ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن صیغه ای می خوام زن عمو 2

می دونستم که همچین کاری نمی کنه .. ولی با این حال انتظار داشتم که یه اطلاع دقیق تری بهم بده
 -افسان جون ! من خودم ازشون بپرسم ؟
-تو حق نداری این کارو بکنی . تازه امروز هفت عموته .. تو چرا به فکر این چیزایی  -فکرای بد نکن زن عمو ..
 -من از اون چشات فکرای بدو می خونم .
-آخه افسان جون دست خودم نیست . منم جوونم . نمی دونم چرا هر جا میرم خواستگاری به یه گرهی می خورم .
-باشه من خودم گرهت رو باز می کنم البته الان به فکر این چیزا نباش ..
می خواستم بهش بگم بد جوری بهم فشار آورده و نمی تونم تحمل کنم .. دوسه روز بعد واسم زنگ زد که برم اون جا .. اتفاقا محل کار  من یه خیابون اون ور تر بود . بعد از تعطیل شدن رفتم اون جا .. چه تیپی زده بود .. یه بلوز مشکی و یه ساپورت مشکی طوری وسوسه انگیزش کرده بود که دلم می خواست همونجا میفتادم روش و تر تیبشو می دادم . شیطون داشت گولم می زد . عجب چیزی بود . حالا که عمو جانم هم نبود دیگه می شد دغدغه چیزی رو نداشت .. پنجاه و خوردی سال سنش بود ولی اگه کسی نمی دونست فکر می کرد که  اون زیر چهل ساله ... چقدر  این ساپورت کونشو تو دل برو کرده بود .  
افسانه : خب بنال  .. چی بود پریروز پیش دوستام می خواستی دور بگیری ؟ این همه بهت نصیحت کردم توی گوشت فرو نرفت ؟
-افسان جون تو در مورد دخترا بهم سفارش کردی .. در مورد زنا که چیزی نگفتی ؟ 
-پس که این طور . هدفت این بود ؟ دمت زد بیرون . منو باش که همه جا ازت تعریف می کردم .
-آخه زن عمو منم نیاز دارم ..
افسانه : که چی ؟ آفرین ..
 -چون خیلی با تو راحتم دارم حرف دلم رو می زنم .
افسانه : مرد حسابی خود نگه دار باش .. الان عموت مرده منم بیام بگم که چی شده چی نشده ؟ اراده داشته باش . بر نفس سر کش خودت غلبه کن ..
-افسان جون از روزی که بالغ شدم تا حالا ده دوازده ساله که همش دارم  بر نفس سر کش خودم غلبه می کنم حالا چی میشه یه بار هم اون بر من غلبه کنه ؟! حالا این جوری نمیشه از راه اصولیش وارد میشم ..
همچین دادی سرم کشید که ساختمون به لرزه در اومد .
افسانه : حضرت آقا بفر مایند دیگه اصولیش چه صیغه ایه ؟
-همون صیغه هست .
 افسانه : متوجه نشدم ..
 -صیغه .. صیغه ..من زن صیغه ای می خوام .. یه شوهر مرده یا مطلقه بی دردسر ... بچه نداشته باشه .. بچه اش نشه ..
افسانه : خیلی پررو شدی امید
-برم کار خلاف کنم بهتره ؟
کمی که دقت کردم متوجه شدم که افسانه یه میکاپ  معتدل و مناسبی هم کرده و بلوزشم طوریه که نیمی از سینه هاشو نشون میده ... از بس فکرم متوجه کون اون و زن صیغه ای واسه خودم شده بود که اینا رو دیگه ندیده بودم .
-افسان جون بهم معرفی می کنی یا نه ؟
 افسانه : چی رو معرفی کنم .
 -یک زن  بیوه ای که بخواد صیغه شه ...
یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که کیرم انحراف به چپ عجیبی پیدا کرده و اگه تصادف کنم مقصر منم .. نگاه افسانه هم درست روی کیر قرار گرفته بود .
 -اگه کمکم نمی کنی من خودم دست به کار میشم .
اینو که گفتم سیلی محکمی رو ازش نوش جون کردم ..  چک آبداری که خیلی باهاش حال کردم . چون زن عمو از اونایی نبود که در این شرایط بخواد  نصیحتم کنه و دلش برای تر بیت من سوخته باشه . از طرفی زنی که شوهرش تازه مرده باشه و بدونه که من میام واسه دیدنش این قدر که خودشو سکسی و دل و جیگر نما نشون نمیده .. پس باید کونش از جای دیگه ای سوخته باشه . می دونستم که اون خیلی احساساتیه و میشه روش نفوذ کرد .  اصلا زنا همه شون همینن . یه کاری می کنن از رو عجله که اگه همراه با خشونت باشه می تونی رو احساسات اونا انگشت بذاری ..  رفتم توی خط فیلم  -افسان جون گناه من چی بوده ؟ جز این که بهت اعتماد کردم ؟ راز دلمو بهت گفتم ؟ خواسته و نیاز خودمو بهت گفتم ؟ من چه گناهی کردم ؟  چرا با من این رفتارو داشتی ؟ چرا  با احساس من بازی کردی ؟ چرا ؟ دیگه باهات احساس صمیمیت نمی کنم زن عمو . دیگه راز دلمو بهت نمیگم ..
 دیدم که داره یه جور خاصی نگام می کنه .
 -امید فدات منو ببخش . من دلم واسه بابا مامانت می سوزه . نمی دونی زنای این دوره زمونه چه افعیی هستند .. یعنی اگه یه طعمه ای ببینن دست از سرش ور نمی دارن ..ولی با این حال باشه چند وقت دیگه خودم یه فکری برات می کنم ..
 مثلا خیلی آروم و ناراحت و گرفته نشون دادم . سرمو گذاشتم رو شونه اش ..
-من بهت اعتماد کردم . تو هم جای مامانم
-یعنی من این قدر پیر شدم ؟
خواستم بگم از مامانم بیشتر سن داری که روم نشد . سرم رو شونه چپش قرار داشت و یه کمی انحراف به راست پیدا کردم  تا بینی من زیر گردنش و قسمت انتهایی اون قرار بگیره ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی