ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 63

واسه دقایقی مات مونده بودم . با این که انتظار این لحظات رو می کشیدم ولی انگار بازم ته دلم می خواست یه اسبابی فراهم بیاد که که این لحظات دیرتر و دیر تر بیاد دور تر و دور تر باشه ..  غرق ناباوری ها و بدون توجه به چیزی از اون فضا بیرون اومدم . دیگه نمی تونستم به چیزی جز دوست از دست رفته ام فکر کنم . باور کردن مرگ برای من سخت بود . سخت تر ار اون چه که می شد تصورشو کرد . باورم نمی شد ... شاید این درد ناک ترین چیزی بود که می تونست در این کره خاکی وجود داشته باشه که حس کنی اونی رو که با تمام وجودت دوستش داشتی از پیشت رفته دیگه اونو نمی بینی . من هنوز باور نداشتم این خیانتو . شاید فکر نمی کردم که رابطه ام با فروزان می تونه یک خیانت جدی باشه . شاید اینو جدای از دوستی ام با سپهر  می دونستم . هرچه بود اون رفته بود .. جای خالی اونو حس می کردم . دیگه باید باور می کردم که نمی بینمش .. شاید انتظار داشتم که اونو ببینم . ببینم که نفس می کشه . ببینم که بیداره داره با من حرف می زنه . داره با من از خاطراتش میگه . از آرزو هاش .. داره  از پسری که آرزو شو با خود به اون دنیا برده میگه .. از پسر خبالی خودش که می خواست اسمشو بذاره فر هوش و منم اون وقت اسم پسر خودمو بذارم سپهر و اونا با هم دوست شن .. دیوونه چه آرزو هایی داشت ! یعنی من دیگه نمی بینمش ؟ دیگه نمی تونم بغلش بزنم ؟ دیگه جسم خاکی اون با من و در کنار من حرکت نمی کنه ؟ دیگه لبخند قشنگشو نمی بینم ؟ سادگی اونو ؟ بی شیله پیله بودنشو ؟ چقدر نصیحتم می کرد که این قدر به دنبال دوست دختر نباشم . دختر بازی و زن بازی رو بذارم کنار .. ومن به شوخی بهش گفتم سپهر دست از سر من بر دار هر کسی یه علاقه ای داره . یکی دوست داره کفتر بازی می کنه و یکی هم مثل من عاشق دختر بازیه . حالا اون رفته بود و منو با دنیایی از غم تنها گذاشته بود . کاش من و فروزان حرفشو گوش می دادیم . اونا از هم جدا می شدند و پس از پایان عده می تونستم فروزانو عقدش کنم . ولی حالا باید درد همه چی رو به جان می خریدم ..عذاب می کشیدم . دوست داشتم برای دقایقی رو تنها باشم .. می دونستم حالا دیگه وقت شیون و فریاد و گریه و زاریه ..  اشکهایی که مرده رو بر نمی گردونه . تاثیری هم نداره . اگه خدا بخواد مردگانو زنده کنه باید همه رو از خواب بیدارشون کنه .. شاید اونا راحت شده باشن .. رفتن به جایی که دیگه غم دنیا و جدایی از یار آزارشون نمیده .
ستاره و پدر و مادرشو می دیدم که از این سو به اون سو می دون ..  جز سر و صدا و گریه و ناله و زاری انتظار دیگه ای ازشون نمی رفت . حالا تا چند روزی رو باید سرمون شلوغ می بود .. مجالس عزا .. حسرت و افسوس .. ما زنده ها باید به هم دلداری می دادیم . سامان پدر سپهر و سارا مادرش داشتن خودشونو می کشتن و ستاره هم اشک ریزان اومد سمت من .. دستامو گرفت تو چشام نگاه کرد ...
-دیدی فر هوش ؟ بالاخره داداش رفت .. چرا منو با خودش نبرد ...
 انگار اشکهام شده به اندازه یه دریا و در وجودم جا گرفته بودن .. داشتم می ترکیدم ولی اشک , زندانی وجود سراسر درد و رنجم شده بود .. نمی دونم چرا بغضم نمی ترکید .. شاید می خواستم بشنوم که همه اینا دروغه یه خواب و خیاله . اون بر می گرده . بر می گرده و میگه من حالم داره خوب میشه . فروزان هم خودشو به ما رسونده بود . درست در لحظه ای که ستاره دستامو گرفته بود و شاید اگه یه جای خلوتی بود خودشو به آغوشم مینداخت .. یعنی این دختر واقعا ساده هست یا خودشو زده به اون راه . ولی اون لحظه فقط همینو می دونستم که  از ته دل داره واسه برادرش اشک می ریزه ... من از درون داشتم آتیش می گرفتم و در حال انفجار بودم . پدر و مادر سپهر  رفتن دنبال مقدمات  دریافت جنازه و من حس کردم که نمی تونم اون جا وایسم .. نمی تونم خودمو  در جایی حس کنم که روح سپهر,  مرغ جان سپهر از اون جا پرکشیده دنیا رو ولش کرده و تنهام گذاشته ..رفتم به سمت دریا ... روی ماسه ها و در امتداد دریا می دویدم .. می خواستم خودمو برسونم به اون جایی که من و سپهر واسه آخرین  قدم زدنمون کنار ساحل به اون جا رفته بودیم .. فکر کنم ماشینمو چند صد متری قبل از موازات اون محل پارک کرده بودم  . به آدما نگاه می کردم . آدمایی که می گفتند و می خندیدند و شاد بودن .. به بچه ها .. به زنایی که دست شوهر یا عشقشونو گرفته بودند و در امتداد ساحل نگاه عاشقونه شونو به دریا دوخته بودند .. و زندگی ادامه داشت .. سپهر رفته بود و زندگی ادامه داشت . با رفتن اون نه مرگ مرده  بود و نه زندگی ..  دختر کوچولوی سه چهار ساله ای دست باباشو داشت و در حالی که داشت واسش شیرین زبونی می کرد یه لبخندی بهم زد و رفت .. .. یه لحظه به یادم اومد که من و سپهر از همون سنین بود که با هم بازی کردنو تجربه کردیم و حتی یکی دو خاطره از اون روزا رو به یاد دارم .. به اون جایی که می خواستم رسیدم .. حالا دیگه بغضم ترکیده بود .. دیگه هیچ چیز و هیچ کس نمی تونست جلو اشکامو بگیره ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی