ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مردان مجرد , زنان متاهل 24

بهنام یه نگاهی به بهجت  انداخت و سعی کرد که نگاه امروزش با نظر روزای قبلش فرق داشته باشه . می دونست چیکار کنه که روی بهجت اثر بذاره .
 بهجت : سلام عزیزم . امروز نگاهت مهربانانه شده ..
 بهنام : من هیچوقت نا مهربون نبودم . می بینی که هنوزم ازدواج نکردم .
بهجت : یعنی می خواستی به پای من بشینی ؟ بهنام این قدر بد جنس نباش . می دونم هیچوقت عاشق نبودی . شاید هم یه مدت اون اوایل دوستی مون واسه این که به خواسته ات برسی منو عاشق خودت نشون می دادی ولی این همش من بودم که عشق خودمو نشونت می دادم . دوستت داشتم و دارم .
 بهنام : بازم منو به یاد این ننداز که چه جوری دوست داشتن خودت رو نشون دادی .. بهجت : دلم می خواد با تو باشم . اصلا از بودن با شوهرم لذت نمی برم .
 بهنام : پس برای چی ازدواج کردی ..
 بهجت : شاید ترسیدم یه روزی خونواده بالا سرم نباشن و من تک و تنها بمونم . نمی دونم . سر نوشت خیلی ها رو دیدم مث خودم که به جایی نرسیدن .. ای کاش فقط نرسیدن بود .
اونا اسیر سر درگمی شده بودن ... بهنام در ذهنش در حال چیدن نقشه ای بود که به هدفش برسه . واسش کمی سخت بود . هر چند اون هر گز  عاشق بهجت نبود وزن هم اینو حس کرده بود .. اون نمی دونست که آیا این کاری که داره می کنه درسته یا نه ؟ و بهنام هم نمی دونست که کشوندن بهجت  به انجمن و محفل لذت عمومی تا چه حد می تونست برای اون زن جالب و جذاب باشه . باید شانسشو آزمایش می کرد ..
 بهنام : خیلی دلم می خواد من و تو بریم خونه یکی از دوستامون و حرف حسابمونو با هم بزنیم .
 بهجت : فقط حرف بزنیم ؟ ما که به اندازه کافی با هم حرف زدیم .. و تو همش ناز می کنی .. الان دیگه محدودیت سکس هم ندارم . اگرم حامله شم و. بابای بچه تو باشی حواله اش می کنم به شوهرم .
 بهنام : حالا من یه چیزی گفتم عشق من .. یعنی وقتی آب و آتیش  با هم تنها باشن فقط می شینن همدیگه رو نگاه می کنن و از خواص هم میگن ؟ فکر کردی من دوستت نداشتم و ندارم ؟  چه اشکهایی که به خاطر از دست دادنت نریختم ! کارم شده بود اشک و غصه و آه . فکر می کنی شما خانوما فقط دارای احساسات لطیف هستین ؟ بهجت : حالا من باید کجا بیام . اگه بخوای می تونی بیای خونه ما ..با هم باشیم . شوهرم از صبح که میره سر کار تا شب بر نمی گرده ..
بهنام : نه . خونه شما خوب نیست . خطرناکه . نمیشه ... باشه یک زنگی برای یکی از دوستام بزنم ..
بهنام از بهجت فاصله گرفت و یه تلفن واسه رامین زد و یکی دو دقیقه ای رو با هاش حرف زد . رامین از خودش یه خونه مجردی داشت ... قرار شد که بهنام کلید اون خونه رو بگیره و با هم برن اون جا .. همین کارو هم کردن ... بهجت باورش نمی شد . که این قدر راحت تونسته باشه با کسی که ماههاست انتظار بودن با اونو داشته خلوت کرده باشه .. و بهنام هم در این فکر بود که چگونه می تونه  فکر بهجت رو بازش کنه  به این که اون بپذیره که به این خونه ها بیاد . بهجت رفت یه دوشی بگیره ...
بهجت : باهام نمیای ؟
 بهنام : نه تو خودت برو ...
 بهنام استرس عجیبی داشت ..  اون هرگز به این سبک عمل نکرده بود . ولی شرایط برای بهجت تفاوتی نداشت .در هر حال اون یک زنی حساب می شد که  خائن به شوهرش بود چه می خواست با او باشه و چه با یکی دیگه .. مگر این که می تونست این بهونه رو داشته باشه که بیاد و بهش بگه بهنام تو در حق من نامردی کردی . من عاشقت بودم .. من دوستت داشتم و تو با احساسات من بازی کردی .. که این می تونه یک حرف پوچ و مزخرف باشه . زنی که شوهرشو دور می زنه و بهش خیانت می کنه عشق چه مفهومی می تونه واسش داشته باشه . نه .. بهنام این به هیچ وجه نا جوانمردانه نیست .. بهنام خودشو کاملا بر هنه کرد و رفت زیر ملافه .. لحظاتی بعد بهجت از حموم اومد بیرون ... موهاشو با سشوار خشک کرد و اونم با بدنی کاملا بر هنه رفت زیر همون ملافه ای  که عشقش دراز کشیده بود .. وقتی تنشو به تن بهنام چسبوند همون  احساس گذشته ها بهش دست داده بود . با این تفاوت که حالا می تونست با آسودگی خاطر خودشو تسلیم کسی بکنه که هنوز دوستش داشت . و هنوز دلش پیش اون بود . زنی که عاشق میشه امکان نداره عشقشو تا ابد فراموش کنه . بهجت ملافه رو به کناری انداخت  اون دوست داشت بدنهای لختشونو ببینه و با لذت به استقبال عشقبازی بره .  برای لحظاتی بهنام دچار تردید شده بود .. ولی  اگه در این حالت بهجت موافت نمی کرد چی .. شایدم لجبازی می کرد و در هر حالتی باهاش مخالفت می کرد .با این حال ادامه داد ... دستاشو به سینه های بهجت رسوند ... و نوک سینه ها رو پس از از این که با نوک زبونش قلقلک داد اونا رو میون جفت لباش گذاشته و بعد از بوسیدن لباش دستاشو گذاشت لاپای بهجت ..
 بهجت : نههههههه بهنام .. بهنام .. خیلی داغی .. داغ تر از اون روزایی .. خیلی نامردی که منو دادی به دست یکی دیگه ...
وقتی  بهنام این حرفو شنید با خودش گفت اون روز من نمی خواستم تو رو بدم به دست یکی دیگه .. حالاست که می خوام این کارو بکنم .. . ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی