ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 76

امیر کیر طلا دیگه با خودش عهد بسته بود که اگه زن یا دختری رو دید که خیلی شیک و بزک دوزک کرده باشه و با ایما و اشاره ازش دعوت کنه که بره به سمت اون تحویلش نگیره توجهی نکنه . آخه می دونست آخر همه اینا به کجا می کشه . نقطه ضعف خودشو می دونست . ورود هشت زن  که یک دفعه  اون فضا رو شلوغش کرده بودند توجه اونو به خودش جلب کرد . سرشو بر گردوند ... نمی خواست به اونا توجهی کنه . به اندازه کافی ضربه خورده بود از این که به دنبال کس و کون بود . به پدر و مادر و خواهر بزرگش قول داده بود که دور این کارا رو قلم بکشه . از صبح تا اون وقت هم با زجر و شکنجه لحظاتو سپری کرده بود ... از نظافت خوشش نمیومد .. حتی از این که یک مشتری بیاد و برای فروش بیشتر مجبور شه که پاچه خواری کنه . اون به اندازه کافی پول خرج کرده بود .. به اندازه حقوق چند سال همین دو سه ماهی رو خرج کرده بود .. دخترای زیادی در همین چند ساعت قصد داشتن که قاپشو بدزدن ولی اون به همه شون بی اعتنایی می کرد ... هر چند امیرک یعنی همون کیر داخل شلوارش بار ها و بار ها خودشو می کشوند جلو تا بیشتر با اونا گرم بگیره ولی امیر خان مجبور می شد دستشو بذاره داخل شلوار و با یک جا به جایی کیر منحرف شده شو بفرسته وسط تا کمتر نشون بده که شق شده ...
سحر : عجب پسرای خوش تیپی داره این جا ..
سپیده : مگه ما اومدیم این جا پسر خرید کنیم ؟
 سحر: چه اشکالی داره هم فاله و هم تماشا ...
ستاره مادر سحر گفت ..
-دخترم این جا رو با اون طرف آب اشتباه نگیری ها . درسته که این نقطه کلاس بالای شهره و شایدم اگه روسریتو از سرت بر داری تا یه چند دقیقه ای کسی کاری به کارت نداشته باشه و فضول هم نیاد ولی بالاخره مملکت ایرانه و همچین گیرت میندازن که  ندونی از کجا خوردی .. ولی خودمونیم به نظر من اون پسره خوش تیپ قد بلند که کنار راه پله وایساده داره بد جوری نگام می کنه .
 سحر : مامان تو که خودت بد تر از مایی . یه چند ساعت تحمل دوری از کیر رو داشته باش .. 
همه جز خود ستاره خندیدند ..
ستاره : این جوری واسه مادرت ابرو داری می کنی ؟ 
 -مامان قربونت .. حرف حقو زدم . تازه کیر که آبروی آدمو نمی بره به آدم آبرو میده ..ما هشت نفر گروه عاشقان کیریم . گاهی بالا گاهی زیریم ..
 بازم دسته جمعی خندیدند این بار خود ستاره هم خندید ..
سوسن : ولی اون پسر عین مجسمه ابوالهول شق القمر همون جا وایساده تکون نمی خوره .
 سحر : فیروزه جون  عجب مانتویی تنت کردی کیپ هیکلته ..  وقتی یه قدم رو به جلو بر می داری باسن گنده تو بهش می چسبه .
سپیده  رو کرد به بقیه و گفت خانوما بیایین دور منو طوری داشته باشین که من می خوام یه چشمه ای به این مجسمه نشون بدم .. الان فقط  یه دگمه بالایی مانتوم بسته و دستم رو بقیه شه ..
 سارا : عمه جون کار خطرناکیه ولی خیلی حال میده از اون کاراییه که فقط از خونواده خوش خیال بر میاد .
 سپیده واسه یه لحظه رفت جلو امیر .. بقیه هم یه حلقه  اتحاد تشکیل دادن .. یه لحظه سپیده دو طرف مانتوشو کنار زد  .. امیر نگاهش به اون سینه های درشت و کس لخت و قالب درشت سپیده افتاد و تعجب کرد .. می خواست سرشو بر گردونه ولی دلش نمیومد . تعجب کرده بود .. اینا دیگه کی هستن . از طرفی واسه یه لحظه این حس درش به وجود اومده بود که ممکنه جنده باشن اما وقتی که اونا از ماشین پیاده می شدن دیده بودشون .. اگه اونا جنده باشن با این دم و دستگاه میان بیرون ؟ شایدم از اون گرون قیمت ها و با کلاساش باشن .. در همین افکار بود که متوجه شد شرایط عادی شده و اون زن دگمه های مانتوش بسته شده . از طرفی  نگاهش به سلنا افتاد ... بر شیطون لعنت امیر تو قول دادی . چرا دور و بر اینایی . الان اگه مسئول این جا  تو رو بیکار ببینه یه کاری واست می تراشه .. چی می خوای بگی ؟ بگی راهنمای این خانوما شدی ؟ کلی زن و دختر این جا مشغولن . با این حال حواسش جفت سلنا شده بود که که چگونه داره با دو زبون انگلیسی و فارسی با دور و بری هاش حرف می زنه . تیپ و چهره و حالت اون نشون می داد که نباید ایرانی باشه .. دیگه یه حسی بهش می گفت که اون زنا جنده نیستن ولی احتمالا از اون زنای سر مایه دار اهل حال و شوخ و شنگ هستن . سلنا هم متوجه نگاه امیر شد و لبخندی بهش زد . دستشو به طرفش دراز کرد ... امیر هم بهش دست داد و پس از این که اون هشت تا زن از پسر فاصله گرفته برای خرید به سمتی دیگه رفتن امیر پاک حواسش پرت شده بود و مدام از این سمت به اون سمت می رفت و می خواست ببینه که اونا چیکار می کنن . هر یک از اون زنا یه زیبایی خاصی داشت ..یعنی ممکنه همه شون زیر مانتوشون بر هنه باشن ؟ خب باشن پسر چی به تو می ماسه ؟!.. تازه متوجه کون فیروزه شده بود که در حرکت وقتی که قسمت پشت مانتوش به باسنش می چسبه چقدر کونشو بر جسته و هوس انگیز نشون میده . عاشق این جور کونا بود که بغلشون بزنه و ساعتها با هاشون حال کنه ... لعنت بر من که حالا همه چی مو از دست دادم و اومدم به این کار بی کلاس دل خوش کردم .. حالا بی کلاسی رو هیچی در آمدشو بگو ...
سپیده : میگم سحر این عروست سلنا خانوم هم مثل این که بد جوری از این مجسمه خوشش اومده .. ندیدی چه جوری رفت و باهاش دست داد ؟.... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

دادشم سال جدید و بهت تبریک میگم داستان عالی بود مرسی

ایرانی گفت...

با سپاس دلفین جان .. من هم سال خوب و خوشی را برای تو نازنین و عزیزانت آرزو مندم . شاد و تندرست باشی ... ایرانی