ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن صیغه ای می خوام زن عمو 1

امان از دست این زن عموم .. چی بگم که هر چی بگم کم گفتم . خیلی با حال و فانتزی و سکسی پوش بود .. بیچاره این عمو جانم که اصلا در مقابلش کم آورده حرف بزن نبود .. یه شلوارای تنگ و چسبونی پاش می کرد که شاید اگه می خواست کون لختشو به اون صورت نشون بده تا این حد نمی تونست هیجان انگیز باشه .. خلاصه از وقتی هم که من دانشجو شدم  شروع کرد به نصیحت من و این که حواسم باشه و از این حرفا .. البته بقیه فامیل این حرکات و رفتار اونو به حساب بی شیله پیله بودن زن همو جانم گذاشته بودند .. زن عمو افسانه من از اون زنای ناز و مامانی بود .. اگه نگاش می کردی فکر می کردی که یه چیزی حدود سی و پنج سال سنشه ولی بالای پنجاه سال سن داشت .. دو تا دختراش شوهر کرده رفته بودن به خونه بخت .. فکر کنم عمو جانم پنج سال ازش بزرگتر بود ولی یه تیپی داشت عین هشتاد ساله ها ... با این حرکاتی که افسان جون از خودش نشون می داد خیلی دوست داشتم که یه روزی باهاش حال کنم . هر چند که دست کم سی سالی رو از من بزرگتر بود ... منم  یه چند سالی بود که دانشگاه سرگرمم کرده بود.. این دانشگاه هم این روزا حسابی تا یه چند سالی ملت رو خوب سر گرم می کنه . فکر کنم تا چند وقت دیگه باید از کشور های هم جوار و سایر کشور های دنیا  دانشجو وارد کنیم ..دانشگاه رو که تموم کردم و یه لیسانس قلابی گرفتم رفتم یه شرکتی استخدام شدم که حقوق بخور و نمیری می داد . این عمو جان ما دچار بیماری سخت و  صعب العلاجی شده که همه ما رو  ناراحت و افسرده کرد .. افسان جون هم با این که ناراحت بود و مرتب از این می گفت که داره صاحبشو از دست میده ولی دست از بزک دوزک کردن بر نمی داشت و همش می خواست نشون بده که خیلی جوون و کم سنه .. پوستش لک نداشت . انگار  چین و چروک با این زن قهر بود . منم دست به دامن خونواده شده بودم که یه کاری برام بکنن .. من زن می خوام . هر جوری که شده یکی رو برام درست کنن . خیلی هم خوش تیپ و سر حال بودم . یه زمانی بود که می شد  با یه دختر ترشیده های پولداری که چند سال ازت بزرگ تر باشن راحت از دواج کنی .. خونواده دختره بهت باج بدن .. سخت نگیرن هواتو داشته باشن .. ولی ظاهرا این مدل دخترا هم آب شده رفته بودن زمین .. بد جوری هوس زن و سکس به سرم زده بود .. یکی دوبار هم جنده کرده بودم دیگه حالم داشت بهم می خورد . هنوز شلوارمو پایین نکشیده بهم می گفت آبتو خالی کن .. عوضی موقع پول گرفتن خوب زبونش دراز بود همون اول پولو می خواست . اگه عمو جان می مرد من دیگه به این زودیها از دواج بکن نبودم و از کجا معلوم که بازم پی در پی آدمای دیگه ای نمیرن . آخه سن فامیل که بالا میره همه شون در معرض مرگ و میرن . من بد بخت چه گناهی کردم .. خلاصه یه دو سه جا خواستگاری رفتیم و دیدیم که نه نمیشه ..  بعضی جا ها که خیلی پر توقع بودن . من خودم خونه نداشتم زندگی کنم و زنمو بیارم پدر زنه می گفت باید همون اول یه آپارتمان به اسم زنت کنی .. بازم خدا پدر یکی شونو بیامرزه که گفت اگه آپارتمان شصت هفتاد متری هم باشه قابل قبوله .. هیچی دیگه سریال خواستگاری رفتن های من تا مرگ عمو جانم ادامه داشت . دیگه نشد .. آخ که این مراسم عمو جان از یه عروسی هم با حال تر بود .. یعنی وحشتناک تر ... زنا و دخترا طوری خودشونو ردیف کرده بودن که انگار رقص پارتی دارن .. وقتی بانوی عزادار مجلس  خودشو سانتی مانتال کرده بود دیگه از بقیه چه انتظاری می رفت .. کلی زن و دختر هم به پر و پای من می پیچیدند ولی این جوری خشک و  بی نتیجه که فایده ای نداشت . در یکی از همین مراسم داخل خونه بود که یه چیزی به فکرم رسید .. بدون این که به خونواده بگم میرم یه مدت یکی رو واسه خودم صیغه می کنم .. یه چیزی حدودئ ده میلیون پول داشتم که هیشکی ازش خبری نداشت .. می تونستم یه زن میانسالی رو صیغه کنم و هر وقت هم که پولم ته کشید شاید طرف دلش  به حال خودش و من می سوخت و مدارا می کرد که مفت و مجانی با هام باشه .از بس فیلم سوپر دیده جق زده بودم خسته شده بودم ... مونده بودم چیکار کنم . بیشتر این زنا رو نمی شناختم ولی می دونستم با توجه به این که این روزا طلاق مد روز شده زنای مطلقه زیادی باید بین این خانوما باشن ... رفتم یه سری به افسانه که لباس مشکی با اون تور های جلو صورتش بهش میومد زدم ..زدم به سیم آخر و گفتم هرچه باداباد یه کوفتی میشه دیگه . من که نمی تونم برم از این زنا بپرسم که شوهر دارین یا نه . باشه از زن عموم می پرسم ..
 -افسان جون .. خدا رحمتش کنه . چه مجلس با شکوهی !
 افسانه : خیلی پیش این خانوما هوا خواه داری ...
-به جای آبجی مان .. خدا اونا رو واسه صاحبشون نگه داره ... اونایی هم که  بیوه هستن خدا بهشون صبر بده ... زن عمو حالا یه جند تا بیوه نشونم بده که یه وقتی من سوتی ندم و نگم که آقا حالش چطوره ..
افسانه : عموت مرده و تو هم مثل این که تنت می خاره ها .. اگه پدر و مادرت بفهمن که تو چه شیطونی هستی دیگه  نمی تونی سرت رو بالا بگیری .. ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی