ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 57

خیلی ناراحت و افسرده رفتم خونه . حال و حوصله هیچی رو نداشتم . حتی ناهار خوردنو . چرا مژده باید انتظار داشته باشه که من نسبت به اون وفا دار باشم . من خودم دارم حال خودمو می کنم و به اونم حال میدم . اصلا بی خیال این حرفا . راستش  در اون لحظات یک زدگی خاصی از سکس پیدا کرده بودم . سکسی که گاه بین آدما فاصله میندازه .. در مورد مژده من خودم مقصر بودم . اون ده سال ازم بزرگ تر بود .  ولی تازگی و طراوت و روحیه خاصی داشت که اینو نشون نمی داد . اون یک بار گول یکی رو خورده بود و دیگه توبه کار شده بود تا این که خودشو قانع کرد که می تونه با من باشه . در من چه دیده بود . می خواست که بهش وفادار بمونم . ؟ من که نمی تونستم خودمو قانع کنم که در همچین شرایطی باشم . ولی اینو هم نمی تونستم بهش بگم ... وای خواهر بزرگم شهرزاد هم بود خونه مون . تا وقتی حال و روز منو دید متوجه شد که خیلی خسته و کوفته ام ..
 شهرزاد : دیشب تولد خوش گذشت ؟ چی شد الان اومدی خونه ؟
 دیگه نگفتم که همه رفتن و من و مهشید تنها بودیم .. ولی ظاهرا تنها کسی که نمی دونست من و مهشید تنهاییم خواجه حافظ شیرازی بود . اون از کجا بو بر دار شده بود نمی  دونستم .به روم آورد . 
 -شهرزاد جون داشتم کمکش می کردم .. تو رو خدا تو هم دیگه مثل مژده گیر نده .. 
-مژده ؟ ! اون دیگه کیه ...
پاک قاطی کردم .. حس کردم که این روزا در سکس زیاده روی کردم و باید کمی هوای خودمو داشته باشم .
 -هیچی عزیزم . همین جوری یه حرفی زدم  .  یکی از دخترای کلاسمونه که اونم خیلی بهانه جوست . تو که خودت می دونی این دوره و زمونه تا دخترا یه پسر مجرد رو گیر میارن واسش قلاب میندازن به این امید که اونو به دام ازدواج بکشونن . شهرزاد : خب تو چرا ازدواج نمی کنی ..
 -چی داری میگی شهرزاد . من الان درس دارم . تازه وضع بابا اون جوری نیست که بر نامه رو جور کنه ..
 شهرزاد : الان دیگه خیلی ها ازدواج و مراسم اونو ساده می گیرن . مهم  خود تو و زن زندگیته ..
 -ولم کن شهرزاد .. بذار حالا که بعد از چند روز دیدمت  با لذت نگات کنم ..
-میگم من کی ماچت کردم که اثر روژمن رو پیرهنت مونده و توی کلاس آبرو ریزی کردی .. این قدر شلوغش نکن . فکر سلامت خودت هستی ؟
 -چرا که نباشم . ولی تو از کجا می دونی که من در کلاس همچین حرفی زدم .. 
-شهروز ! خواهرت جاسوس نیست . به فکر سلامتی توست و من خبر چین ندارم . خبر ها خود به خود به دستم می رسه .. با خواهر یکی از دخترای همکلاست دوستم .. همکلاست هم از دوستی ما و نسبت تو با من خبر داره .. موضوع رو به خواهرش گفت و او نم به من گفت . به همین سادگی . نکن این کارا رو داداش گلم . آقا دکتر ...افتخار خونواده .. میگم بابا شهرام و مامان شهلا دارن قانع میشن که  بد نیست دختر عمو شراره رو بگیری ..
 -اون دیوونه لوسو ؟ عمرا .. من که زن نمی خوام . تازه مگه بابا خودش نگفته تا آخر عمرش جز سلام علیک و حرفای معمولی زدن با عمو کاری نداره ؟
 شراره تازه بیست و دوسالش شده بود . اون آخرین بچه عموم شاهرخ خان بود که سه تا پسر داشت و این آخری زد و دختر از آب در اومد . عمو جان ارث بابامو خورد . ده سالی رو از پدرم بزرگتر بود . اونا وضعشون توپ بود . چند بار بابام  رفت شکایت کنه رو ملاحظه فامیل بودن پشیمون شده بود . عموم همیشه بهترین رو می خواست . دخترش  وقتی که دیپلمشو گرفته بود بیکار افتاده بود خونه وردل باباش .. سالی یک بار این عید به اون عید که می رفتیم خونه شون تا منومی دید می خواست خودشو جا کنه . اعصاب منو به هم می ریخت . شراره دختر خوشگلی بود .. می دونستم اگه من داماد عموم بشم  از نظر مخارج عروسی مشکلی ندارم ..و اون خیلی کمکم می کنه . آخه اونا خیلی دوست داشتن پز بدن که دامادشون دکتره . ولی من نمی خواستم سرم پایین باشه ....
 -شهرزاد من برم یه هوایی بخورم بیام .
انگار یه چیزی رو می خواست در مورد ملوک بهم بگه که من از خونه خارج شدم .. نمی دونم شایدم بامن کار داشت ... ولی اصلا حال و حوصله اونو نداشتم .. با این حال در خونه شونو زدم . مهین دختر دومیش درو باز کرد . یه چند وقتی می شد که  یه دلخوری و اخم و تخم خاصی رو در نگاههاش می دیدم . سه چهار ماهه بار دار بود . شوهرشم مهندس  راه بود  و یه کار و نون و آبداری به گیرش افتاده بود که بیشتر روزای هفته رو خارج از شهر بود .. من و اون تا چند وقت پیش خیلی صمیمی بودیم .  مثلا خواهر و برادر رضاعی بودیم و محرم . مادرشو که محرمم بود کرده بودم و هنوزم می کردمش ولی حساب این دخترا دیگه جدا بود .  مهین با قدی متوسط و صورتی گرد و تیپی فانتزی خیلی جذاب و تو دل برو نشون می داد . هیچوقت به فکر رابطه جنسی با دخترای ملوک نبودم . شاید ملوک رو زن خودم و اونا رو دخترای خودم حساب می کردم ..
-مامان ملوک تشریف داره ..
 -نه اون بیمارستانه .منم  بعد از ظهر یه سری بهش می زنم . شبو خواهرم پیشش می مونه ..
-متوجه نشدم مگه چی شده ..
 -مگه خبر نداری یه جراحی سرپایی داشته ولی یه خورده فشارش افتاده گفتن شبو نگهش داشته باشن ..
 -چش شده ..
 -یه مسئله زنونه هست ..
 -آخه برای چی ؟ ببخشید ..خب پیش میاد ..
 یه نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت بعضی چیزا پیش میاد بعضی چیزا رو پیش میارن .. بفرمایید داخل سر پا بده ..
منم تعارفشو رد نکردم .. لباس بارداری خیلی  بهش میومد .. چرا اون بهم گفت بعضی چیزا رو پیش میارن .. یعنی به خاطر من ملوک دچار مشکل شده ؟ اگه این طور باشه مهین از کجا می دونه . یعنی اون می دونه من و مامانش با هم رابطه داریم ؟ می دونم ملوک بهش چیزی نگفته ..صندوق پیامهای دریافتی موبایلم پر شده بود چند تا پیامو که حذف کردم درجا یه پیام از ملوک واسم رسید ...
-عزیزم کسمو واست تنگش کردم .. حالا می تونی بیشتر از گذشته لذت ببری . ...
 تازه دوزاریم افتاد .. باید می فهمیدم که مهین تا چه اندازه از رابطه من و مامانش خبر داره .. خیلی زشت می شد .. اون رو من حساب خاصی باز کرده بود .. به من می گفت داداش دکتر  ..منم بهش می گفتم آبجی ...من حکم برادری رو واسش داشتم که ملوک واسش نیاورده بود . مهینو خیلی زیبا تر از همیشه می دیدم . شکم تا حدودی بالا اومده اش بهش میومد ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی