ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 65

-فروزان ! این بر خورد رو با هام نداشته باش . مگه من و تو با هم روزای خوب و قشنگی نداشتیم ؟ چرا اون روزا رو داری خرابش می کنی ؟ چرا همه چی زود ازیادت رفت ؟ فروزان هیچوقت بهت دروغ نگفتم این که دوستت دارم . این که واست می میرم
فروزان : شاید ساقه هات به من دروغ نگفته باشه ولی ریشه بهم دروغ گفته . اصلا خود دروغه . تو می دونی باهام چیکار کردی .. چرا داری با احساسات من بازی می کنی . بفهم من ازت متنفرم .. به خواسته ات رسیدی .. اگه ازم دور نشی همین جا جیغ می کشم . به روح سپهر قسم اول تو رو رسوا می کنم بعدا خودمو . دیگه از هیچی باک ندارم . تو به من نشون دادی که به هیشکی نباید اعتماد کرد . ولی چرا پسر خاله ام اون آدم خوبیه . می تونم بهش اعتماد کنم . ما از همون بچگی با هم همبازی بودیم . خیلی به هم علاقه داریم . آدم با شخصیتیه .. الکترونیک خونده .. ولی قلبش الکترونیکی نیست .
 دلم می خواست تو چشای فروزان نگاه می کردم .. چشای کسی که یه روزی عاشق بوده به اون عشقش دروغ نمیگه . حتی اگه اسیر نفرت شده باشه .. شاید بشه از اون نفرت بوی عشقو احساس کرد  . شاید بشه به آینده امید وار بود . ولی اون از چی می گریخت .. عشق من از چی فرار می کرد .. خونم به جوش اومده بود .. فرهاد هم پسر خوش تیپی بود . قد متوسطی داشت .. خیلی هم شیک پوش بود .. و بیشتر همگام با فروزان این طرف و اون طرف می رفت . حسادت داشت منو می سوزوند . و من نمی تونستم اینو تحمل کنم .. غم سپهر این همه سر و صدا و شلوغی و مراسم عزاداری به یک طرف نگاه من به فروزان به طرف دیگه .. من ول کن اون نبودم . قبل از مراسم هفت سپهر یه شب اونو تنها گیرش آوردم . نمی دونستم ستاره و پدر و مادرش کجا رفته بودن که اون همراهشون نرفت . فکر نمی کرد من خونه باشم . رفتم سراغش ..
 فروزان : تو ؟ این جا چیکار می کنی .. برو فر هوش ..
-چی شده آقا فر هاد دور و برت نیست ..
 فروزان : فردا بر می گرده ..اون و خاله ام باهم میان ..ولی به توچه مربوطه که اون دور و برم هست یا نه ..
 -فروزان دیوونگی نکن . عاقل باش . من ففط عاشق توام . جز تو هم به زن دیگه ای دل نمی بندم .. خواهش می کنم . تنهام نذار فروزان .. من بی تو می میرم ..
فروزان : تو و ستاره با هم جورین ..
 -ولی من تو رو دوست دارم .
 فروزان : تو حتی خودت رو دوست نداری . اون وقت میای منو دوست داشته باشی . ضربه ای که تو بهم زدی کسی به دشمن خودش نمی زنه .
-تو با فر هاد ازدواج می کنی ؟ فروزان خواهش می کنم . ببین سپهر چی گفت ؟ مگه اون نگفت که من و تو با هم باشیم ؟ مگه اون دوست نداشت خوشبختی ما رو ببینه ؟
 فروزان : اون برای وقتی بود که فکر می کرد هر دوی ما آدمیم ولی دیگه فکر نمی کرد که یکی از یکی مون پست تره .
این چند روز عزایی هم گذشت . دیگه چیزی نیست که آدم بخواد از لحظه های تلخش بگه .. شاید یکی از خوبی های این روزای عزاداری این باشه که آدم تا میاد به خاطراتش فکر کنه تا به اون عزیزی که از دست داده یهو یکی میاد و باهات سلام و علیک می کنه . رشته افکارت رو پاره می کنه . هنوز فرصت خوبی پیدا نکرده بودم که با سپهر تنها باشم . راستش خجالت می کشیدم .  از این که اون در مورد من چی حس می کنه . هر چند می دونستم که اگرم با هاش حرف نزنم اون خودش همین حالا همه چی رو در مورد زشت کاری من می دونه . همه بر گشتن به خونه هاشون اما فر هاد در کنار فروزان موند .. نمی دونم چرا اونا بیشتر با هم بودند و چرا فروزان حداقل ملاحظه پدر شوهر و مادر شوهرشو نمی کرد هر چند رفتارش محترمانه بود ولی نمی دونستم چی بگم . یه حسی بهم می گفت که اون داره از من انتقام می گیره تا یه جوری دق دلی شو خالی کرده باشه . ولش نمی کردم ... از این که عشقو گدایی کنم باکی نداشتم . ولی اون ازم زده شده بود ... در مراسم هفت هم فر هاد همه جا خودشو نخود توی آش می کرد و همین حرص منو در می آورد .. بار ها و بار ها به بهانه های مختلف فروزانو صداش می زدم . اما اون تحویلم نمی گرفت . جوابمو نمی داد . واسه این که پیش بقیه کم نیارم دیگه ادامه ندادم .. .. یکی دو روز بعد توی شرکت تنها گیرش آوردم .. اون دیگه با هام خیلی جدی بر خورد می کرد . جدی و خشک . حرفاش  از چند کلمه بیشتر نبود ..
-فروزان تو چرا این قدر سنگدلی ..
فروزان : من با چه زبونی بهت بگم ازت متنفرم .. حالمو به هم می زنی .. من سنگدلم .. آره به تو ربطی نداره .  باشه ... تو مهربون .. تو با احساس ترین فر هوش ...تو بهترین و عاطفی ترین و دلرحم ترین .... من می خوام نا مهربون باشم که تو بدت بیاد و بری .. چون می دونم از بس با عاطفه و با گذشتی دور نا مهربونا رو قلم می گیری .. اگه همینو می خواستی بشنوی من گفتنی ها رو گفتم .. الان فر هاد از مرکز شهر بر می گرده اگه حالت من و تو رو ببینه که این جور داریم به هم پر خاش می کنیم ناراحت میشه .. اون وقت فکر می کنه بین من و تو چیزی هست . کاش قبل از از دواج با سپهر پیشنهاد ازدواج اونو قبول می کردم !.. ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی