ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 73

ستاره به طرز عجیبی نگام می کرد . طوری که انگارمی خواست بهم بگه که نکنه خودت می خوای با ماهرخ ازدواج کنی ... از این که تونسته بودم دلی رو شاد کنم خیلی خوشحال بودم . می تونستم حق شناسی  رو در نگاه ماهرخ بخونم ولی اون مدیون خداو بعد سپهر بود . من یک وسیله بودم یک امانت دار .
 -ستاره جون به نظرت ثواب ازدواج با یک زن بیوه ای که وضع مالیش خوب نیست و نیاز به حمایت داره تا چه اندازه می تونه باشه ..
 ستاره : واسه چی اینو می پرسی . نکنه گلوت پیش ماهرخ گیر کرده .. تو که اصلا با من از این حرفا نمی زدی . همچین عادتی نداشتی . نمی دونم تازگی ها چرا رعایت نمی کنی ..
 -اصلا کی بهت گفت با من بیای . ؟ می ترسی پول داداشت رو بالا بکشم ؟
ستاره : می خوای عصبانیم کنی نمی تونی .. حالا تو راستی راستی می خوای ثواب کنی ؟ اگه این جوره این جا پره از زنایی که شرایطی مثل ماهرخ رو داشته باشن . یعنی باید بری با همه شون عروسی کنی ؟
خنده ام گرفته بود .. با خودم گفتم ای ستاره ای ستاره .. دیگه از تو ساده تر خودتی . شاید اگه عشقم به فروزان نمی بود می تونستم عاشقت شم ولی دوستت دارم  .. خیلی ما هی ..
 -شوخی کردم دختر . فقط می خواستم اذیتت کنم . آخه دیدم تو خیلی حساسیت به خرج دادی ..
یه لحظه لبخندی رو رو لبای ستاره دیدم . ولی درجا بهم گفت
ستاره : به خاطر من ؟ اصلا به من چه مربوطه ؟! مگه من چه نفعی می برم . تو هر کاری دوست داری می تونی انجام بدی .
-می دونم ستاره . حالا بیا بریم .. 
ستاره : اصلا حوصله رفتن به خونه رو ندارم ..
-پس بیا بریم شرکت ..
ستاره : اون جا هم حال و حوصله روبرو شدن با فرزان رو ندارم .
-چی شده مگه می خواد تو رو بخوره ؟
 ستاره : نه بیچاره کاری که به کارم نداره .. همش از پرونده و این چیزا داره حرف می زنه . کار , کار و کار .. خسته شدم .
-خب دیگه اون این جوری فکر می کنه بهتر می تونه خودشو به ما نشون بده که چقدر دلسوزه و از منافع خواهرش فروزان حمایت می کنه .
 ستاره : اون دفعه می گفت شاید زنشو هم بیاره کمک حالمون شه .. من اصلا دوست ندارم شرکت شلوغ شه .
-باشه ستاره مگه دوست داری یه چند دقیقه ای بریم لب آب و رود خونه یه دوری بزنیم ؟ بریم ببینیم  این همشهریهای مسافر این جا رو چقدر شلوغش کردن ..
ستاره : مگه همه شون تهرونی هستن ؟
-بیشتراشون هستن .
 من و ستاره لحظاتی رو اطراف پل فلزی بابلرود یا همون رود بابل نشستیم .. نمی دونم ازچی داشت حرف می زد ولی من به آب خیره شده و به فروزان فکر می کردم .. گاه  به حاشیه رود خونه و چمنهای اطرافش نگاه کرده می دیدم که زیر درختی عاشق و معشوقی یه زیلویی پهن کرده روش نشسته دارن از امید و آرزو هاشون میگن . این حالتها واسم بیگانه نبود .
ستاره : حواست کجاست . اصلا گوش به حرفام میدی فرهوش ؟
 صدای بلند  ستاره منو ازعالم خواب بیدار کرد و فقط همون عبارت آخرو شنیدم ..
 -آره ستاره حواسم به توست . گاه آدم شنونده باشه خوبه ..
ستاره : بگو من چی می گفتم ؟
-بس کن .. داری مچ می گیری ؟
 ستاره : مشکلی هست که بتونم کمکت کنم ؟
 اعصابم ریخته بود بهم . نمی تونستم  حس کنم که الان عشق من و فر هاد دارن با هم میگن و می خندن . بازم سر ستاره داد زدم
-آره ستاره من مشکل دارم . می خوام ازدواج کنم ..نمی دونم دختر خوب از کجا پیدا کنم . کسی رو می شناسی ؟ ستاره لباشو می جوید و چشاشو گرد کرده بود ..
 ستاره : بس کن فرهوش دستم میندازی ؟ من که حرف بدی نزدم ..
 -پاشو بریم حالم خوش نیست ..
 در همین لحظه موبایلم زنگ خورد فرزان بود . گفت اگه می تونم بیام شرکت کارم داره .. ستاره می خواست بره .. قهر کرده بود ..
 -بیا با هم بریم .. فکر کنم فرزان هر دو تامونو کار داشته باشه ..
ستاره : نه من باهات نمیام . در ضمن به فروزان بگو شاید دختر خوب سراغ داشته باشه ..
-دیوونه نشو تو که می دونی من شوخی کردم . از وقتی که سپهر رفته این جوری شدم ..منوببخش
. خیلی سخته اعصابت واسه یه زنی ناراحت باشه و بخوای ناز یه زن دیگه رو بکشی .. رفتیم دفتر .. فرزان خیلی متفکرانه به گوشه ای نگاه می کرد و می خواست یه چیزی بگه ولی سختش بود ..
-فرهوش جان ! ستاره خانوم ! من یه چند روزی رو تهرون کار دارم ..
حالتش دگرگون به نظر می رسید ..
-مشکلی پیش اومده ؟
فرزان : فروزان ... فروزان ... حالا دیگه می تونه ....چه جوری بگم من بهش گفتم عجله نکن .. ولی نمی دونم چشه .. داره با پسرخاله اش ازدواج می کنه . آخر همین هفته عروسیشونه ..خیلی بی صدا و معمولی .. دیگه شرمنده .. اگه هم شما رو دعوت نکرده به خاطر اینه که سختشه ..
 فرزان یکریز داشت واسه خودش حرف می زد .. حالم بد شده بود .. نمی تونستم بشینم  فرزان : آقا فر هوش چی شده ..
ستاره : یه آب بیارین ..
همه جا رو تیره و تار می دیدم .. اون فاجعه ای رو که منتظرش بودم بالاخره از راه رسید . دیگه توجهی نداشتم به این که ستاره و فرزان دور و برمنن  . اشک از چشای تارم به روی صورت و گونه هام می ریخت .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی