ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 66

چرا آدما یه لحظه همه چیزشونو از دست داده حس می کنن .. چرا  در یه لحظه شادیها به غمها تبدیل میشن . چرا نمیشه برای همیشه خوشحال بود ؟  من داشتم تاوان چه چیزی رو پس می دادم ؟ خبانت به سپهری که حالا پیش ما نبود و تازه خودشم وصیت کرد که من فروزانو بگیرم ؟ یا شکستن قلب دخترایی که بهم اظهار عشق می کردن . من نمی تونستم عاشق اونا باشم . من اونا رو دوست نداشتم . به اونا در همون حد اهمیت می دادم که ازشون لذت ببرم . خودشون اینو پذیرفته بودن . به اونا گفته بودم که اهل عشق و عاشقی نباشن .. نمی دونستم چیکار کنم . دلم شکسته بود . هنوز باورم نمی شد اون چیزی رو که به سختی به دست آورده به این راحتی از دست داده باشم . شاید این برام یه حالت باد آورده رو داشت . از اون باد آورده هایی که به این راحتی هم به دست نیومده ..  اون بره با فر هاد باشه ؟ نه ..اون نباید باهام همچین کاری بکنه .. اون نمی تونه تنهام بذاره . اون نباید رهام کنه . من دوستش دارم . درسته چند ماه باهاش بودم ولی به اندازه دنیایی ازش خاطره دارم .. حرفای قشنگی که با هم رد و بدل می کردیم .. هر دو مون دیوونه بودیم .. گاه از فاصله ده بیست متری که فقط بینمون یه دیوارکشیده شده بود با هم چت می کردیم . به هم ایمیل می دادیم . حرفای عاشقونه می زدیم . خیلی دیوونه بودیم . هر دو مون از این دیوونه بازیها خوشمون میومد . لذت می بردیم . یعنی من نباید موضوع فریبکاری خودمو بهش می گفتم ؟ نه .. اگه نمی گفتم حالا طور دیگه ای عذاب می کشیدم . نمی خواستم اون بر پایه یک ریا کاری دوستم داشته باشه . می خواستم منو به خاطر خودم بخواد . به خاطر همونی که هستم . منو به خاطر خودم فریاد بزنه .. به خاطر خودم عاشقم باشه . به خاطر این که با همه ناپاکی هام اونو در قسمتی از قلبم که پاک نگهش داشتم جاش دادم . حالا اون می خواد بره با یکی دیگه باشه ؟ با کسی که میگه یه روز ازش خواستگاری کرده . از بچگی اونو می شناخته .. اشک امونم نمی داد . دیگه عقده ها رو قلبم سنگینی می کرد . باید گریه می کردم تا آروم می شدم و این کارو کردم .. دور و برم کسی نبود .. شاید حتی ستاره هم در اون لحظات برام مایه تسکین بود . دختری که اصلا دوست نداشتم هیچوقت بهش بگم که دوستش دارم . البته دوستش داشتم به خاطر این که خواهر بهترین دوست زندگیم بود .. به خاطر این که شباهت زیادی به اون داشت ولی هر گز نمی تونستم اونو به عنوان عشقم ..به عنوان شریک زندگیم قبول کنم . آخه عشق و دوست داشتن که یک چیز قرار دادی نیست .. کارم شده بود از پشت پنجره نگاه کنم و منتظر باشم که عشق من کی بر می گرده .. فر هاد اونو می رسوند و می رفت . یکی دوبار دستشو توی دست اون دیدم . چهره اش از دور داد می زد که ناراحته .. یعنی منو دوست داره ؟ ممکنه جای امیدی باشه . نه .. خدای من . من نمی خوام باور کنم که اون واسه همیشه از پیشم رفته . چرا . چرا اون باید منو آزارم بده . چرا .. چرا منو عذابم میده .. چرا گناه منو نمی بخشه .. مگه عشق اون نیست که از درون چیزی رو بخوای و بپرستی ... خدای من .. چرا من این قدر تنهام . دیگه سپهر هم نیست که من با هاش درددل کنم . فروزان دیگه بهم اعتنایی نمی کنه . چرا آدما این قدر زود به عشق و عشقشون پشت می کنن ؟ خب من گناه کردم .. ولی به اون که دروغ نگفتم .. وقتی زنگ در اتاقم به صدا در اومد یه لحظه تمام وجودم لرزید . قلبم به شدت می زد . بدون این که بپرسم کیه درو باز کردم تا با چهره عشقم روبرو شم .. ولی فروزان نبود .. ستاره بود ...
ستاره : چرا این قدر داغونی فر هوش ؟
 -مگه تو روبراهی ؟هنوز نتونستم رفتنشو باور کنم . خونواده میگن یه مدت بریم تهرون . ولی می دونم اگه برم اون جا دیوونه دتر میشم . اعصابم بیشتر به هم می ریزه . اصلا دیگه نمی تونم شهر های بزرگ رو تحمل کنم . به زندگی در این جا عادت کردم . هر روز سپهرو مجسم می کنم . که داره با من حرف می زنه . از آرزو ها و رویا هاش میگه . از کارایی که  می تونسته انجام بده و نیمه تموم مونده .
 ستاره : منم دارم داغون میشم .. ولی چاره چیه .. بعد از مرگ عزیزان غصه خوردن اونا رو بر نمی گردونه . داغیه که به دل ما میشینه . رفتنشونو با ور نداریم . ولی می رسه یه روزی که باید رفتن خودمونو هم باور کنیم . باید یه جوری خودمو نو سر گرم کنیم . با چیزایی که میشه بهش دل بست . نباید به غمها فکر کنیم . زندگی با همه زشتیهاش قشنگه . عشق با همه سکوت و فریادش قشنگه . ما رو وادارمون می کنه که به زندگی ادامه بدیم . فرهوش تا به حال عاشق شدی ؟ ..
معلوم نبود این چه سوال بی موردی بود که کرده بود ! جوابشو ندادم .. اونم دیگه ادامه نداد ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی