ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 72

ستاره طوری این حرفو بر زبون آورد که واسه لحظاتی نگاهمونو به نگاه هم دوختیم .. می تونستم از اون نگاه خیلی چیزا بخونم . یه حس لطیف عاشقونه . دوست داشتم اشتباه فکر کنم . ولی اون نگاهی بود که من در  چشای فروزان هم می دیدم . اون روزایی که با هام خوب بود . حالا فروزان ازم فر سنگها فاصله گرفته بود . اون دیگه دوستم نداشت . دیگه عاشقم نبود . می دونستم که ستاره اون نگاهی رو که دوست داره اون چیزایی رو که دوست داره ازم بشنوه حس کنه نمی تونه از چشام بخونه .. ظاهرا اون فهمید که من متوجه نگاه غریب و دلنشینش شدم .. فوری یه شکلک در آورد و گفت چیه ؟ چی شده ؟ چرا این جوری نگام می کنی ؟ مگه تا حالا آدم ندیدی ؟
 -چرا ولی ستاره ای ندیدم که نز دیک من باشه . انگار از آسمون اومده  ..
ستاره : از آسمون اومده که چی بشه . بشینه ور دل تو ؟
 نخواستم ادامه بدم . نخواستم ازش بپرسم که چرا دوست نداری شکست منو ببینی . چرا دوست نداری غم منو ببینی . یه بار یه جوابی داده بود که خودشم می دونست منطقی نیست . حتی از روی احساسش هم نیست . بالاخره همه آدما نمی تونن همه راز ها شونو توی سینه نگه داشته باشن . یه روزی آدما دوست دارن حرف دلشونو بر زبون بیارن و میارن . روزی که بخوان عقده دلشونو باز کنن . پس من نباید اونو تحریک کنم . فروزان خیلی خوب و زود متوجه حس وحالت اون شده بود ..
-بهتره بریم یه هوایی عوض کنیم . این فرزان هم از روزی که اومده بود کارا رو خیلی با حوصله انجام می داد . شباهت زیادی به فروزان داشت ولی چشای اون آبی نبود .. یه حالت عسلی روشن داشت . زیاد حرفی نبود و کاری هم به کار من و ستاره نداشت . کم پیش میومد که سه نفری با هم باشیم . هر چی بود خیلی بهتر از این بود که فر هاد رو در کنار خودم ببینم .  به وصیت سپهر هم عمل می کردم . اون جوری که اون می خواست . گاه خودم مستقیما به خونواده تحت پوشش امور خیریه سر می زدم .. یه خونواده هایی هم بودن که جدای از این بر نامه ها بودند و سپهر جداگانه هواشونو داشت .. اما یه پسری بود که بهزیستی هم اونو تحت پوشش خودش قرار داده بود . پدر نداشت .. مادرش هم با این که زن جوونی بود ولی از کمر درد و بیماری دیسک رنج می برد و باید جراحی می کرد . بیمه هم نبود که هزینه درمانشو تحت پوشش قرار بده .. پسرک 9 سالش بود . اسمش بودرضا . فصل تابستون بود . اونو می خواستم بیارم شرکت .. دیدم نمیشه . با وجود اون انجام کارای شرکت برام خیلی سخته . دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم . یه تعمیرانی ماشین و آپاراتی آشنا داشتم و اونو سپردم به اون جا .. یه روز خواستم یه سری به خونه شون بزنم و از حال مادرش با خبر شم . اون باید جراحی می شد و هزینه شو نداشت .  نمی خواستم ستاره رو با خودم ببرم . ولی رضا سوتی داد که می خوایم بریم خونه شون .. ستاره هم گفت که منم میام .
-تو واسه چی میای . کلی کار داریم و کلی هم پرونده که باید کنترلش کنی ..
 ستاره : همچین میگی پرونده که انگار پرونده های معاملات بانکی باشه . آخه درست نیست اون یک زنه .. شاید نتونه خوب بشینه . نیاز به کمک داشته باشه واسه نشست و بر خاست ..
-طوری میگی که انگار این تویی که شب و روز پیششی ..
 ستاره : حالا چه اصراری داری که من نیام ؟
-ستاره ! تو شدی مادر شوهر من ..
ستاره : هرچی میگی بگو .. من خیالم نیست .
این یه تیکه رو راست می گفت .. دیگه یه جا ننشست و اشکاشو ول نکرد . این جا دیگه پای حسادت زنونه در کار بود . اون باهام اومد ..  از اون جایی که ماهرخ می دونست ما می خوایم بریم اون جا قبلش رضا رو فرستادم که یه دستی به خونه بکشه که مامانش خجالت نکشه .. ماهرخ زنی بود زیبا بیست و شش سالش بود . دو سالی می شد که شوهرشو از دست داده بود . وضع مالی خوبی هم نداشت و خونواده پدریش هم  این شرایطو داشتن  .قدش متوسط بود وزنش هم متعادل بود .. احتمالا  کار خونه و حمل و نقل وسایل سنگین  اونو به این جا کشونده بود .. وقتی بهش گفتم هزینه درمانشو قبول می کنم درجا گریه اش گرفت ..
-ستاره نگاه کن .. یاد تو میفتم ..
ستاره : بد جنس .. هیس ..
 ماهرخ باورش نمی شد ..
-این از طرف من نیست .. امانتیه که بهترین دوستم در اختیار من گذاشته و من دارم هزینه می کنم .. دوستی که حالا پیش شوهر شماست ..
اون و رضا سپهرو به خوبی می شناختن .. این اواخر رضا و سپهر خیلی با هم جور شده بودن ... رضا واسم تعریف می کرد ..
وقتی از اون جا بیرون اومدیم ستاره شروع کرد به متلک پرونی و حرفای نیش دار زدن .. که نمی دونم چرا زنایی که این شرایطو دارن ازدواج نمی کنن ..
-دختر زده به سرت ؟ کی میاد یه زنو با این شرایط بگیره ؟ تازه مگه ما وکیل وصی مردم هستیم ؟ اون شایدنخواد از دواج کنه . خدا رو چی دیدی شاید یکی پیداش شد و اونو گرفت . دراون لحظات خوشم میومد حرص خوردن ستاره رو ببینم  .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی