ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 60

رفتیم روی اون تختی که من و ملوک بار ها و بار ها روی اون با هم سکس کرده بودیم . همچنین ملوک و شوهرش رو همین تخت  کنار هم می خوابیدن . کاری به این کارا نداشتم .  
-مهین جون من وجدانم اجازه نمیده نون و نمک این خونواده رو خوردم دلم نمی خواد بی وجدانی کرده باشم . مهین که می دونست بازم دارم از روی کس خلی حرفای خنده داری می زنم چیزی بهم نگفت و اجازه داد هر چی که می خوام بگم . طوری روی تخت دراز کشید که به بچه داخل شکمش فشار نیاد ..
 -شهروز دوست دارم بابای بچه بعدی من تو باشی ..
 -مهین هنوز امروز رو تمومش نکردیم تو از چی داری حرف می زنی . قرار نیست که در یه روز از تمام آرزو هات حرف بزنی ...
 -باشه هر چیر تو یگی عشق من .راستش دوست داشتم همین اولین بچه ای هم که تو ی شکممه باباش تو باشی ..
 -شر نشو دختر . با این جور حرف زدنات نذار کیر ما بخوابه . بذار حال خودمونو بکنیم ..
 چشاشو بسته بود .. نفس زدنهاش نشون می داد که هیجان زیادی داره . شاید این هیجان واسه جنین خوب نبود . وقتی به شکم بر جسته اش نگاه می کردم و این که اون زن تسلیم من شده لذت می بردم . لبمو گذاشتم رو همون شکمش . از همون جا شروع کردم ...
-آخخخخخخخخ شهروز .. زدی به هدف ..  چقدر یک زن حامله دوست داره که قبل از سکس شکمشو ناز کنن .
سرم کمی درد می کرد و خسته بودم . مهشید دیگه جونی واسم نذاشته بود و بعدش هم در گیری لفظی من با مژده پاک اعصاب منو بهم ریخته بود و حتما شهرزاد هم به دنبال من می گشت .. ولی خوشم میومد . پهلو های مهین سفت شده بود . بوی عطر تن اون همراه با بوی پوست تنش حالمو جا آورده بود . یواش یواش حس کردم که سر دردم داره بهتر میشه .. انگار زنای  بار دار هم یه بوی خاص و منحصر به فردی دارن . از لیس زدن شکم رسیدم به بوسیدن اون قسمت . نوک زبونمو هم گذاشتم روی نافش .. و بعد رفتم رو سینه هاش ... دور سینه هاش کمی کبود شده بود ...
 -شهروز خجالت می کشم .. نکردی اون وقت که هنوز بار دار نشده بودم بیای سراغم . باید همون وقت که تو رو با مامان دیده بودم میومدم سمتت . همون وقتا بود که بار دار شده بودم . اندامم بهتر از حالا بود . ولی الان .. نمی دونم . نمی دونم چی بگم . 
-هیچی نگو دختر . فقط بذار من حال خودمو بکنم و این قدر هم از گذشته و آینده نگو . الان رو بچسب .
-بد جنس نمی ذاری احساسات خودمو بیان کنم ؟
-بگو هر چی دوست داری بگو ..هرچه می خواهد دل تنگت بگو..
قبل از این که شورت مهینو بکشم پایین اون دستشو به سمت شورت من دراز کرد ... -شهروز برسونش به من . بدش به من ... اگه بدونی اون شبی که کیر تو رو  توی تن مامان ملوک حسش کردم چقدر حسرتشو خوردم ..
-حالا میدمش به تو تا خودشو بخوری .
رفتم بالا سرش ..
-بذار خودم بکشمش پایین شهروز . این جوری بیشتر بهم حال میده .. حس می کنم دسترنج خودمه ...
-همچین میگی که انگار کیرمو خودت کاشته باشی .. دیوونه .. دیوونه ...
 -آره شهروز من دیوونه توام .
 خودمو بهش نزدیک و نزدیک تر کردم تا گردنش درد نگیره . شورتمو که درآورد دهنش از تعجب وا موند . حتما فکر می کرد که چه جوری می تونه اونو توی دهنش جا بده . یا این که این کیر همون کیری بوده که رفته توی کس و کون مامانش ؟ پس بی خود نبود که ملوک به خاطر این تمام تابو ها رو شکسته .. دیگه تا می تونستم گذاشتم که کیرمو بخوره و حال کنه .. فکر کنم که انتظار داشت که آبمو توی دهنش خالی کنم ولی از اون جایی که چند بار رو مهشید انزال شده بودم و اون منو حسابی آب بندی کرده بود این جا رو تونستم مقاومت داشته باشم ولی در حرکت بعدی حس می کردم که باید داغ کنم . ولی خیلی حرفه ای کیرمو ساک می زد . فکر کردم که باید برای شوهرش خیلی ساک زده باشه .. واسه این که توی ذوقش نخورده باشه گفتم خیلی حال میدی مهین .. حالا دیگه نوبت منه ... شورتشو از پاش در آوردم .. کس زنای حامله یه حالت عجیبی پیدا می کنه . انگاری که وا میره .ولی من همون کس شل و ول شده رو گذاشتم توی دهنم ..
 -اووووویییییی شهروز ... عزیزم ...
-چقدر خیسه دختر
 -کار توست دیگه ...
-تو که می دونی من اصلا عادت ندارم با خانومای شوهر دار حال کنم .
-جون مامان ملوکم  راست میگی ؟  صبر کن ازش بپرسم ؟
-اونم تایید می کنه ..
گردنم درد می گرفت اگه می خواستم درست و حسابی کسشو بخورم . چون بر آمدگی شکمش طوری بود که نمی تونستم قسمت بالای کسشو به خوبی میک بزنم .. از جام پا شدم .. یه دستی رو کیرم کشیدم .. درست مثل یه قصابی که واسه سر بریدن قربانی کاردشو تیز می کنه .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی