ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 64

 نگاه ملوکو خیلی عاشقونه دیدم ..  چهره اش خیلی جوون تر شده بود . فکر کنم  تنگ شدن کس و واژن  بهش روحیه داده بود ..
ملوک : با جراحی پلاستیک من موافقی ؟
-من چرا من باید موافق باشم . اکبر آقا باید موافق باشه و نظرشو اعلام کنه .
ملوک : چیه .. چی شده شهروز ! تو که می دونی من از همون وقت که بچه بودی دوستت داشتم . عاشقت بودم . پس برای تو هر کاری می کنم .
-راستش ملوک جون .. تنگ کردن کس به کیر من حتی به خودتو لذت بیشتری میده . هر چند ممکنه  در بعضی حالت ها باعث دردت هم بشه ولی بازم می چسبه .. ربطی هم به چین و چروک نداره . ولی بعضی از جراحی پلاستیک ها هست که مصنوعی در میاد اون جوری که باید دلنشین نمیشه . طراوت و تازگی پوست رو می گیره . یه براقیت مصنوعی درست می کنه . دیگه راه باز گشت رو از آدم می گیره . به جای اون از کرم های طبیعی استفاده کنی بهتره ..
-هر چی تو بگی شهروز . به شرطی که همیشه به یاد من باشی . هیچوقت فراموشم نکنی .  دستتو بذار زیر ملافه من ..
 ملوک ازم می خواست که با باسنش ور برم . به یاد حرف مهین افتادم .  درسته که از ساعت ملاقات گذشته بود و من با پارتی و موقعیت خودم اومده بودم داخل ولی هر لحظه ممکن بود یه پرستاری بیاد و منو در اون شرایط ببینه . با این حال نگاه ملوک طوری بود که می دونستم در اون لحظات نیاز داره که من اونو سر حالش کنم . ولی دوست داشتم بدونم که مهین کجاست .  مهینو در راهرو ندیدم .. ملوک خودشو عقب تر کشید و من هم از زاویه ای دستمو رسوندم به لباسش و رسوندم به کونش که اگه کسی از بیرون میومد متوجه نمی شد مگر این که در حال بیرون کشیدن دستم دقت می کرد و می فهمید
-آخخخخخخ شهروز شهروز .. اگه بدونی چه لذتی می برم . خوشم میاد . خیلی دلم می خواد با کسم ور بری . همین حالا چقدر سنگین شدم . تا چند روز نباید آمیزش کنم .. می خوام بینم وقتی کیرت رو می کنی توی کسم  چه جوری میشه ..
-راستشو بگو واسه حال کردن خودت این کار رو کردی یا برای هر دو تا مون ؟
  -برای هر دومون .. ولی بیشتر برای تو . برای تو که خوشت بیاد و سیر باشی .. می دونم با دخترای دیگه هستی ولی  این جوری دلمو خوش می کنم  دیگه ..  
کف دستمو خیلی آروم گذاشتم روی کسش که مو ریزه های سیخ سیخی  کس یواش یواش داشت می زد بیرون .. بالای کسشو آروم می مالیدم ..
-محکم تر چنگش بگیر ..
-ملوک جون خطر ناکه ..
- این قدر نترس چیزی نیست .. یکی دو تا دو خت و دوز ساده بود . چه ربطی به  اون قسمتهای دست کاری شده داره .. شهروز دستتو یواش بذار لای پام .. ببین داره واست گریه می کنه .. کمرم سنگین شده . کیرت رو می خواد . کاش الان خونه بودم ..
 -ملوک جون .. این قدر بی طاقت نباش . اگه الان خونه بودی که نمی تونستم  تو رو بکنم ..
-خب می کردی توی کونم . الان اگه بر گردم خونه و شوهرم واسه چند روزی رو بیاد خونه چی ؟
 -دلواپس چی هستی ملوک جون . این جوری نیست که اصلا از خونه بیرون نره .
 خلاصه  به هر مکافاتی بود از اون جا اومدم بیرون . قبلش هم مهین یه چند دقیقه ای به ما پیوسته بود . یه نگاههای خاصی به من و مادرش مینداخت . 
مهین : خیلی دلم می خواد برگردم خونه و با تو باشم ولی فعلا این جام .. تا دم در باهام اومد  و بهم گفت مثل این که مامانو تحریکش کردی ..
-مامانت تحریکم کرد . این قدر بهش گیر نده ..
توی دلم گفتم اگه خواهر بزرگتم بکنم دیگه سرویس کامل میشه . قبل از این که  بیام به ملاقات ملوک یه مسکن خورده بودم . و همون کمی منو سر پا نگه داشته بود ولی حس می کردم خیلی خوابم میاد .. به دم در خونه که رسیدم یاد مژده افتادم . که چه جوری من و مهشیدو غافلگیر کرده بود . هر چند ندیده بود که با هم کاری کنیم ولی می دونست که همچنین امامزاده ای هم نیستم که واسه کمک به مهشید اون جا مونده باشم . خیلی شلوغش کرده بودم . دلم می خواست همه دوستم داشته باشن . همه با هام باشن . لذت ببرن و لذت بدن . من با همه حال کنم ولی همه فقط با من حال کنن . می دونستم این خود خواهیه ولی این خود خواهی رو دوست داشتم . دلم می خواست و برم و در خونه مژده رو بزنم . خیلی خسته بودم .. خسته و عقب مونده از درس .. دیگه فیروزه ای هم نبود که در یه سری کارای تحقیقاتی بیاد کمکم .. وقتی رسیدم خونه خودمو انداختم رو تختم و وقتی که چشم بازکردم دیدم که باید صبحونه بخورم و برم دانشگاه .. مژده و مهشید و فیروزه و خیلی های دیگه ای رو باید توی کلاس می دیدم ولی از همون دم در شروع شد  که مهینو دیدم . مهین پستشو تحویل داده بود و گفت که  ملوک تا بعد از ظهر مرخص میشه .. ازم خواست که  برم خونه شون  و باهاش باشم ..
-من باید برم دانشگاه ولی اگه تونستم قبل از ظهر جیم بزنم حتما میام .. دیگه جونی برام نمونده بود .. به دانشگاه هم که رسیدم  استاد مژده رو که اخمو دیدم مهشید که خندون بود و فیروزه هم ساکت .. خلاصه یه داستانی داشتم . چند تا دختر هم متلک مینداختن و خبری من به هم می گفتن ظاهرا امروز خواهرش اونو نبوسیده .. شیطونه می گفت پاشم بذارم زیر گوش شنونده و گوینده که خود همون شیطونه رو لعنتش کردم و سر جام نشستم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی