ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

وقتی کلید گم میشه

نسرین نمی دونست چه عاملی اونو به این گوشه مخفی کشونده . صدای ساز و آواز و همهمه و مجلسی که در تالار برپا شده بود . عروسی پسر عموی  شوهرش بود . شوهری که 6 ماه اونو گذاشته و رفته بود . پسر عمه شوهرش باهاش گرم گرفته بود و اونم بی هوا داشت باهاش حرف می زد . پسر یک آن اونو کشوند به اتاقکی که حالت انباری رو داشت . بغلش کرد و به زور می خواست اونو ببوسه -ولم کن آشغال .. -پولا رو گرفته رفته داره حال می کنه تو جوش چی رو می خوری .. نسرین خجالت می کشید از این که کسی بیاد و صدای در گیری رو بشنوه . دست میلاد از زیر دامنش به شورتش رسیده بود و بعد هم از لای شورت به کسش . نسرین حس کرد که خیلی خوشش میاد ولی می خواست غرورشو حفظ کنه . اون نمی خواست به شوهرش خیانت کنه ولی 6 ماه بود که سکس نکرده بود . شوهرش اونو گذاشته رفته بود .  حدود چهار صد میلیون پول مردمو بالا کشیده و متواری شده بود . حتی یک تماس هم باهاش نگرفته بود . اون و نازیلا دختر سه ساله اشو تنها گذاشته بود . پونزده سال ازش بزرگتر بود نسرین حالا بیست و هشت سالش بود و حامد اون قدر خودشو دست و دلباز و سرمایه دار معرفی کرده بود مهم تر از اون اخلاقشم بیست بود که نسرین راضی به از دواج با اون شد . حتی در طول چهار سال زندگی مشترک حامد صد میلیون سپرده واسش باز کرده بود که سود اون بود که در این مدت نیاز شو تامین می کرد . خسته شده بود از بس حرف این و اونو شنیده هر کسی یه چیزی می گفت . دوستای متاهل دورشو گرفته بودند یکی می گفت غیابی طلاق بگیر یکی می گفت دوست پسر بگیر .. یکی می گفت بر و خوش بگذرون برو مسافرت .. هر جا می رفت همه به طرز خاصی بهش نگاه می کردند . نسرین مجبور شد به آپار تمانی که شوهره به اسمش کرده بود و کوچیک تر از محل زندگی خودشون بود نقل مکان کنه . از روزی هم که پاشو گذاشته بود اونجا فرزین دانشجوی واحد روبرویی که دربست اونجا رو اجاره کرده بود زاغ سیاهشو چوب می زد و ظرف مدت کوتاهی فکر کرد که اون شوهر نداره . دیگه نمی دونست که شوهره فراریه . نسرین خودشو به شوهر و زندگیش متعهد می دونست . اون شب حس کرد که  از این حرکت میلاد خوشش اومده با این حال وقتی صدای پایی رو شنید یک لحظه خودشو جمع و جور کرد و میلاد هم  که دستپاچه شده بود ولش کرد .. نازیلا رو از مادر شوهرش گرفت و بدون این که به کسی بگه سوار ماشینش شد و به سمت خونه رفت . گریه امونش نداده بود . حس می کرد تحقیر شده . چرا فکر می کنن من یک زن بد کاره ام . نه نباید این طور فکر کنن . من واسه خودم عزت و احترام و آبرو داشتم . نباید باهام این رفتار شه . خیلی ها تا منو می بینن دلشون می سوزه . خیلی ها منو همه فرقه می دونن .. خسته شدم دیگه . مگه مردم خودشون کار و زندگی ندارن . به نازیلا یی نگاه می کرد که در خوشگلی به اون رفته بود . به کف دست میلاد فکر می کرد که رفته بود روی کسش و بازش کرده بود . وقتی به اون لحظه فکر می کرد بی اختیار چشاش بسته شد . خونه اش طبقه اول بود . .. از اون طرف فرزین که شش سالی رو از نسرین کوچیک تر بود ولی از نظر اندام و هیکل و قد و قامت درشت تر و بلند تر , رفتن نسرین رو دیده بود . این که چقدر شیک و پیک شده . منتظر بود تا اون بر گرده . خیلی تو کف این زن بود . ساعت دو نیمه شب بود . از اون بالا صدای  بازشدن در و صدای ماشین نسرین رو شنید . شورتشو پایین کشیده و  با این که می تونست از روزنه و عدسی در به بیرون نگاه  کنه ولی درو نیمه باز گذاشته بود . نسرین کاملا می دونست که اون داره چیکار می کنه . خسته شده بود از بس یه عده دنبالش بودند و یه عده هم اونو امامزاده دهر می دونستند . چرا شوهرش اونو ول کرده رفته . اون تهدید به مرگ شده بود. نکنه کشته باشنش . تا کی می خواد صبر کنه .. اگه بر گرده .. نازیلا بغلش خوابیده بود . خیسی کسش طوری بود که شورتشو چسبنده کرده بود . هنوز هوس داشت . میگن برای این که یکی رو به دام بکشونی زمان لازمه . حس کرد داره به دام میفته . می دونست که این اتفاق همچین سریع هم نبوده . ولی باید چیکار می کرد .. اون می تونست با این پسر باشه .. با فرزین .. در جلسه عمومی ساکنین بود که دونست اسمش چیه . بذار بقیه فکر کنن که من همون زن نجیبم دیگه خسته شدم . جونم به لبم رسیده . قبل از این که در آپارتمانشو باز کنه یه فکری به عقلش رسید .. داخل کیفشو بررسی کرد و یهویی خودشو دل نگران نشون داد ... چند دقیقه این طرف و اون طرف کرد . درباز واحد فرزینو زد .. -ببخشید دیدم بیداری در زدم . من کلیدمو گم کردم و نمی دونم کجا جا گذاشتم . اگه امکان داره امشبو این جا بخوابم . -خواهش می کنم بفر مایید . این از فیلم نسرین بود . خلاصه رفت داخل .. فرزین هم دستپاچه و ذوق زده شده بود . نسرین با این که هنوز تا اون لحظه دست از پا خطا نکرده بود ولی دیگه با جنس خرده شیشه دار مردا آشنا شده بود . حال و حوصله مقدمه چینی رو هم نداشت . از این می ترسید که دم صبح سر و کله یکی از دوستای فرزین پیداش شه . سریع خودشو تا لباس زیرش بر هنه کرد . خیلی سختش بود ولی می دونست هر کاری حتی خلاف اولش سخته و تا ریاکار نباشی هم به نتیجه نمی رسی . این همون چیزبه که مردم میخوان . یه آرایش خفیفی هم رو صورتش انجام داد . حال و حوصله عشوه گری بیش از حد رو نداشت . فرزین پشت در اتاق نسرینو زد -ببخشید به چیزی نیاز ندارین .. -من فکر نمی کنم . ولی اگه شما فکر می کنین به چیزی احتیاج دارم من منتظرم . یه لحظه پسر گیج شده بود که منظور زن چی می تونه باشه . -ببخشید متوجه نشدم . -بفر مایید تا متوجهت کنم . .. فرزین وارد اتاق شد . هیکل توپ و رعنا و اندام نیمه برهنه با شورت و سوتین نسرین رو که دید هوش از سرش پرید . -الان چند وقته که می خوای متوجهم کنی . دیر نشده . دیگه از دست قایم باشک بازی های تو خسته شدم . نسرین فکر نمی کرد که این عصبی شدن او تا این حد اونو گستاخ کنه ولی بی پر وایی او به دادش رسیده بود . فرزین خواست دوش بگیره .. -ول کن بیا . عطر تن من خوشبوت می کنه . اصلشو بیار بقیه رو ولش .. کیر فرزین سیخ شده بود . -بریم یه اتاق دیگه می ترسم بچه بیدار شه . -چرا دست و پات می لرزه پسر . فقط بلدین به زنای مردم نگاه کنین و واسه خودتون قسمت کنین .. یه مرد بیشتر توی زندگیم نبوده ولی انگاری دنیا می خواد که بیشتر باشه .. کف زمین یه زیر انداز انداخت و رفت طرف نسرین . اونو رو زمین خوابوند . زن چشاشو به سقف دوخته بود . احساس شرم و نیاز و خستگی از ماهها بی خیالی حامد اونو دیوونه کرده بود . وقتی فرزین شورت و سوتینشو در آورد لباشو گذاشت روی کسش حس کرد که باز مونده خیسی قبلی کسش با هیجان و خیسی جدید ترکیب شده .. دیگه احساس شرم نمی کرد . همه چی تموم شده بود . منتظر حرکت بعدی پسر بود . وقتی لبای فرزین رو لباش قرار گرفت واسه یه لحظه حس کرد که حامد داره اونو می بوسه . چندشش شده بود ولی خودشو عادت داد . کیر داغ فرزین رووسط کسش قرار گرفته بود . لحظه شکستن آخرین تابو .. اوج هیجان .. آغاز یک زندگی پر شور .. کلنگ هوس و بی خیالی با این ضربه زده می شد .. کیر فرزین وارد کس نسرین شد و به تمام اما و اگر ها خاتمه داد . حالا زن می خواست که پسر اونو با تمام وجودش بکنه . خودشو سپرده بود به دست اون . حتی ده دقیقه طول نکشید که به ار گاسم رسید  . یه لحظه ترسید که فرزین توی کسش خالی کنه . ازش فاصله گرفت . -بکن تو کونم .. همونجا خالی کن .. فرزین فکر می کرد که داره خواب می بینه .. تا رفت به سوراخ کونش فشار بیاره همون لبه آبشو خالی کرد ..تو بغل هم خوابیدند . آفتاب سر نزده بود که نوشین بیدار شد . نازیلا هنوز خواب بود .. ولی حس می کرد که خودش به خوابی رفته که به این سادگی ها بیدار بشو نیست .... پایان ... نویسنده .... ایرانی