ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 142

ناصر روز به روز افسرده تر می شد و نیما هم روز به روز عصبی تر ... نلی در عالم خودش بود . نادر به آینده فکر می کرد همه چی رو مبهم می دید .. ونوشین با این که خوشحال بود  از این که موفق به خودکشی نشده  اما در بین بیم وامید دست و پا می زد . می دونست اون چیزی که اونو وادار به خودکشی کرده نا امیدی نبوده .. این به این دلیل بوده که نمی خواسته در برابر  نادر سر افکنده باشه و در برابر عشق . اون عشقو با تمام وجودش در وجود نادر حس کرده بود .  ساعتها با خود فکر کرده بود پس اون احساسی که در روز های خوبش با ناصر داشته چی بوده .. یعنی به اون نمیشه گفت عشق ؟ یا این که چون با شکست مواجه شده آدم فکر می کنه حرکت جایگزین اون می تونه اسم عشقو به خودش اختصاص بده ...
نادر :  عزیزم بابا مامانت ناراحت نشن از این که من بیشتر وقتا این جا م .
 -عمه تو چی اون ناراحت نشه که تو این جایی ؟
 نادر سکوت کرد و چیزی نگفت .. اون به این می اندیشید که خیلی سخته در افتادن با ناصر حتی در این شرایط . اون رو غرور و حسادتی که داره ممکنه دست به کارای احمقانه ای هم بزنه .  حتی به قیمت نابودی خودش  .  اون با یک خیانت و اصرار در ادامه اون  همه چیزشو از دست داده بود .
نوشین :  تو تا آخرش باهامی ؟ ن
ادر : من بعد از آخرشم با توام . آخرش که تموم میشه تازه همه چی شروع میشه . دنیای من تویی . باور کن عشق من .. من بی تو می میرم . بی تو می شکنم . بی تو همه چیزمو از دست میدم . من برای تو می جنگم . برای به دست آوردن تو .. حتی  از آسمون عشق تیر های نامردی بباره که می دونم  این طور نمیشه ..خورشید آسمون عشق برای آدمای عاشق و مهربون می تابه .. برای من و تو . تا ما رو به هم برسونه ..
نوشین : ولی من از ناصر خیلی می ترسم .. از این که بخواد کاری کنه  که نذاره من و تو به هم برسیم .
نادر : هنوز هیچی نشده .. هنوز خیلی راهها مونده .. مهم اینه که نه تو می تونی پیش اون بر گردی و  باهاش زندگی کنی و نه این که نلی می تونه ازش دل بکنه .  
نوشین : خوشحالم که تو رو در کنارم دارم بهم آرامش میدی . می تونی در این لحظات سخت خیلی بهتر و منطقی تر از من فکر کنی .
نادر : گاه  می بینی که عشق منطقو از منم می گیره ..
 نوشین : ولی به نظر من عشق بعضی وقتا آدمو از هر وقت منطقی تر می کنه . بسته به اون شخص داره ..
 نادر : کافیه که یکی ار دو طرف منطقی باشه .. گذشت و همراهی .. اینا وفا داری رو قشنگ تر می کنه .. همه اینا به هم ربط دارن .از چی می ترسی نوشین ..
 نوشین : از هیچی .. وقتی که تو رو دارم از هیچی نمی ترسم .. ولی چرا فقط از یه چیز می ترسم و اون اینه که نمی خوام تو رو از دست بدم . نمی خوام ازت جدا شم . نمی خوام طوری شه که حس کنم دیگه هیچوقت تو رو نمی بینم . می ترسم از اون روز ..
 نادر : نترس .. بجنگ . تلاش کن .. آدما با تلاش به همه چی می رسن .. مهم اینه که انگیزه و پشتکار چه کسی قوی تر باشه .. ما داریم برای کار خیر تلاش می کنیم و یکی انگیزه ای منفی داره . نیاز ما خواست ما قدرتش بیشتره .. پس نوشین اراده کن .. نه از اون اراده هایی که می خواستی بین من و خودت جدایی بندازی . فکر نکردی که من بدون تو باید چیکار می کردم ؟ یعنی تو واقعا   عاشق من بودی  ؟ کسی که کسی رو دوست داره راضی میشه اونو این جور ناراحت بببینه ؟
 نوشین : چقدر خجالتم میدی ..
نادر : عشقم ! هدف خجالت دادن تو نیست . می خوام بدونی که چقدر برای من عزیزی . چقدر دوستت دارم . نوشین : هیچ اینو می دونی که خیلی وقته منو نبوسیدی ؟
نادر : و خیلی وقته که با تو تنها نبود م .. یکی این جا بوده ... و هست ..
نوشین : حالا هیشکی نیست . نمی دونم چی شد که بابا مامان با هم این جا رو ترک کردن . اصلا نمی دونم کجا رفتن .
 نائر : شاید حس کردن که ما نیاز داریم با هم تنها باشیم .. این که خیلی وقته همو نبوسیدیم ...
نوشین : دیوونه .. خیلی دیوونه ای ..
نادر : می دونی کی منو دیوونه کرده ؟
نوشین : یه دیوونه ای مثل من ؟ ..
 نوشین لباشو به سمت صورت نادر گرفت چشاشو بست تا   گرمی لبهای عشقشو رو لباش حس می کنه .. ثانیه هایی قبل از این که لبای نادرو رو لباش احساس کنه گرمای اونو احساس کرد .  تمایلات خفته در هر دوی اونا بیدار شد ... نوشین در همون حال گوشی رو بر داشت . با این که دوست نداشت بین لبای اون و نادر فاصله ای بیفته زنگ زد واسه  مادرش ...
-مامان  کجایی ؟  
-من و بابات  یه کاری داشتیم داریم میریم کرج .. زود بر می گردیم .. ..
نوشین می دونست که از همون لحظه ای که با مادرش خدا حافظی کرده تا سه چهار ساعتو می تونه با نادر تنها باشه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی