیه همه .. هر چند خودشون دو رنگن . .. پریزاد : چیه آبجی پریسا .. اون سیاها رو نگاه نکن . اونا دارن میرن جنده های تایلند رو آموزش تخصصی بدن -بسه پریزاد . تو هم که پررو بازی رو از خواهرت یاد گرفتی .  چند بار بهتون بگم که من نمی خوام از این حرفای زشت از دهنتون در آد . خلاصه  اونا با این که حساب خودشونو کرده بودند ولی بازم گاه گاهی تیکه مینداختند . نمی شد حریف اونا شد . هر چند خودم داشتم بی خیال می شدم . دیگه  پای سفر در میون بود و نمی شد زیاد هم اونا رو در منگنه گذاشت . تازه بچه که نبودند . ولی پریناز یه تیکه ای انداخت که دیگه حسابی حالمو گرفت ولی با خودم گفتم باشه بعدا حالتو می گیرم . .. خیلی عصبانی بود و داشت به پریزاد می گفت حالا که این جوریه اونجا رسیدیم می خواد چه مادر شوهر بازی در بیاره؟!. مادر شوهرم خواهرشوهرم این جو ر اذیت نمی کنن . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم چه داستانه جالبی داره میشه دمت گرم

ایرانی گفت...

ممنونم داداش دلفین عزیزم . خسته نباشی