ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

سخنی با عزیز ترین بانوی عزیز خدا

فاطمه جان ! امروز دوم فروردین است .. دوم فروردین یک هزارو سیصد و نود و چهار خورشیدی .. سالروز زمانی که بالاخره پس از سالها دوندگی و فراز و نشیب ها بله را از عشق عاشق تو(همسرم ) گرفته احساس کردم دیگر هیچ از خدا نمی خواهم . کاش زمان در خانه خوشبختی ما می ایستاد . اینک که که با تو راز و نیاز می کنم ساعت 9:30 دقیقه بامداد است . سی و هفت دقیقه به زمانی مانده که بله را از دختر پاک تو بشنوم . او سید نیست .. اما به نظرم  پاک تر از تمام سید های دنیاست .. مهربان تر از همه آنها و روز گاری زیبا تر از همه آنها بود . یا زهرا ! ببین که چه آسان با تو سخن می گویم . چه کسی گفته که همیشه نیکان باید با تو سخن بگویند ؟! همیشه نیکان باید از تو بگویند ..  نمی دانم چرا برای آنان که در آغوش معبود خود آرمیده اند اشک می ریزند ؟! ولی به آنان حق می دهم . آنان که از علی تو بالاتر نیستند . یا فاطمه ! تو اینک خوشبختی .. شادی .. تو در سوگ خود جشن گرفته ای .. مگر در نزد خدا بودن هم اندوهی دارد ؟! این ما هستیم که  از بس وصفت را شنیده ایم تو را در کنار خود دانسته ایم در کنار خود دیده ایم گویی که با ما زندگی کرده ای مرگ تو را باور نداریم . فاطمه جان نمی دانم چرا برای تو عزا می گیریم . تو همیشه در قلب مایی . تو زنده ای ... تو شاهزاده ترین شاهزادگان روی زمینی که گدایی از در گاه حق را بر ملکه بودن زمین ترجیح داده ای . فاطمه جان ! خیلی ها سنگ تو را بر سینه می زنند .. حتی آفتاب هم رنگشان را نمی بیند . خیلی ها حتی بر دلهای خود نیز حجاب کشیده اند . اما تو انسان را انسانیت را این چنین نمی خواستی . فاطمه جان ! تو عشق را , زندگی را برای همه می خواستی . مادری مهربان , همسری دلسوز , یاور محرومان , عزیز خدا بودن ..را در تو می توان دید ..چه کسی می گوید که تو در میان ما نیستی .. چه کسی می گوید که فقط نیکان باید سایه تو را بر سرنوشت خود ببینند؟! تو آمدی تا بذر نیکی ها را در سنگلاخ های قلب تیره و تار ما بکاری تا ما را با عشق و محبت خداوندی آشنا سازی .. کمکم کن فاطمه مهربان من ! امروز دوم فروردین است ... می دانم که تو در کنار خدا کمکم کرده ای تا به آن روز برسم . آن روزی که دیگر نخواهد آمد .. سالها از آن روز گذشته .. سالها گذشته .. و تو آمدی .. از آن سوی ابر های زندگی تا به من بگویی که می توان آفتاب را دید که می توان عاشقی پاک و وفادار بود . و من نمی دانم چرا این چنین شد .. شاید که رفته باشی . شاید تو را سایه خیال بدانند . به دستهای پینه بسته ات , به قلب شکسته ات , به جان زدنیا رسته ات قسمت می دهم که اگر می توانی کمکم کنی ..کمکش کنی .. به یتیمی که دست نوازش بر سرش کشیده است به صغیری که لبخند بر لبانش آورده است قسمت می دهم که صدای مرا به گوش خدا بر سانی .. تو می دانی درد بی مادری را ..وقتی که مادر تنهایت گذاشت وقتی که خدا به قیمت اشک علی و فرزندان و سوزدلشان تو را با خود برد می دانم که برای آنان که به خاطرت اشک می ریختند , اشک می ریختی .. آخر مهربان ترین مهربانانی .. چه کسی می گوید تو در میان ما نیستی .. سایه تو را همه جا می بینم .. اخمهای تو را می بینم که از ناسپاسی های من می گویی ..گره از جبین بگشای فاطمه مهربانم ! اخمهایت را باز کن فاطمه با گذشت من ! به خدای تو و به خود خود و به خدای یگانه سوگند که نمی خواهم بد باشم .  کمکم کن .. چقدر دوست می دارم که با تو به خدای خود برسم . خدایی که از آن چه که در دلهای ما می گذزد آگاه است . فاطمه جان آن که در خانه قلب من است (همسرم ) و دوستت می دارد هرگز خدایش را هرگز تو را فراموش نکرده است و نخواهد کرد . جوابم را بده فاطمه .. می دانم که از من چه می خواهی ... چقدر دلم گرفته ..می گویند تو در چنین روز هایی از میان ما رفته ای . مگر فاطمه رفتنیست ؟! به لبان تشنه ات به وجود گرسنه ات که هر گز از عشق ورزی به خدا سیر و سیراب نگشته قسمت می دهم که کمکم کنی .. خدای خوب خدای خوبان به بنده خوب معصوم خود نه نخواهد گفت .. فاطمه پاک , فاطمه مقدس ..قلبم چشمهایم را تر کرده است و چشمهایم  گونه هایم را .. اینک به خاطرخود اشک نمی ریزم .. می گریم چون احساس می کنم که صدای مرا می شنوی . وجود مهربانت می خواهد که یاریش کند .. نمی دانم چگونه فریاد بزنم .. چگونه بخواهم , چگونه بخوانم , چگونه اشک بریزم . می دانم زندگی ارزش آن را ندارد که برای دمی بیش نفس کشیدن به التماس بیفتیم .. اما می توان گذشته ها را جبران کرد .. می توان ویرانه ها را آباد ساخت .. می توان با کوله باری از عشق به نزد معشوق رفت . فاطمه جان همه اینها را تو می دانی . شاید بر من بخند ند که این چنین با تو راز و نیاز می کنم .. آری کوردلان بر من می خندند .. مگر خدا فقط خدای خوبان است ؟ مگر نباید دست آنان را که بر زمین افتاده اند گرفت ؟ تنها خداست که می بخشد اگر که بخواهد اگر که بخواهیم . بگذار بر من بخندند که این چنین از تو می گویم . بر حال زارشان خواهم گریست که از مهر و پیوند محبت با تو فقط نام تو را می جویند ..ماه بانوی دو عالم ! شاه بانوی عالم بشریت ! ای ملکه بهشت خدا که خود را کنیز او می دانی .. ای بی بی معصوم سرزمین خاک ! ای پر کشیده بر افلاک ! سالهاست که که کنیزک تو(همسرم ) عاشق راه تو عاشق خدای تو همچنان درد می کشد اما بر غصه ها می خندد .. مرگ حق است آن چنان که دست نیاز به سوی پروردگار تو درازکردن حق است .. می گویند از خدا بخواهید از بنده اش نخواهید .. تو آن قدر محبوبی آن قدر شکیبایی آن قدر با خدایی که هر کس دوستت بدارد هر کس از تو بخواهد گویی که تو را دوست داشته است .. گویی که از خدا خواسته است . فریادت می زنم .. می دانم صدای مرا می شنوی .. آخر هر کجا که خدا هست با اویی ..
. از خانه بیرون می روم .. دقیقه ای را برای انتشار پیامم ذخیره کرده ام . اولین باریست که این کار را می کنم . همسرم ..زنم ..به من گفته بود که تا چند روز اول عید را آجیل نخرم .. چون فاطمه جان از میان ما رفته است .. و من به او گفتم مگر فاطمه خدا , حلال را حرام کرده است ؟ مگر می خواهیم جشن بگیریم ؟.. از خانه بیرون رفتم تا حداقل با یک جعبه شیرینی به استقبال این روز با شکوه یعنی سالگرد ازدواجمان رفته باشم ..  در یکی از این روز ها بود آن روز خود را سلطان جهان و اورا شاه بانوی جهان دانستم . در ساعت 10:7 دقیقه دوم فروردین بود که بله را گفت .. و آن لحظه .. آرامش را با تمام وجودم احساس نمودم . نمی دانستم باور کنم یا نه ..نمی توانستم باور کنم .. به راستی انسان چه بال و پر ها که به آرزوهایش نمی دهد ! اما بزرگترین هدیه , زندگی ماست که قدرش را نمی دانیم . اوآن روز زیبا بود زیبا تر از زیبا ترین گلهای دنیا .. باید باور می کردم که از خار ها گذشته ام تا به گلستان وصال برسم . شادی درچهره ام موج می زد . همگان آن را به خوبی می دیدند .. فاطمه جان تو هم می دیدی ؟ شاید دوست نمی داشتی که رقص و آهنگی باشد ... به خدا روزی نیامده که او (همسرم )خدا را فراموش کند .. حتی وقتی که نمی توانست بایستد ..حتی وقتی که نمی توانست بنشیند ... حتی وقتی که نمی توانست لبانش را بگشاید ..چشمانش را باز کند ..  محبوب به کمکش می آمد تا صدای مناجاتش گردد .. یا فاطمه زهرا ! بگذار بر من بخندند اما من همچنان از تو خواهم گفت ..همچنان با تو خواهم گفت .
 شیرینی ودسته ای  گل را تقدیم او می دارم . .. از من می پرسد چه شده ... می دانم که می داند چه شده ... ساعت ده و هفت دقیقه .. به او می گویم بگوید بله .. بالاخره بله را می گیرم .. می خندد .من هم می خندم ... فاطمه جان آن روز نمی دانستم که چقدر دوستت دارد که چقدر با توست .. ان روز فقط از این خوشحال بودم که او وفادار است .. به من بله را گفته .. اما امروز او را با همه از دست دادن زیبایی هایش زیبا تر از همیشه می بینم . آخر او همان کودکان یتیمی را که علی دوستشان می داشته دوستشان دارد .. یاور آن زنانی بوده که تو به کمکشان شتافته ای .. از غذایش به پیر زن گرسنه همسایه داده است .. تو را به مظلومیتت سوگند از خدا بخواه که آن دستهای زخمی و ناتوان , آن بدن رسوب کرده راشفا دهد تا با دستهای خود برای آن پیر زنی که پسرش بر روی صندلی چرخدار می نشیند غذا ببرد .. برای یتیمان قربانی کند . .. عمری انجام داده است آن چه که من حرفش را زده ام .. و اینک وقت عمل کردن به آن چیزیست که قلم می گوید قلبم می گوید . ببین فاطمه ما ! فاطمه پاکی ها ! ای بهترین و بر ترین و سر ترین و محبوب ترین بانوی خدا در نزد پروردگار از ابد تا به ازل ! .. تنها تویی که می توانی  دل مهربان خدا را به رحم آوری . نمی دانم چگونه ببارم ! آن چنان که دریا به خروش آید ؟ چگونه بنالم ؟! آن چنان که کوه بلرزد ؟ بگذار کنیز تو تندرستانه بندگی خدا را به جای آورد .. یا زهرا ! به داد م برس .. و به داد امتت که از ظلم و ستم به ستوه آمده .. امروز دوستان به ظاهر دلسوز تو و اسلام از تو فقط حجابت را علم کرده اند .. نمی دانم چرا از عدالت خواهی و حق طلبی تو نمی گویند ؟ چرا نمی گویند که فاطمه فاطمی ها را دوست می دارد .. زندگی را برای همه می خواهد ..چرا نمی گویند فاطمه جان ارزش مادر و زن را می داند و آن را به بهترین وجهی به تصویر کشیده است ؟! چرا از دانش تو نمی گویند ؟!  فاطمه جان کوردلان به خیال خود دلسوز ... تو را ضعیفی پنداشته اند که حتی مدفنت  را پنهان داشته ای .. هیهات ! مگر آن که خدا دوستش داشته , عزیزش داشته او را بر سینه خود نشانده است می تواند ناتوان باشد ؟ فاطمه توانای ما ! که توان خود را از خدا گرفته ای لبخند بزن . با لبخند پیامبر گونه ات آسمان تاریک وجودمان را نورانی ساز.. ببین فاطمه جان با ستاره کور چشمانم اشک می ریزم تا دل مهربانت به رحم آید وحقیقت دنیا را نشانم دهی مرا به باور ها برسانی ..  ..
 باز هم به گذشته ها می روم . از آن روز فیلمی تقریبا دوساعته دارم .. اما زندگی ما سراسر نمایش است . خیلی  از آدمهای آن روز در نزد ما نیستند .. قرار بود اول عید را عقد کنیم .. اما به خاطر دید و بازدید ها به روز دوم موکولش کردیم . زمان خیلی سخت می گذرد اما وقتی که گذشت به نظر می آید که خیلی سریع گذشته است . فاطمه جان دوستت می دارم چون خدای خود را دوست می دارم .. اما می دانم هستند عده ای که به خیال خام خویش تو و خدا ی بزرگ را زندانی کرده اند چون آن را فقط در محدوده خویش می بینند ... و من با کوله باری از حسرت به روز های شاد می اندیشم . کمکش کن فاطمه جان .. به خدا که خدا هم می خواهد که تو از او بخواهی چون که خدا هم او را می خواهد .. بهار آمده است .. پنجره ها را باز کنیم .. با او راز و نیاز کنیم . . توبه کرده نیک شدن آغاز کنیم دشت و کوه و چمن و بلبل و گل می خوانند .  کوک بر اندیشه ,  آهنگ تو را ساز کنیم . خداوندا ! طبیعت نو شده , متحول شده , تحولی نیک . ما را هم نیک و متحول گردان .. مبارک باد هجرت فاطمه جان به سوی جانان .. بگذار بر من خرده گیرند .. بگذار بگویند که لباقت از تو گفتن و از تو خواندن را ندارم .مهم نیست مگر می توان حقیقت را کشت ؟ مگر می توان گفت این است و جز این نیست که فاطمه عزیز تر ین است . ؟ مگر دروغ می گویم ؟ و می دانم فاطمه ما زمانی راهش را نشانم خواهد که احساس کند با تمام وجودم با تمام احساسم و با تمام نیازم می خواهم که از آن راه بروم . شهادتت مبارک فاطمه جان .. غلامک گناهکار تو : یک مرد ایرانی 

ساعت 7 : 10 دوم فروردین سال ...دلنشین ترین بله زندگی بر دلم نشسته است ..