ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 72

-انسان آزاده که برای زندگی خودش هر تصمیمی بگیره . این که اون آزاده تا چه اندازه اون کاری رو که دوست داره انجام بده تفسیرش زباده . اما باید به خواسته های اونایی هم که نمی خوانت اهمیت بدی چون  اگه بخوای به زور کسی رو نگه داشته باشی زندگی خودت رو تباه می کنی . باید بهش فرصت بدی تا یک بار دیگه خودش و محیط اطرافشو ببینه و تو این فرصت رو به همسرت دادی . ممکنه در عمل نتونی خودت رو قانع کنی که باهاش مدارا کنی .. شاید اونو عذاب بدی . شاید نتونی مثل گذشته ها باشی . اما مطمئن باش این نمی تونه یک عامل اساسی باشه برای این که زن رو گریزان کنه . یعنی نباید یک عامل اساسی باشه . ممکنه تا حدودی تاثیر داشته باشه ولی اگه یه وقتی دیدی در ظاهر اثری مستقیم داشت باید بدونی که اون زن زنی نبوده که  خودشو مقید و وابسته به کانون گرم خانوادگی تو بدونه . فرهاد ! من زندگی خودمو خیلی دوست داشتم . خیلی صبر کردم . خیلی تحمل کردم . نمی خوام بگم تحمل همه آدما بکیه . ولی اگه می خوای با عشق زندگی کنی اگه انسانی بخواد پایه های زندگیش عشق باشه همون عشق,  سختی ها رو براش هموار می کنه .. می جنگه و می جنگه و می جنگه تا حتی شکست بخوره . این جا شکست به معنای شکست نیست . شکست به معنای پیروزیه . پیش خودش احساس آرامش می کنه که تلاش خودشو کرده . عذاب نمی کشه از این که می تونسته فلان کارو انجام بده و نداده . حسرت نمی خوره .. اما اگه دیدی یکی با دو تشر رفتن طرف نتونست درکش کنه و جا خالی داد و رفت پی کارش بذار که بره ...ولی با همه اینا بازم زوده که قضاوت کنی . که که گذشت خودت رو نشون دادی تحمل خودت رو هم نشون بده . تویی که بد ترین درد ها رو تحمل کردی می تونی این روزا رو هم سر کنی هرچند نمی تونی اون آدم سابق باشی .. درکت می کنم . -بیتا ! داری دیوونه ام می کنی . تو واو به واو داری از درون من از خواسته ها و نیاز های من میگی . از احساسات من میگی .از کارای من میگی . چطور منو بیشتر از خودم می شناسی .. -یه آدم خودشو بیشتر از هر کسی می شناسه .. شاید گاهی یه راهی رو بره که بقیه بهش بگن اشتباهه . اون راه رو ادامه میده . نه این که ندونه اشتباهه بلکه از اون اشتباهی که فکر می کنه لذت بخشه خوشش میاد .اون فکر می کنه اشتباه یه چیزیه که به این سادگی ها نمیشه  اونو دور خودش ببینه . این اشتباه رو برای بقیه بزرگ می بینه ..ولی تو خیلی خوبی فرهاد ....  تو هم  حالا مثل بیتای اون زمانی . بیتایی که به خاطر شوهری که حس می کرد می تونه  عشق زندگیش باشه جنگید و شکست خورد اما  پیروزه . چون نجابتش عزت و شرف و وجدانش پیروز شد و مهم تر از همه اینا این عقیده ای که داشت رو تونست واسه خودش به اثبات برسونه که اگه دیگران نادرست بودند تو می تونی درست باشی . اگه دیگران بی وفا بودند تو می تونی با وفا باشی ..ولی با همه اینا گاهی آدما با فکرشون تصمیم نمی گیرن . حتی با احساسشون هم تصمیم نمی گیرن . نمی دونم چی بگم شاید با یه اراده و انگیزه ای که در ضمیر پنهانشون شعله می زنه و به ناگهان اونا رو وادار به کاری می کنه اقدام می کنن .  اما اگه اراده و اندیشه ات قوی  باشه می تونی با همه این شوک ها بجنگی ..با همسرت مهربون باش ولی  اگه نا خود آگاه اونو رنجوندی این عیب تو نیست . اینو هم در نظر بگیر عذابی که اون به تو داده  تا سر حد بی نهایت بوده . -به نظرت اگه من در اون روزها بهش خیانت می کردم اونم همین حس منو می داشت .-حتما باید بگم ؟ آخه عقیده شخصی منه . شاید اشتباه کنم . من که روان شناس نیستم -خوشحال میشم بیتا . فربد داره به حال خودش بازی می کنه و اونم هنوز از حموم بر نگشته .. در این جا بیتا برای لحظاتی سکوت کرد .. -باشه میگم . به نظر من اون از خیانت تو خوشحال می شد همراه با حسادتی مختصر .. خوشحال از این نظر که خودش راحت به دنبال کارای خودش بود و وقت بیشتری واسه معشوقش می ذاشت . و حسادت  مختصر رو هم می شد از چند زاویه بر رسی کرد . این که زن همیشه  دوست داره نسبت به هم جنسای خودش بر ترین و بهترین و زیبا ترین و...باشه حتی اگه لایق این ترین ها نباشه . اون دوست نداره شوهرش واسه اون زن پول خرج کنه و دلایل ریز دیگه .. این شرایط برای فتانه هم وجود داشت . این تو بودی که براش خاک شدی ..اما اگه زمانی می رسید که او طعم تلخ شکست از معشوقو می چشید و تو اون وقت  می رفتی و خیانت می کردی شاید بازم عذابی رو که تو کشیدی نمی کشید ..ولی این جا این خودتی که می تونی پاسخگوی خودت باشی . باید ببینی و متوجه شی اون برای چی داره باهات زندگی می کنه و به خاطر چی می خواد جبران  روزای سیاهشو بکنه .اون اگه عاشقت نباشه عذابی که می کشه قابل تحمله و یک صدم عذابی نمیشه که تو کشیدی  ..سرتو درد آوردم .. -نه بیتا جون فعلا خدا حافظ .. فکر کنم اون داره بر می گرده .. فتانه از حموم بر گشت .. اون شب بازم با عشوه گری هاش می خواست نشون بده که چقدر دوستم داره .چقدر به من اهمیت میده . .فربد خوابیده بود .  داشتم با خودم فکر می کردم و چشامو گذاشته بودم رو هم که اومد و کنارم دراز کشید . بازم با یه عطری که دیوونه ام می کرد . منو می برد به عالم و حسی که تصور می کردم دارم باهاش سکس می کنم .. -فرهاد ! فر هاااااااد ! صدامو نمی شنوی ؟ دیگه جوابمو نمیدی ؟ دیگه دوستم نداری ؟ -اگه دوستت نمی داشتم که حالا کنارت نبودم  ...انگشتشو گذاشت بین دو لبم و اونا رو بست . چقدر دوست داشتم این شور و حالشو قبل از این جریانات ببینم . -می تونم یه خواهشی ازت بکنم . یه چیزی ازت بخوام ؟ -بگو فتانه .. -می خوام امشب  اول بکنی توی کونم .. می خوام کیرتو  توی کونم حس کنم . لذت ببرم .. تو هم خوشت بیاد .. .چیه فرهاد ؟ خوشحال نشدی ؟ -چرا عزیزم .. غافلگیرم کردی .. تعجب کردم ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی