ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 65

دیگه بیش از اندازه عصبی شده بودم . نمی دونستم چیکار کنم . اگه هر استاد دیگه ای جز مژده بود از جام پا می شدم و هر چی از دهنم در میومد به اون دخترای پشت سری می گفتم . این جا هم دبستان نبود که انگشت کنیم هوا و بگیم که  خانوم اجازه این ما رو اذیت می کنه .. آخرش سرمو بر گردوندم و به اون دخترا گفتم که این دفعه قبل از این که بیام به شما میگم که یقه پیرهنمو قرمزش کنین .. دو تا از اون دخترا بد جوری سرخ شدن و یکی دیگه شون که پر رو تر بود گفت مرد می خواد نگه ..
 -حتما این کارو می کنم .
 مژده : آقای شاهانی شما که دیگه بچه نیستید .. شوخی و حرف زدن و مزه پراکنی هم وقت و جایی داره ..
 ساکت موندم و چیزی نگفتم .. ولی دلم طاقت نیاورد .
-استاد .. آقایون دو برابر خانوما می ارزن . حتما صداشونم دوبرابرصدای  خانوماست که شما سر و صدای این سه تا دختر پشت سریمو نشنیدین .. کلاس زد زیر خنده ... فضا شده بود عین فضای مکتب خونه های قدیمی .. این مژده هم شده بود ملا باجی .. فقط یه چوب کم داشت منو بزنه .
-بفر مایید بیرون آقای شاهانی  تا من تکلیفتو روشن کنم .
-تکلیفمو خیلی وقته که روشن کردین ..
 خیلی ها متوجه متلک من شدن .. ولی اونا که نمی دونستن من با استاد خودم که ده سال بزرگتر از من بوده رابطه جنسی داشتم . حالا نمی دونم مژده هم فهمیده بود یا نه .. در میان همهمه و سر و صدای بچه ها خودمو به مژده نزدیک کرده گفتم هیچ غلطی نمی تونی بکنی .. این قدر واسم دور نگیر ... یخ شده بود . هر چند حرفمو فقط خودش شنید . ولی انتظارشو نداشت . منم دیگه به این جام رسیده بود می دونستم حق با اونه ولی دیگه منو بیش از اندازه پیش بقیه سر افکنده کرده بود ..
 -سعی کن واسه همه سیاست بری ..
از کلاس رفتم بیرون . تنها کسی که ازم حمایت می کرد مهشید بود اونم به خاطر کیری بود که دیروز بهش زده بودم . نمی دونستم کدوم موبایلمو با خودم آوردم ولی همه رو خاموش کردم . دیگه خسته شده بودم . یعنی واقعا این مژده می خواست واسه من درد سر درست کنه ؟ اون به خاطر موضوع مهشید که ازم دلخور بود .  می خواستم بزنم برم خونه ولی دیدم که ساعت بعدو با یه استاد دیگه کار دارم . منتظر بودم که ساعت تفریح شه و بتونم حال اون دختری رو که سر دسته متلک گویان بود  بگیرم . اسمش بود سودابه .. خونشو می خوردم سیر نمی شدم . صاف در رفته بود . من تازه می خواستم کاری کنم که مژده فراموش کنه که منو با مهشید دیده ولی اون رابطه ما رو شکر در آب تر کرده بود .. پس از این که زنگ خورد بازم اون سه تفنگدار با هم بودن . یه چند متری که از بقیه دور شدن  تعقیبش کرده تا در فضای طبقه هم کف جلوش پیچیدم ..  هیچوقت تا این حد گستاخ نشده بودم که بخوام کلمات رکیکی رو بر زبون بیارم ..
-شما دو تا برین گمشین من با این عوضی کار دارم ..
سودابه : ما سه تا با همیم می خوام ببینم چه غلطی می خوای بکنی ؟
-می خوام از لاپا جرت بدم . کونتو پاره کنم ..
 دستشو آورد بالا .. خواست بذاره زیر گوشم که جا خالی دادم .
سودابه : من مرد نمی بینم که این کارو بکنه ..
 -نامرد باشم اگه نذاشتم توکونت ..
 مهشید هم خودشو رسونده بود به ما .. سعی کردم متعادل تر شم .. مهشید هم در دفاع از من چند تا بارشون کرد .. مهشید و سودابه بنای کل کلو گذاشته و من رفتم وسطشون که مثلا جداشون کنم .. بالاخره سودابه کاسه کوزه شو جمع کرد و رفت ولی مگه من ول کنش بودم . خشمی که از بابت مژده داشتم منو گستاخم کرده بود ..
مهشید : چرا با اینا می پیچی ..من شاهد بودم که اونا چه متلک هایی بهت می گفتن . اینا رو به استاد مژدهی هم گفتم ولی اون زیاد اهمیتی نداد ..
-مهشید اگه بخواد برام شر درست کنه شهادت تو به دردم می خوره ..
 دستشو گذاشت توی دستم و انگار نه انگار که این جا فضای دانشگاهه .  مژده رو دیدم که از دور داره میاد . دستمو از دست مهشید جدا کرده رفتم طرف اون ..
 -استاد می تونم یه لحظه وقت شما رو بگیرم ؟
مژده : من وقت ندارم .
-واسه چی ناراحتی ؟ چرا مسئله شخصی رو وارد کلاس می کنی .
مژده چون دید محیط برای بحث کردن مناسب نیست به سمت بیرون رفت .
 -شهروز خان یا آقای شاهانی هر کسی در زندگیش اشتباهاتی می کنه .. اون دفعه هم بهت گفتم فراموش کن چی بین ما بوده . مقصر خود منم که دوباره فریب خوردم . ولی جریان امروز ربطی به مشکل من با تو نداره . من باهات کاری ندارم که مشکلی داشته باشم . به اندازه کافی خودمو سبک کردم .
-مژده من دوستت دارم
مژده : اینو همیشه ازت می شنوم .,ولی من دوستت ندارم ..
 -بابت جریان کلاس من مقصر نبودم ..
مژده : می تونستی سکوت کنی
-تو که مردا رو خوب می شناسی ..کی می تونم ببینمت ..
- هیچوقت ..اون جوری که تو می خوای دیگه هیچوقت ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی