ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بهار! مرا با خود ببر !

سلام بر تو ! سلام بر زمین و زمان خدا ! دوست دارم هر روز,  هر لحظه که نگاهم به توست حتی وقتی که تو را نمی بینم به تو سلام بگویم . سلام بگویم تا اگر که رفته ای برای همیشه در قلبمان بمانی . شاید  تو می آیی که پاییز را از یاد نبریم . به کجا می روی ؟! مرا با خود ببر .. به آن جا که نمی دانم کجاست .. !مرا با خود ببر ..به سرزمین های سبز .. آن جا که مورچه های آن قوی تر از فیلهایش هستند .. آن جا که  دوست می دارم برای مورچه هایشان دانه بپاشم (بپاشانم )آن جا که مورچه هایشان دانه های راحت به دست آمده را نمی خواهند و می خواهند که برای دانه هایشان بدوند .. مرا به آن جا ببر گه پروانه هایش به دور گلها می گردند .. مرا به آن جا ببر که زنبور های فرهاد  , خون شیرین قلب شیرین خود را می مکند . مرا به آن جا ببر که قورباغه هایش ترانه های عشق می خوانند . به آن جا که گویی  از برکه های پای کوهش بوی تازه پونه  به مشام می رسد .. به آن جا که نیلوفر به قصر آبی خود می نازد ....مرا به آن جا ببر که هنوز چمنهایش را غسل تعمید نداده اند .. به آن جا که شکوفه هایش می خواهند که همچنان شکوفه بمانند مرا به آن جا ببر .. به جایی که  غروبش از خورشید شرمسار است و سپیده دمش برای رهایی از قفس شب فریاد می زند .. مرا به آن جا ببر که ستاره هایش راز خوشبختی را آشکار کرده اند به آن جا که خاکش بوی زندگی می دهد و خاکستانش بوی بندگی .. مرا با خود ببر بهار .. مرا از خود رهایم کن .. کشتی شکسته ناخدایم . با خدایم کن .. سلام بر تو سرزمین خدا ! اینک زمان تبلور زیبایی عشق است .. مرا ببر .. به آن جا که خورشید ش با ابر ها آشتی کرده است ..به آن جا که نم نم باران  اشکهایمان را می شوید تا که بیدارمان سازد .. آن جا که باران بهاری با آوای عاشقانه خود نوید گلستان دلستان دیگری می دهد .. مرا به آن جا ببر که سخنی جز عشق نباشد . به آن جا که خدا با ما آشتی باشد . مرا به خانه مار مولک ها ببر .. به خانه موش ها .. به لانه پرستو ها .. مرا به آن جا ببر که قار قار کلاغهای سیاه را بشنوم .. بر سر چشمه ساری که  نگاه عاشق پسر خجالتی روستا و چشمان به زمین دوخته شده دختر روستایی را ببینم . مرا ببر به دریای آبی ... زیر آسمان آفتابی ..تا که غمهایم را بشویم و در آفتاب ساحل نجات دربرابر خدای خورشید به خاک افتم . مرا ببر به آن جا که از من گریخته باشم .. مرا از زمستان اندیشه هایم بگریزان .  مرا با خود ببر . بگذار از خود بگریزم . بگذار با آنان که سخن نمی گویند و نمی توانند چون من بیندیشند اما عشق را با تمام وجود احساس می کنند عاشقانه بخوانم و با تمام وجودم و با فریادم و با سکوتم فریاد بزنم که نیست خدایی جز خدای یگانه .. نیست خالقی جز او که مرا به سرزمین بهاران به دیار یاران آورده است .. سلام بر بهار ! تو می دانی راه را .. تو می دانی راه سر زمین عشق را .. تو می دانی راز باران را .. می شناسی نوای پرندگان زبان سلیمان را .. مرا با خود ببر .. ببر به آن جا که ناله های مرغ سحر شرمسارم سازد به آن جا و آن گاه که خداوند نغمه سحر گاهان تو را بپذیرد و باز گشت بهار گونه تو را . مرا با خود ببر .. قلبی چون قلب تو را می خواهم .. مرا بر مرکب نسیم خود بنشان .. طبیعت دگرگون شده است .. انگار دروازه های بهشت را برای همگان گشوده اند .. شاید این بهشت برای من بزرگ باشد .. مرا با خود ببر بر نسیم تو می نشینم از دریاهای تو می گذرم .. بر فراز کوهها پرواز می کنم قلب آسمان را می شکافم به ستاره ها می رسم شگفتا ! همان حقیقتی را می بینم که در قلب زمین نهفته است .. در قلب بهارگونه تو سر زمین بهاری من .. مرا با خود ببر .. به جایی که شیطان نباشد .. بگذار زمین خدا پر شود از دانه های ممنوعه ..میوه های ممنوعه .. دیگر از بهشت خدا نخواهم رفت .. دیگر از سر زمین رویا ها نخواهم رفت .. سلام بر بهشتک خدایی من ! سلام بر احساس زندگی و زندگی پراحساس . سلام بر من گریخته از من ...می خواهم شاد باشم . وقتی که دنیا ی بی من و  دنیا بی من  می خندد چرا من نخندم .. زمین می نوازد .. آسمان می نوازد .. همه با هم می خوانند یک صدا می گویند ..نیست خالقی جز خالق یگانه .. تنها او را بپرستید .و من از من می گریزم . تا که نسیم بهار مرا به سر منزل یار برساند . ..می خواهم بروم به آن جا که بلبل برای خواندن نه مکان می شناسد نه زمان .. آن جا که همه جایش خانه عشق است و همه جایش بهار .  .. سلام بر بهار .. سلام بر خدای بهار : ایرانی عاشق بهار خدا و خدای بهار 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

KHOB BOD

ایرانی گفت...

ممنونم دوست خوب و آشنا و گلم ..سال نو شما مبارک ... ایرانی