ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 75

وقت خداحافظی شد و هنگام نیمه شب بود و هوا هم دلپذیز ... فیروزه و عرفان تا دم در سحر و سهیل رو همراهی کردند.. فیروزه هنوز زیر پوستش لذتی رو که از تماس با سهیل داشت به خوبی احساس می کرد . نیمی از بدن خودشو انداخته بود بیرون که به بهانه خدا حافظی بازم سهیل یه نگاهی بهش بندازه و به یادش بمونه که بین اون و فیروزه چه اتفاقی افتاده .. 
عرفان : مامان این چه وضعشه .. الان یکی اگه تو رو توی کوچه ببینه چی میشه ...
-عرفان جون مگه این کوچه چند تا خانوار داره . تازه این وقت شب کی میاد بیرون تا مارو ببینه ..
سحر :مامانت  راست میگه عرفان جون . دیگه آدم این قدر حساس  که نمیشه پسر خوب . فدات شم . مگه ندیدی امشب وقتی که پسر منطقی و گلی شدی که البته قبلا هم گل و آقا بودی چقدر بهمون خوش گذشت . الان من زیر مانتوم چیزی ندارم . دگمه هاشم نبستم .. الان هم  اگه این دو قدم راهو گرمم میشه می تونم بازشون کنم تا یه هوایی بخوره . بیا جلو عرفان جون با هات کار دارم .  ..
عرفان اومد جلو تر ..
-می خوام بهت بگم که خیلی خوش گذشت بهم . هیچوقت این شبو فراموش نمی کنم . الان هم که برم خونه هر وقت که بخوام بخوابم با فانتزی با توبودن چشامو می ذارم رو هم .  
کف دستشو گذاشت روی  سینه های عرفان و آروم آروم اومد پایین تر .  مانتوشو هم باز کرد .. -عزیزم یه نگاه به دنیا بکن . اخماتو وا کن . چون الان باید بری کنار مامانت بخوابی .. سر حالش کنی . با هم گل بگین و گل بشنوین . من دوست ندارم تو و فیروزه جون هیچکدومتون پکر و ناراحت باشین . البته فیروزه گلم که خیلی سر حاله .. عرفان اصلا متوجه نبود که سحر چی داره میگه .. سحر کیر عرفانو گرفت توی دستش . اول کف دستو گذاشت روی جفت بیضه های اون و با دو تا تخماش بازی کرد و از اون جا رسید به آلتش . طوری آروم انگشتاشو رو کیر عرفان حرکت می داد و دستشو دور کیرش لول کرده بود که پسر فقط جلو گیری می کرد و دوست داشت لحظات بیشتری رو در این حالت بمونه .. آب عسلی و چسبناک عرفان از کیرش پس زده بود ولی اون با فشار به خودش و با جلو گیری کاری می کرد که آبش نیاد ولی خیسی نوک عرفان کار دستش داد . چون سحر طوری با سر کیر عرفان و خیسی اون ناحیه بازی کرد که پسر این بار نتونست جلو گیری کنه .جهش های آب کیر عرفان همراه با لذت اونو به عالم مستی و سستی کشونده بود .. و با هر پرش  منی عرفان در دست سحر جمع شد ه و قسمتی هم از دستش زد بیرون .. لحظاتی بعد سحر کیر خیس عرفانو گذاشت توی دهنش و همونو واسش ساک زد و بعد یه یه بوسه ای بر سر کیر عرفان داد و  اون و سهیل خدا حافظی کردند . فیروزه درو بست .. عرفان کمرش سست شده به دیوار تکیه داده بود . فیروزه کمی دلخور نشون می داد از این که دوست نداشت به پسرش فشار بیاد که یک بار  دیگه انزال شه . وگرنه اونم می تونست با سهیل از این کارا بکنه .. خلاصه اون و پسرش در کنار هم دراز کشیدن .. عرفان با بدنی سست دیگه حتی حالشو نداشت فکر کنه که بر سرشون چه گذشته ولی اونم بی اندازه خوشش اومده بود ...
تازه آفتاب سر زده بود که فیروزه چشاشو باز کرد که احساس کرد بازم نیاز به کیر داره .. و خودشو رو کیر عرفان سوار کرد و عرفان حشری هم مادرشو سخت در آغوش گرفت و این بار فیروزه واسه پسرش ناز کرده و  بهش گفت به شرطی راضی میشه که به سکسش ادامه بده که عرفان دیگه این بار انزال نشه  و پسر و مادر ساعتی رو با هم خوش بودند ..
دوروز بعد خانومای خونه خوش خیال به اتفاق فیروزه رفتن واسه خرید .. سحر واسه این که دسته جمعی در یه ماشین بشینن ون سفیدشو با خودش آورد ... هیشکدوم از این خانوما زیر مانتوشن چیزی نپوشیدن ...
 سحر : فیروزه جون سختت نباشه . نگاه  کن به بقیه فامیل من که چه راحت با این مسئله بر خورد می کنن ؟ انگاری دارن میرن پیک نیک . ولی خب چی بگم . خودمو کشتم تا به این دخترای جوون مخصوصا سلنا جون عروس امریکایی خودم یاد بدم که روسری سرش کنه .
 سحر47 ساله  به اتفاق سارا و ساناز دخترای 18 و 23 ساله اش و ستاره و سوسن ..مادر و مادر شوهر 65 ساله  و سپیده خواهر شوهر 47 ساله و عروس 23 ساله اش سلنا و همسایه 47 ساله اش فیروزه به سمت فروشگاه زنجیره ای که مد نظر فیروزه بود به راه افتادند . فیروزه با مسیر به خوبی آشنایی داشت . وارد یه ساختمون چند طبقه شدند ... یه طبقه ای بود که مخصوص فروش لبای های زیر و روی خانوما و شورت و سوتین و یه سری وسایل آرایش و از این خرت و پرت ها بود .... که البته در ساختمون بغلی که  از داخل هم با هم راه داشتند لباس مردونه به فروش می رفت .... فروشندگان دختر و پسر زیادی هم اون محوطه رو اشغال کرده و سعی در بازار یابی و راهنمایی خریداران داشتند .. هشت زن  با مانتوهایی شیک توجه همه رو به خودشون جلب کرده بودند ... در میون فروشندگان پسری 22 ساله  خوش هیکل و خوش قیافه به نام امیر بوده که اولین روز کاریش بود .. امیر اعصابش به هم ریخته بود .  پیش دوستای پسرو بعضی از دوست دختراش یه لقب خاصی داشت که واژه کیر در همه اونا مشترک بود . اونو به اسامی امیر کیر طلا .. امیر کیر کلفت , امیر کیر الماسی و امیر کیر لیزری می شناختن .. از بس این پسره هر زن و دختری رو که گیر می آورد رو هوا می زد . از سر بازی که بر گشته بود باباش یه سر مایه ای بهش داده بود که یه جایی رو اجاره کرده یه کاسبی راه بندازه ..ته پولو بالا آورده همه رو صرف عیش و نوش کرده بود و باباش هم دیگه از رو عصبانیت گفت هر غلطی که می خوای بکنی بکن و تو بی عرضه ای و از این حرفا و امیر هم از رو ناچاری و این که به رگ غیرتش بر خورده بود ویزیتوری و کار گر ساده شدن در این فروشگاه رو پذیرفته بود .. پشت دستشم داغ کرده بود که دیگه دور و بر این مسائل نباشه .. چون سبب شده بود باباش سکته قلبی کنه و مادرشم قلبش درد بگیره .. اونم خونواده شو خیلی دوست داشت ... اما اصلا کار به این صورت بهش نمی چسبید .. این که این جارو جارو بزنه طی بکشه .. شیشه رو دستمال بزنه .. در شان خودش نمی دید .. تازه کلی دختر هم اون جا بودند که به زحمت خودشو وادار کرده بود اعتنایی به اونا نکنه ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم سلام اول پیشاپیش این سال جدیدیو بهت تبریک میگم و ارزو میکنم برات سالی زیبا درکنار خانواده داشته باشی و بعد اینکه داستان چه عالی شده بقیه داستانها هم عالی بود مرسی

ایرانی گفت...

ممنونم داداش دلفین گل و مهربونم ... من هم برای شما و عزیزانت سال خوشی را آرزومندم .. در نهایت شادی و تندرستی ... و امیدوارم در سال آینده مثل سالهای گذشته همچنان یار و یاور و همراه من در این مجموعه باشی ...ایرانی