ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 251

ارسلان تازه گرم افتاده بود .. با فشار زیادی رو من کار می کرد . دوست داشت نشون بده که می تونه  منو به خواسته های جنسی ام برسونه تا همیشه  از اون بخوام که  با هام حال کنه . به آب و آتیش می زد و ول کنم نبود . تمام تنش خیس عرق شده بود . منم با این که یه بار لذت برده بودم ولی بازم دوست داشتم که اون به کارش ادامه بده ...  با یه احساس تازگی خودمو در اختیارش گذاشته بودم . دیگه اون حساسیت قبل رو نسبت بهش نداشتم . باید اونو درکش می کردم . آخه این حس سرکش  و نیازی که بخواد رفع شه که فقط مختص من نیست . .. گذاشتم که به اشکال مختلف منو بکنه ... بعدش با هم رفتیم حموم  .. با این که اون فعالیت کرد ولی من احساس خستگی می کردم . تا می تونست بدنمو ماساژداد .. و وقتی که خوب خمارم کرد به نظرم اومد که کونمو با صابون نرمش کرده و بعد هم کیرشو فرو کرد توی کونم . از حرکت لغزنده اش توی کون هم خیلی لذت می بردم . اصلا درد نداشت یه حس خوبی هم داشتم . آب کیرشو وقتی توی کونم حس کردم تقریبا همون لذتی رو بردم که همون آبو توی کسم حس می کردم ..
-ارسی جونم .. سر باز شجاع عجب ریسکی کردی که منو آوردی توی حموم ..
-واسه این که می دونم تو خیلی مراقب کارا هستی . انگار مث یه جن عمل می کنی .
-خیلی دوستت دارم . پسر ماهی هستی .
 -کاش زود تر از اینا میومدی ..
-عیبی نداره . نادیا رو هر وقت از آب بگیری تازه هست .
کیرش وقتی که رفت توی کونم انگاری تازه راه افتاده بود . یه جوری به کونم ضربه می زد و کیرشو می فرستاد توی کون و آروم آروم برش می گردوند که انگار قلاب به چنگکی گیر کرده باشه . ولی خیلی حال می داد ...وقتی هم که توی بغلش از خواب پا شدم  حس کردم تمام خستگی ام در رفته . باید زود تر می رفتم خونه تا خونواده نگرانم نشن . این سر باز هم دیگه از من نپرسید که خونواده نگران میشن ؟ نمیشن ؟ داستان چیه . خیلی دلم می خواست بدونم اون آشوبی که بر پا کردم کارش به کجا کشیده . مردم چیکار کردند . آیا خودشونو باور کردن ؟ یا هنوزم می خوان تو سری خور باشن . تر سو و بد بخت .. بد بختی اینه که 5 نفر می خوان بزنن توی سر 95 ترسو و بد بختی که مشکلات اقتصادی و فقر و ترس و آینده مبهم اونا رو اسیر خودش کرده ..  شاید یه عده بگن که اون نود و پنج نفر راهشونو گم کردن . ولی واقعیت اینه که اونا راهی رو انتخاب نکردن که اون راه رو گم کرده باشن .  وقتی رسیدم خونه ظاهرا همه خواب بودن . خیلی مخفیانه با استفاده از سیستم خودم وارد اتاقم شدم .. هنوز خوابم میومد و لذت سکس با ارسلان هنوز در وجودم با قی بود ... درو از داخل قفل کردم ... خوشبختانه نه از بابا ناصر خبری شد و نه از داداش نویان ..ولی موقع ظهر که همه دور هم نشسته بودیم و از سیاست و وضع کشور حرف می زدیم پدر بهمون سفارش می کرد که اگه جونمونو دوست داریم و می خواهیم که آب خوش از گلومون بره پایین بهتره که در مورد سیاست حرفی نزنیم . ولی مگه می شد چیزی نگفت ... بابا  ناصر هم که سفارشمون می کرد که حرف نزنیم و خطرناکه ولی خودش مدام اونا رو یعنی دولتی ها رو می بست به فحش می گفت ما رو مسخره کردن .. چند ساله که الکی دارن میگن ما داریم مذاکره هسته ای می کنیم و تحریم هستیم و از این حرفای بی خود . دنیا رو مسخره کردن . مسخره جد و آباشونه .. هندی زاده های کثیف .. عرب صفتا .. طوری می شد که من و نویان می رفتیم و آرومش می کردیم .. درو همسایه .. مغازه دار .. خراز و خیاط و قصاب دیگه علنا فحش می دادند . کسی از فحش دادن دیگه ترسی نداشت و اون قدر گندش در اومده بود که دیگه هم کسی رو به جرم توهین به مقدسات عالیه نظام با خودشون نمی بردن . بازم تا این جای کار هم جای شکرش باقی بود که تونسته بودم موفق شم .گوشه کنار خیابونا.. صف نونوایی . داخل بقالی .. در لباس فروشی ها ... هر جا که می رفتی هر کی داشت یه چیزی می گفت . یه عده می گفتن اگه این آخوندا برن گیر بیگانه هایی می افتیم که به ناموس ما تجاوز می کنند . یه عده اشغال ایران توسط انگلیسیها و روسها در جنگ جهانی دوم رو مثال می زدند ..کاری نمی شد کرد جز این که باید منتظر آینده می بود . من فقط یک نفر بودم .نمی تونستم پرواز کنم و در آن واحد همه جا باشم . باید سیستم اطلاعاتی خودمو قوی می کردم .دسترسی به تلفن ها .. ایمیل ها .. وگرنه به صورت فیزیکی اونم کارآگاه بازی مستقیم تاثیر سریعی نمی تونست داشته باشه و در بلند مدت به بن بست می خورد . هرچند بعد از اون شب دیگه با ارسلان نبودم ولی یه روز با این هدف که بتونم یه فتنه ای در ارتش به پا کنم و قاپ چند تا از دانه درشت های نظامی رو بدزدم رفتم سمت پاد گان ارسی . می دونستم که مردا به خصوص ارتشی ها اونم از نوع مهاجرشون در مقابل کس خیلی دست و پا بسته اند و خیلی زود با آدم راه میان . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی