ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 29

لبای سعید همچنان رو قسمت بالای سینه سارا قرار داشت  . حس کرد که عشقش از این کارش لذت می بره . چشای بسته و گاه خمار سارا و صدای نفسهای اون نشون می داد که غرق در التهاب و انتظاره . ولی همچنان در هر حرکتی شرم و حیا حرف اولو می زد .. سعید  به آرومی لباشو رو بدن سارا باز و بسته می کرد . و خیلی آروم طوری که سارا اونو با تمام وجود می شنید و در قلبش جای می داد گفت دوستت دارم سارا .. دوستت دارم .. سارا من یک پسر بدم ؟ آره ؟ ..
سارا می تونست بفهمه حرفای سعیدو . می دونست که اون چی می خواد . شاید زیاد با اون هم کلام نشده بود .. شاید هنوز  از خصوصیات و ریزه کاریهای اخلاقی هم به هم چیزی نگفته بودن ولی سالها همدیگه رو حس کردن و اون حس احترامو داشتن و زیبایی های احساس رو نگه داشتن سبب شده بود که منظور سعیدو درک کنه ..
 سارا : عشق من چرا این فکرو می کنی .. یعنی منم یک دختر بدم که خودمو سپردم به دست تو ؟ وقتی یکی به بدن خودش دست می زنه وقتی یکی خودشو لمس می کنه این کار زشتیه ؟ مگه من و تو یکی نیستیم ؟ دستای قشنگ تو فقط سارا رو لمس نمی کنه .  میگی من وجود توام .. خود توام .. پس دستای تو داره وجود خودت روهم  لمس می کنه ..
  سعید : عزیز تر از وجود خودمو ..
سارا :  تو عشق منی . نمی تونم تو رو با چیز دیگه ای در این دنیا مقایسه کنم . عشقی که مثل عشقهای دیگه نیست . عشقی یگانه .. عشقی که نمی تونم به هیشکی دیگه داشته باشم ..
سارا خیلی آروم حرف می زد و سعید همچنان با حرکات آروم لباش آتش هوس رو به خرمن وجود سارا می کشوند . دستای سعید رو بند سوتین سارا قرار داشت .. چند بار تصمیم گرفت بازشون کنه .. سارا کاملا سست و منتظر چشاشو  بسته بود ..  در اون لحظات سه نقطه از بدن سعید روش اثر گذاشته بود .. دستایی که کمرشو لمس می کرد .. لبایی که زیر گردنشو می بوسید و کانون هوس مردونه ای که بر جستگی اونو با پاش احساس می کرد و لذت می برد از این که عشقش در تمنای اونه .. می خواست لباشو باز کنه و به سعید بگه بازش کن .. بازش کن سوتین منو ..منم در همون تبی می سوزم که تو رو سوزونده ... تا تب عشق نباشه که تب هوس به سراغمون نمیاد . اگه عاشقم نباشی اگه عاشقت نباشم محاله که حتی برای یک ثانیه هم بهت اجازه بدم که لمسم کنی .. پس نترس .. حالا می تونی هر کاری باهام انجام بدی .. وقتی درونم ,  روحم ,  اندیشه ام از آن توست می تونی هر کاری رو انجام بدی . و می دونم کاری رو که دوست دارم انجام میدی آخه همونیه که خودت دوست داری .. بازش کن .. زود باش .. سارا غرق فریاد سکوت خود بود و سعید با این که صدای سکوت عشقشو می شنید با دلهره سوتین سارا رو به آرومی بازش کرد و پیراهنشو کمی به سمت پایین کشید ... سارا حرارت سوزنده رو بیشتر و داغ تر از لحظاتی قبل احساس می کرد .. باورش نمی شد که این تب جایی هم برای سوزاندن بیشتر داشته باشه ..
 حالا لبهای سعید قسمت بالای سینه سارا رو نوازش می کرد .. دستای سارا هم سر و گردن سعیدو .. لبهای پسر آروم آروم پایین تر و پایین تر میومدن .. خیلی آروم .. سعید میلی متر ها رو یه دنیا می دید . دوست داشت از دنیای عشق و هوسش نهایت لذتو ببره .  بیش  از اونی که به خاطرکامیابی خودش خوشحال باشه از این احساس آرامش می کرد که سارا با تمام وجود و عشقش خودشو تسلیم اون کرده , می تونست اینو از وجودش حس کنه . پسر هنوز چشاشو کاملا باز نکرده بود تا سینه های تب آلوده عشقشوبه خوبی  ببینه .. زمزمه های عاشقونه شو از یاد نبرده بود . دوست داشت که سارا همچنان  بدونه و بشنوه که سلطان عشقه که داره بین اونا حکومت می کنه . سعید پیراهن خودشو در آورد .. تا با عشقش هماهنگ تر شه .. در این فاصله سارا چشاشو نیمه باز و خمار به سعید دو خته بود که چه جوری با التهاب دگمه های پیرهنشو باز می کنه .. حالا حتی تحمل ثانیه هایی دوری از سعید رو هم نداشت حتی در این فاصله .. بازم با خودش زمزمه می کرد طوری که فقط خودش بشنوه ولی یه حسی بهش می گفت که سعید هم صداشو می شنوه .. ادامه بده .. زود باش تند تر ..می خوام در تو غرق شم .. بازم غرقم کنی .. لباتو بذار رو سینه ام .. روی تنم .. منو ببوس همه جا مو ببوس ... سارا دوست داشت همه اینا رو با صدای بلند تا به حدی که سعید اونو بشنوه بر زبون بیاره ولی  حس می کرد واسه بار اول هنوز زوده . می دونست که نمی تونه بیشتر از این کلمات رو در قفس دلش زندونی کنه .. دوست داشت سعید نجوای عاشقونه شو بشنوه .. می دونم که دوستم داری سعید می دونم که می دونی دوستت دارم .. حالا اون نگاهشو به سینه های درشت و مردونه سعید دوخته بود . به شونه هاش.. زود باش بغلم بزن سعید منو ببوس .. لباتو یک بار دیگه بذار رو سینه ام ... سارا حس کرد که اگه سعید این کارو نکنه بی اراده میره به سمت اون .. انگار سعید صئدی اونو , صدای عشقو شنیده بود .. حالا پسر به خوبی می تونست سینه های نه ریز و نه درشت ولی زیبا و خوش فرم نگارشو ببینه .. این بار یه دستشو گذاشت رو یکی از سینه های سارا و لباشو به نوک سینه دیگه اش چسبوند ... و سارا رو غرق التهابی دیگه کرد .. و زن بازم با خود زمزمه می کرد ..من چقدر بسوزم تا به کجا و تا به کی آتیش بگیرم .. سارا کمی خنده اش گرفته بود .. آخه پیرهنش هنوز بالای نافش قرار داشت .. دیوونه پس گذاشتی کی درش بیاره ؟ آخه من به تو چی بگم پسر .. بهت حق میدم .. واسه همین دیوونه بازیهاته که نمی تونم ازت دل بکنم .. همین سادگی ها , همین بی شیله پیله بودنا , که عشق کلیشه ای نمی خوای .. کار خودته .. باشه هر جوری دوست داری عمل کن . می دونم که بالاخره این پیراهن تا به آخرش پایین کشیده میشه  ولی نکنه یک هفته طولش بدی شیطون ؟ سارا در سکوت و رویای خود وقتی این جمله آخرو در ذهنش مرور کرد لبخندی رو لباش نشست که خیلی دوست داشت سعید اون لبخندو ببینه .. ولی حالا حس می کرد که  لبهای سعید و نوک سینه اش هردو دست به دست هم داده و عشق و هوسو  به سرعتی باور نکردنی در تمام بدنش به گردش در آوردن .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی