ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 71

اون تلاش زیادی  می کرد تا منو راضی نگه داشته باشه .. مثل یه آدمی که می خواد جلب توجه کسی رو بکنه . این کاراش بیش از اونی که در من اثر مثبت داشته باشه یه حس نمایشی رو در من به وجود می آورد که حس می کردم اون خودش نیست . دوست داره به من نشون بده که دوستم داره . شاید اگه این کارا رو در شرایط قبل از این بحران انجام می داد تا این حد در من ایجاد حساسیت نمی کرد . تردید مثل خوره به جونم افتاده بود ولی هنوز به حدی نرسیده بود که کسی رو مامور تعقیبش کنم . یه شب که زود تر اومدم خونه اونو ندیدم . حدود ساعت ده شب بر گشت .. البته فربد با اون بود . کجا می تونست رفته باشه .. -تا حالا کجا بودی ؟ -چی شده مگه .. رفته بودم با یکی از دوستا م که تو هم می شناسیش و خیلی هم هواشو داشتی یه دوری زدم . -نمی دونم به کی داری میگی ولی همین رفیق بازی ها بود که کارمونو به این جا کشوند. با مهسا بودی ؟ -فرهاد دوباره شروع نکن .. عزیزم این قدر خودت رو اذیت نکن . مگه قول ندادی دیگه فکرت رو واسه این چیزا ناراحت نکنی . من با بیتا بودم . تو کی بهش خونه اجاره دادی منو در جریان نذاشتی ؟ می خواستم بهش بگم همون وقتی که تو با اون یار جون جونیت در حال خوشگذرونی بودی .. ولی حس کردم به اندازه کافی خودمو داغون کردم حال و حوصله ادامه شو ندارم .. فتانه که رفت یه دوشی بگیره فربدو کشیدم کنار وازش پرسیدم با مامانی کجا رفته بودی .کی رو دیدی ؟ این توپو کی برات گرفت ... با این که فربد در سنی بود که می تونست راحت حرف بزنه ولی انگاری این رفتار های اخیر ما تا حدودی اونو گوشه نشین و ساکت بارش آورده بود . مادرم هم که جز دلسوزی کار دیگه ای واسش نمی کرد ولی من خودم و فتانه رو مقصر می دونستم .بچه انگاری ترسیده بود حرفی نمی زد . آخرش مجبور شدم برای بیتا زنگ بزنم .. -چه عجب ! -مگه چی شده بیتا -هیچی .می خواستم ازت بپرسم که فتانه با تو بوده ؟.. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . این که بخوام به این حرف زنم شک کنم خیلی احمقانه به نظر می رسید چون اگه اون دروغی گفته باشه این دروغ می تونست ناشیانه باشه و او هرگز نمی گفته که با فتانه بوده چون امکان افشای دروغش خیلی زیاد بود .. -بیتا ! فتانه امروز با تو بوده ؟ -نترس مرد عاشق پیشه .. اون با من بوده .. به نظرت اون چطوره ؟ یعنی میشه روش حساب کرد ؟ -راستش من و اون که در این مورد حرفی نزدیم و چیزی هم نگفتیم .. دو نفر که بعد از مدتها همدیگه رو می بینن که  از کل ریزه کاری های زندگی و اسرارشون نمیگن . تازه مسئله به این مهمی . ولی نگرانی و اضطراب خاصی رو درش حس می کردم . -نگرش اون به زندگی و آینده چه طور بود . -فرهاد من روانشناس نیستم . تازه یک روان شناس هم زمانی می تونه مشکلات بیمارشو تشخیص بده که اون بیمار خودش یا اطرافیانش اطلاعاتی رو در اختیارش بذارن وگرنه اون که نمی تونه معجزه بکنه . -اگه این بار پیشت اومد باهاش حرف بزن .. از خودت بگو ..بعد این که ,  می تونی موضوع رو به لذت بردن زن از زندگی بکشونی این که یک زن هم می تونه مثل مردی که بی قید و بنده بره به دنبال تفریح خودش و این که با مردی زیادی رابطه داشته باشه ولی تو این جوری نبودی .. ببین مزه دهنش چیه .. -فرهاد اولا من جاسوس نیستم . از این بازیها خوشم نمیاد . همون جوری که خوشم نمیاد ناراحتت ببینم دوست ندارم زندگی تو رو خراب کنم . من قبلا هم گفتم  عقیده و نظر شخصی آدما ممکنه با اون  چه هست و خواهد شد تفاوت داشته باشه . من نظرم همون بود که بهت گفتم ولی دلیل نمیشه که درست فکر کرده باشم چون اگه صاحب نظری خیلی قوی می بودم که زندگی من به این صورت در نمیومد . ولی نمی دونم چرا حس می کنم یه خصلت خوبی در تو هست که در بقیه مردا نیست . -مگه تو نمی گفتی که کار فتانه حالتو به هم زده و نسبت به اون یه حس بدی پیدا کردی . پس واسه چی رفتی سراغش .. سکوت کرد .. -نشنیدم چی گفتی ؟ -به خاطر تو فرهاد .. -من ؟ -تو صاحب خونه منی .. مرد خوبی هستی .. هر قدر اعصابت آروم باشه به نفع منم هست -چه ربطی داره ! -ربطش اینه که دلم نمی خواد فتانه همون آدم بده بشه و تو عذاب بکشی .. چون به من محبت کردی . اعتماد کردی . دوست دارم باهاش حرف بزنم ولی در مورد اتفاقات اخیر به روش نیارم . براش از این بگم که شوهرم چقدر بد بوده . چقدر عذابم داده . چه طور با خبا نت هاش اشکمو در آورده و من چقدر شکیبا بودم . می خوام بهش بگم  پیدا کردن مردی که به خونه زندگیش پای بند باشه شاید خیلی سخت نباشه ولی پیدا کردن مردی که به دیدن زنی دیگه قلبش نلرزه ..زنشو فریب نده یا حس فریب در اون به وجود نیاد از پیدا کردن کیمیا هم سخت تره .و بهتره بگم کیمیاست  تا بدون این که به روش بیارم حس کنه که چه گوهر ی رو در اختیارش داره . تا قدر تو رو بدونه . ... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی