ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 59

می دونستم که اون زن چی داره میگه و از من چی می خواد . با این که با همه خستگی و کوفتگی و اعصاب خراب و سر دردی که داشتم تا حدودی وسوسه شدم  ولی نمی دونم چرا در این مورد حس می کردم که اگه دست از پا خطا کنم به ملوک خیانت کردم . من اینو نمی خواستم . در حق ملوک نامردی کردن بود . نه این که چرا با دخترش این کارو کردم . بلکه اونو یه نمک نشناسی در حق اون می دونستم . این که با دخترا و زنای دیگه باشم خیالم نبود ولی در مورد دخترش یه حالت نمک خوردن و نمکدون شکستن وجود داشت .
-مهین جون من باید چیکار کنم . رویاهای تو چه جوری تبدیل به واقعیت میشه ؟ مگه قبلا چه آرزو هایی داشتی .. 
-هیچی همیشه دلم می خواست کاش من و تو خواهر و برادر مثلا شیری و رضاعی هم نبودیم و من می تونستم دوست دخترت باشم ..
-حالا هم فکر کن هستی و من و تو می نونیم باهم باشیم . مثل سابق درددلامونو با هم بکنیم .. مشکلات خودمونو محترمانه با هم بگیم ..
 -خودت رو لوس نکن داداش بابا دکتر .. سابقه نداشت مهین این جور با هام حرف بزنه اونم از وقتی که من دانشجو شدم و به اصطلاح سری توی سر ها بلند کرده بودم .
 مهین : این جور ملاحظه کاری های من مال زمانی بود که مامان خودمو یه زن نجیب و سر به زیر می دونستم و تو رو هم معتقد به  یک سری اصول و اصلا فکر این جاشو نمی کردم .  تازه اگه غیر از مسئله محرمیت هم می بود تو و مامانم سنتون به هم نمی خوند  و نمی خورد ..
-امکان نداره بهت تعرض کنم ..
 -کی گفته تو بهم تعرض کنی ..من این کارو می کنم .. این جوری خوبه ؟
-نه مهین ... من به یک زن شوهر دار دست نمی زنم . در مرام من نیست ...
 مهین شروع کرد به خندیدن .. منم متوجه شدم که چه سوتیی دادم .. فکر کردم ببینم چیزی به ذهنم می رسه که از سکس با مهین طفره برم یا نه ..
 -مهین جون مگه خودت نگفتی که قبلا مامانتو یک زن نجیب و سر به زیر می دونستی ؟ پس معتقد به اخلاق نیک هستی . خودت که نمی خوای نا نجیب باشی ..
 -اتفاقا درسی که این روزا گرفتم اینه که نجیب بودن یا نبودن مهم نیست مهم اینه که از زندگیت لذت ببری و اون کاری رو که دوست داری انجام بدی ..
-  من که نمی خوام با تو باشم ولی فرضا اگه بودم تو بعدا ممکنه به من هم خیانت کنی و بری سراغ یکی دیگه ...
-اگه اون چیزی رو که می خوام در تو نبینم شاید.. ولی اگه نشون بدی مرد دلخواه منی هر گز دورت نمی زنم ..
 -پس چرا تا حالا این کارو نکردی .. می تونی منو ول کنی بری دنبال یکی دیگه
 -سیلی نقد به از حلوای نسیه هست ..
- در ضمن من دوست دختری نمی خوام که بخواد با یکی دیگه باشه .. حالا  شوهر داری اون فرق می کنه ...
 -شهروز چرا داری با احساسات من بازی می کنی ... چرا همش داری موضوع رو عوض می کنی و منو به حرف میاری . مگه خودت حس نمی کنی که من چقدر بهت نیاز دارم .. این مسئله رو که دورت می زنم جدی نگیر .. با نگاهش و با تمام وجودش و با تمام سکوتش التماس می کرد که با اون عشقبازی کنم .. اومد جلو تر ...
 مهین : چقدر خوشگل و ناز میشی وقتی که این جوری مظلومانه بهم نگاه می کنی . من نمی دونم مامان چه طور تونست تورت کنه و تو هم چطور راضی شدی که یا زنی که جای مامانته رابطه داشته باشی ....
راستش دوست نداشتم دهن لقی کنم و بگم که از بچگی هام رو من کار کرده ..
 -می دونم تقصیر تو نبوده .. ولی میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ..
 -نه .. نه این کارو نکن . گناهه .
 -تو با من از گناه حرف نزن . می دونم الان بهم میگی که خیلی زشت به نظر میام . سینه هام وا رفته شده .. شکمم تا یه حدی بر جسته و قلنبه نشون میده . ولی از مامانم که خیلی جوونترم ..
  دگمه های پیرهنمو بازش کرد و اون به یه سمتی پرت کرد .. دستاشو گذاشته بو د رو سینه هام ..
 -فکر نکن خوشم میاد که این جوری تو رو تسلیم ببینم . دوست دارم که من تسلیم تو باشم . اسیر تو .. منو بغلم کنی .. توی بغلت فشارم بگیری .
واسه اولین بار بود که می خواستم یه زن حامله رو بکنم . برام یه تازگی خاصی داشت . یه هیجان .. سعی کردم فراموش کنم اونی که روبروم وایساده کیه .. این که آیا اون راستی راستی محرم منه یا نه برام اهمیتی نداشت . ولی هر کی بود  دختر همسایه بود و حالا دیگه شوهر داشت . دختر ملوک .. وقتی شلوارو از پام کشید پایین و دستشو رو شورتم قرار داد گفت  می دونم شهروز که میگی نباید دلمو به این شق شدنها خوش کنم .. آخه میگن خصلت تمام مردا اینه . ولی من که می دونم نمی تونی عاشقم باشی .. اما من دوستت دارم ..
 -تو شوهر داری ..
 -چند بار میگی شهروز  هنوز از یادم نرفته ..
 وقتی دستشو گذاشتم دور کمرش و گفتم پس بریم روی تخت  .. حس کردم که دنیا رو بهش دادم چهره اش حسابی بشاش شده بود ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی