ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 56

خیلی عصبی بودم . انگار تمام اون سکسی رو که با مهشید داشتم واسم زهر ماری شده بود . دوست داشتم زمین دهن باز می کرد و منو می بلعید . اصلا دوست نداشتم مژده منو در اون حالت ببینه .. اون لحظه واسم مهم نبود که اون  یک فوق متخصصه .. استاد منه .. ده سال ازم بزرگتره .. اونو به عنوان یک معشوقه زیبا  و با وفا می دونستم که دلم نمی خواست با اون وضع  از پیشم بره . می دونستم که ازم دلخوره . می دونستم که پیش خودش حدس که چی بگم یقین داره که من و مهشید با هم یه کارایی کردیم ..
-مهشید کی بهش گفته که من و تو با هم تنها بودیم ..
-ببینم از این می ترسی که ما رو به داد گاه تحویل بده ؟ یا می ترسی که عقدم کنی ؟ ببینم از کی می ترسی ؟ از چی می ترسی ؟ اون بهت نمره نداده ؟ این چه وضعشه . چه طرز بر خوردت با منه ؟ برو بشین درساتو بخون که این قدر کم نیاری . اگه هم ردیف و هم سن تو بود آدم خیال می کرد که عاشقشی ..
-نمی دونم شایدم که عاشقش باشم ..
-شهروز تو دیوونه شدی ؟ راست میگن بعضی ها که وقتی یه دختری خودشو در اختیارت قرار میده  خودت رو گم می کنی . فکر می کنی کی باشی .
-حوصله کل کل  با تو رو ندارم .تازه کی بهت اینو گفته خانوم دهن بین .
 -شهروز این همه داری با هام کل کل می کنی اون وقت میگی حوصله شو نداری . من به تو چی بگم پسر . خیلی دیوونه ای . برای چیزایی که جای غصه خوردن نداره الکی خودت رو ناراحت می کنی .
-اصلا اون برای چی اومد این جا . اصلا کی بهش گفت بیاد .
-همون دیشب دعوت بود و نیومد . شاید فکر می کرد  که  با اومدن خودش نظم سنی و فکری ما  به هم بخوره . بازم اون فرهنگشو داشت که حالا اومد .
 -ای کاش نمیومد
-بیا منو بزن شهروز اگه فکر می کنی دلت خنک میشه منو بزن . حالا که اومد و رفت میگی چیکار کنیم . بیا منو ببوس . اگه دوست داشته باشی تا قبل از اومدن با با مامانم یه بار دیگه با هم باشیم ؟
 واسه این که توی ذوقش نزنم گفتم یه مقدار مراقب باشیم بهتره . منو ببخش مهشید .. بی خود ناراحتت کردم . دست خودم نبود . آخه استاد اون دفعه  روژخواهرم شهرزاد رو رو یقه پیرهنم دید و اون افتضاح توی کلاس درست شد .
 -مال خواهرت بود ؟
-چرا حالا این قدر گیر میدی .. نمی خوام فکرکنه که من دانشجویی هستم که فقط به دنبال این چیزا هستم و اصلا توجهی به درس و مشقم ندارم .
 -اوووووووههههههه چه پسر درس خونی . حالا شهروز منو ناراحتم کردی نمی خوای قبل از رفتن منو ببوسی ؟
 قبل از این که منتظر جوابم بشه خودشو طوری به گردنم آویخت و لباشو به لبام چسبوند که حس کردم داره با یه عشق و علاقه خاصی این کارو انجام میده .
-چه بی احساس !
-چیه واست برقصم مهشید ؟
 -نه لباتو برقصون ..
 و من با حرارتی خاص اون جوری که  اون می پسندید و به اصطلاح دختر پسند جواب بوسه شو دادم ..
 -خیلی دلم می خواد پیشم بمونی ... بازم جور می کنم که با هم باشیم به من نه نگو .. 
-کی می تونه این همه مهربونی و خوشگلی رو ببینه و نه بگه
-فدای تو عشقم .. شهروز خوشگله من . از فردا چش اون دخترایی رو که بخوان بهت نزدیک شن از حدقه در میارم .  هر کی که بخواد بهت نزدیک شه و یه نظر خاصی بهت داشته باشه میگم تو فقط مال منی ...
این دختر گیج شده بود .. فقط همینو کم داشتم . تنشو در اختیار من گذاشته بود فکر می کرد که حتما ما الان شدیم زن و شوهر یا عاشق و معشوق . اصلا از دخترایی که با یک سکس  فکر می کنن تمام هستی خودشونو در اختیار پسر گذاشتن خوشم نمیاد .. ولی می دونستم که مهشید دختر خوب و سالمیه .. شاید این من بودم که خیلی بد بودم ..  وقتی از خونه مهشید بیرون اومدم به هیچی دیگه فکر نمی کردم جز این که مژده رو ببینم .. یا با هاش حرف بزنم . خیلی خنده دار بود .. من با شخصیتی مواجه بودم که حداقل باید دو گونه بر خورد باهاش می داشتم . یکی بر خورد به عنوان دوست دختر و معشوقه و یکی هم به عنوان استاد . رفتم دم در خونه اش ... اتفاقا ماشینش جلوی خونه پارک بود . احتمالا می خواست بره بیرون . وقتی براش زنگ زدم گفت که خونه نیست .. همین خیلی ناراحتم کرد . رفتم یه گوشه ای منتظرش موندم . باید از دلش در می آوردم .. تا از خونه اومد بیرون تو چشاش نگاه کرده گفتم فکر نمی کردم دروغ بگی ..
 -اینو از استاد شهروز خودم یاد گرفتم .
-دو نفر که همو دوست دارن به هم اعتماد دارن .
-من بهت اعتماد داشتم ولی حالا دیگه ندارم . اگه پسر زرنگی باشی منظورمو می گیری ..
 -مژده پس عشقمون چی ؟
-برو تا بیشتر از این منو نخندوندی .. آخه تو رو چه به این حرفا ... برو خودت رو مسخره کن . نذار بیشتر از این خیطت کنم . تو اصلا معلوم نیست هدفت در زندگی چیه . فقط دوست داری یه جوری وقت بگذرونی .. روزا رو بگذرونی . نمی دونی به کجا می رسی . اصلا ثبات برات اهمیتی نداره . من که برام مهم نیستم ولی با قلب دیگران بازی می کنی ..
-با قلب تو هم بازی کردم ؟
-سالها پیش یاد گرفتم که قلب نداشته باشم ..
-ولی چند روز پیش این حرفو نمی زدی حتی تا دیروز ..
-داشتم گولت می زدم شهروز .. داشتم انتقام دخترای دیگه رو ازت می گرفتم .
 می خواستم بگم دست بالای دست بسیار است .. پاک قاطی کرده بود .. شایدم حرفای درستی می زد .. ولی می دونستم که نباید به پر و پاش بپیچم ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی