ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادرشوهر 28

کارینا و کیمیا غرق در لذتی بودند که  نمی تونستن اونو با هیچ معیاری بسنجن .. هر کدومشون دلایل خاص خودشونو داشتن . هر دو شون هم دوست داشتن حرف بزنن و هم دوست داشتن که بخوابن . در هم غرق شن .
 -مامان دوستت دارم .. دوستت دارم .. خیلی خسته شدی ؟
کیمیا نزدیک بود از زبونش بپره نه بابا این کار همیشه ماست   عادت دارم . ولی زود جلو زبونشو گرفت . هردوشون غرق در اندیشه ها و افکارخودشون بودند . هر دو شون دوست داشتند که این لحظات شیرین تموم نشه .. یه زمانی بود که کارینا وقتی به عنوان یک فانتزی کابوس , خودشو می ذاشت جای دخترایی که لز می کنن مو بر تنش راست می شد . حس می کرد که عذاب وجدان گرفته . احساس گناه می کرد . حتی تصور این که روزی لز کنه اونو عذاب می داد . ولی حالا از این کار فوق العاده لذت برده بود . هر چند اون حالا فقط در تماس با یک نفر قرار گرفته بود  با مادر شوهرش که استاد دانشگاه اونم بود . و تصور لز با کس دیگه ای رو هم نداشت . ولی می دوست که شاید به خاطر حفظ زندگیش و مقابله با دخترایی که فکر می کنن همه چی رو میشه با پول خرید مجبور شه که این کارو بکنه . دخترایی مث سحر که حاضرن کارینا از شوهرش جدا شه و کامبیزو بگیرن برای خودشون .  انگشتاشو به آرومی روی پوست تن مادر شوهرش می کشید . روی سینه هاش.. روی قفسه سینه اش . با موهای سر کیمیا بازی می کرد . همین کارو هم کیمیا نسبت به اون انجام می داد . هردو شون به این فکر می کردن که چه کاری می تونن انجام بدن که این رابطه به همین صورت گرم و صمیمی بمونه . کیمیا تجربه اش بیشتر بود . می دونست برای حفظ یک رابطه و تداوم صمیمیت باید که گذشت داشت  . غرور و خود خواهی رو زیر پا ها له کرد . حس خود بر تر بینی نداشت . به خاطر این احساس به کسی مدال نمیدن . کسی رو تشویقش نمی کنن . البته باید دید که طرف هم تا چه حد جنبه گذشت و مدارا رو داره .. و کارینا هم به این فکر می کرد که باید شکیبا بود . شاید زمانه همش بر وفق مراد اون نباشه . شاید آدما برسن به جایی که سر مسئله ای خاص با هم اختلاف داشته باشند و هر کدوم بر این که حرف خودشونو به کر سی بنشونن اصرار کنن . کارینا و کیمیا یک بار دیگه اما این بار خیلی آروم در تماس با هم قرار گرفتن . با بوسه هایی نرم و گرم .. یک عشقبازی ملایم . همراه با لذت خواب و خماری .. کارینا خوابش برد  وقتی که سرش رو سینه کیمیا قرار داشت . و کیمیا با این که خودش خسته بود و خوابش گرفته بود با موهای سرش بازی می کرد و سعی داشت که خوابشو سنگین تر کنه . حس می کرد که بازم هوس اینو داره که با یه لز دلچسب دیگه لحظه هاشو بسازه ولی حالا برای اون سلامت عروسش از همه چی مهم تر بود .. وقتی دو تایی شون از خواب بیدار شدند حس کردن که ساعتهاست که خواب بودن .. حس کردن که سالهاست که همو می شناسن .. سالهاست که عاشق همند و همو درک می کنند .
 چند روز گذشت ..  بر نامه ها طوری تنظیم شد که قرار براین شد که سحر و سپیده و ساناز و مهوش و ماریا و کارینا و کیمیا با هم برن به ویلای شمال و دو روز آخر هفته رو خوش بگذرونن . کارینا اولش دوست نداشت بیاد ... ولی به خاطر کیمیا گفت باشه . به این دلیل که می خواست دم سحر رو قیچی کنه . می دونست که کیمیا هیچوقت سحر رو بر اون تر جیح نمیده . می دونست که کامبیز هر گز ازش جدا نمیشه که بخواد سحرو بگیره .. ولی اون دوست نداشت که سحر حتی برای یه لحظه هم که شده فکر کنه که می تونه موفق شه ..
کیمیا : عزیزم اگه بدونی مهوش و ماریا چه آدمای مهربونی هستن . اون سه تا دختر هم بد نیستن . سحر واسه خودش یه حسابایی کرده بود . این که باباش پولداره و مثلا از یه طبقه  اجتماعی ظاهرا بالاست . در حالی که این اخلاق و انسانیته که به آدما شخصیت میده .
کارینا :  : مامان حرفات آرومم می کنه . خیلی آرومم می کنه . می دونم دوستم داری ..
 کیمیا : : عزیزم از چی نگرانی ..
کارینا : از آدمای پر ادعا خوشم نمیاد ..
کیمیا : منم همین طور . ولی خب دیگه اونا هم آدمن .. با هاشون بر خوردیم . شاگردای منن ..
کارینا : ولی مامان فکر نکنم دیگه بهشون نیازی داشته باشی ..
کیمیا : حق با توست .. ولی این نمیشه که یک دفعه طردشون کرد . فدات شم دخترم . من و کامبیز عاشقتیم . تو بهترین دختری بودی که می تونستم به عنوانم عروسم انتخاب کنم و کردم .. و می دونم که از تو بهتر به تورم نمی خورد ..
 کارینا : مامان از شکارت راضی هستی ؟
 کیمیا : چه جورم ! ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی