ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 71

دوست داشتم بیشتر عقیده خونواده سپهر رو بدونم .
-ستاره ! فرهاد و فروزان خیلی با هم جور شدن .. ولی داداشت دوست داشت من با فروزان از دواج کنم . هر چند الان درست نیست که از این چیزا حرف بزنیم . زن داداشت باید عده نگه داشته باشه . اون اصلا معلوم نیست داره چیکار می کنه . من  نمی خوام به سپهر و وصیت اون بی احترامی بشه ..
ستاره : کدوم وصیت ؟ اون رو مریضی خودش یه حرفی زده . تازه نه تو از فروزان خوشت میاد و نه فروزان بهت علاقه ای داره . آدما که نمی تونن خودشونو به خاطر یک توصبه بد بخت کنن . داداش رفته پیش خدا . اون حالا درک می کنه که نباید اون حرفو می زده . تو هم فراموش کن این قضیه رو .. تازه اون با فر هاد باشه .. چه اشکالی داره ! داداش من مرده .. ما که نباید بی انصاف باشیم . اون یک زن بیوه هست . حق زندگی کردن داره .
 -ستاره ! فروزان زن خوبیه . من نمی خوام فر هاد اذیتش کنه .
 ستاره : طوری ازش حرف می زنی که انگار سالهاست که عاشقشی ..
-نمی تونی یه کاری بکنی که خونواده ات با هاش حرف بزنن ؟ یعنی از اون بخوان که حداقل با فر هاد از دواج نکنه ؟
 ستاره : بس کن فر هوش .. خونواده ام در مورد من اختیاری ندارن . چه برسه به این که به دختری که دخترشون نیست و هیچوقت هم نبوده دستور بدن ..
-حالا چرا سرم داد می زنی . هر کی ندونه فکر می کنه که  ..
نمی دونستم چه جوری ادامه بدم ..
ستاره : چیه .. چرا حرفت رو خوردی . نترس .. بگو من جنبه و ظرفیت شنیدنشو دارم ..
 رومو بر گردوندم و می خواستم ازش فاصله بگیرم .. اما اون دستمو کشید تا بی اراده سرمو بگیرم به سمتش ..
 -هیچی ستاره فراموش کن . می خواستم از یه تشبیه استفاده کنم .
ستاره : بگو چی می خواستی بگی ..
-به شرطی میگم که ادامه اش ندی .. محکومم نکنی ..
 می خواستم بگم یه جوری حرف می زنی که انگاری یکی با کسی که دوستش داره ..داره حرف می زنه .. 
-اوووووففففف لاغر شدم ستاره .. اصلا عادت ندارم اینم جوری حرف بزنم ..
 ستاره : خیلی خجالت می کشی .. نهههههههه ؟ اون وقتا که کلی دختر دور و برت رو گرفته بود و نمی دونستی با کدومشون باشی خجالت نمی کشیدی ؟ اون وقت حالا می خوای یه حرف معمولی برزبون بیاری روت نمیشه ؟
 -ستاره من قلب کسی رو نشکستم . من به کسی نگفتم که دوستت دارم و رهاش کرده باشم .
ستاره : پس حالا چته ؟ چرا همش به خاطر چیزی که ربطی به تو نداره ناراحتی ؟
 -تو چرا این قدر جوش می زنی ؟ تو چرا به خاطر من ناراحتی ..
ستاره : واسه این که تو بوی سپهرو میدی .. شریک منی .. دوست منی .. نمی تونم تو رو ناراحت ببینم . نمی تونم تو رو این قدر خرد شده ببینم ..
-ازت ممنونم دوست خوبم . من خودم می دونم چیکار کنم ..
 ستاره : یعنی دیگه بهم مربوط نیست ؟ ..
به شدت عصبی بودم . فکر فروزان دیوونه ام کرده بود . این که اونو هر لحظه در آغوش فر هاد حس می کردم .. که دارن به هم حرفای عاشقونه می زنن یا همو می بوسن .. اون وقت این دختر هم بیشتر رو اعصاب من راه می رفت . نمی تونستم . اون  یک ریز داشت حرف می زد .. شونه هاشو گرفتم سرش داد کشیدم
-بس کن ستاره ! من به خاطر سپهر اعصابم به هم ریخته .. تو هم بیشتر داغونم نکن . انگار نه انگار که داداشت مرده .. برو به فکر پدر و مادرت باش .. برو اونا رو دلداری بده ...
ستاره رو صندلی نشست .. سرشو گذاشت رو میز .. بازم از اسلحه زنونه اش استفاده کرد .. اما از ته دلش می گریست ..برای اولین بار دلم می خواست که اون حرف دلشو بگه تا من با منطق بهش بگم که نمی تونم دوستش داشته باشم .. نمی تونم عاشقش باشم .. به همون دلیلی که اون خودشو عاشق من حس می کنه و می خواد با من باشه من نمی تونم با اون باشم .. این جوری که اون پیش می رفت بیشتر خردم می کرد .. دستمو گذاشتم رو سرش .. خیلی آروم با موهای سرش بازی می کردم . یواش یواش آروم شد ولی یه متلکی هم انداخت که نشون می داد از این که دارم نوازشش می کنم خوشش میاد ..
 ستاره : داری سر می شوری ؟ چیزی نداشتم بگم . جز این که من که عاشقش نبودم اونو با تمام احساسم که نمی تونستم نوازش کنم .
 -ستاره حالا من ازت می خوام حرف دلت رو به من بگی .. چته .. تو چته ..
ستاره : بعضی  حرفا بهتره که توی سینه آدم بمونه . آدم گاه بین زمین و آسمون گیره .. مثل یه پرنده .. اگه بالش بشکنه می خوره زمین ..شاید هیچوقت نتونه به اون بالا باالا ها برسه .. به آخر خونه عشق ..اون جا مال خداست .. من اگه بالم بشکنه می میرم ..
 -کی می خواد بالت رو بشکنه ستاره . هر کی این کارو بکنه من خودم می شکنمش ..
ستاره : حاضرم بمیرم و شکست و شکستنت رو نبینم ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی