ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 70

حالا این فروزان بود که اشک می ریخت و هر چی از دهنش در میومد بهم می گفت .
فروزان : تو بیچاره ام کردی . من دیگه هیچوقت رنگ خوشبختی رو نمی بینم . حتی از دواج با فر هاد هم نمی تونه منو به این زودی ها آرومم کنه ..
 -نه این کارو نکن . با فر هاد از دواج نکن ..
 فروزان : به تو چه مربوطه عوضی .  الان مرگ بزرگترین آرزومه . ولی می خوام تا اون جایی زنده بمونم که قطره قطره آب شدنت رو ببینم . زجر کش شدنت رو ببینم . وقتی ببینم که تو با خاک یکسان شدی اون وقت خودمم می میرم . من غرق گناهم .. آلوده ام . وجودم سراسر کثافت و تعفنه . نمی خوام بیش از این گناه کنم .
 -فروزان عشق من .. گناه نه .. با هم از دواج می کنیم .
فروزان : من جز فر هاد دیگه به هیچ مردی اعتماد ندارم . اون از بچگی باهام آشنا بوده .. پسر خاله ام  بوده .. روحیه منو می دونه . می دونه که چی برام خوبه چی آرومم می کنه .. 
-پس واسه چی با سپهر از دواج کردی ..
فروزان : هیچی حماقت .. از بس به گوشم خوندن که ازدواج فامیلی خوب نیست و از این حرفا ...
 -فروزان من می میرم .. دق می کنم ...
فروزان از روی درد می خندید و صدای قهقه اش فضای اون جا رو می لرزوند ..
فروزان : من این کارا رو دارم می کنم که تو بمیری .. مثل یه سگ .. مثل یه حیوون .. دیگه نذار بیشتر از این اون حرفایی رو که نباید بزنم و در شان من نیست بر زبون بیارم . تو لیاقتشو نداری که من با هات حرف بزنم . نمی تونم . نمی تونم تو رو ببینم . نمی تونم وجود تو رو تحمل کنم . نمی تونم تو رو در کنار م حس کنم . بوی تعفن و لجن می شنوم . بوی گند .. نفس کشیدن در فضایی که تو هستی برام غیر ممکنه .
-فروزان ..من می تونستم بهت نگم .. چرا به این موضوع دقت نمی کنی ..
فروزان : نه من دیگه نمی خوام به هیچی دقت کنم .. به زودی از این جا میرم .. فر هاد کارامو انجام میده .. اگرم ازدواج کنیم میگم همین جا بمونه . آخر هفته ها بیاد تهرون پیش من .. اون صادقانه و خالصانه دوستم داره ..اگرم داداش فرزان وقت داشته باشه بهش میگم اون بیاد این جا .
 -فروزان وقتی که از فر هاد حرف می زنی خیلی آروم میشی ... انگار دوست داری منو با تمام وجودت بسوزونی . راستشو بگو .. فقط داری به خاطر این که حرصم بدی اعصاب منو خط خطی کنی از فرهاد میگی ؟ آخه هنوز کفن سپهر خیسه .. تو آدمی نیستی که این جور اخلاقا رو داشته باشی ....
 فروزان : چرا خوبم دارم . مگه یادت رفته که چه جوری خودمو تسلیم تو کردم ؟ تازه الان که شوهر ندارم ... دیگه فایده ای نداشت .. من عاشق شده بودم . عاشق کسی که دیگه عاشقم نبود . کسی که احتمالا   قصد ازدواج با پسر خاله اش فر هاد را داشت تا هم بتونه سر پوشی بر اشتباهات گذشته اش بذاره هم دق دلی شو سر من خالی کنه . چرا می خواد ازم انتقام بگیره .میگن هر جا انتقام و کینه ای دیدی سایه عشقی هم بوده . اما شاید این نفرت فرق داشته باشه . فکر نمی کردم هیچوقت عشق منو تا به این حد پست و خوارم کنه که دست گدایی به سوی یکی دراز کنم .
 فروزان : مرد باش و این قدر مزاحمم نشو . اگه فرهاد متوجه شه که تو نظر خاصی بهم داری ناراحت میشه . من نمی خوام اون فکرای ناجوری بکنه .. هرچند اگه جزئیات کارو هم براش شرح بدم اون قدر آقا و با شخصیته که همه چی رو درک می کنه ..
 حرفاش مث یه نیشی بود که به قلبم فرو می رفت .
 -واسه این که بهت نشون بدم چقدر دوستت دارم و خوشبختی تو واسم مهمه دست از سرت بر می دارم . یعنی دیگه ازت چیزی نمی خوام ولی عشق تو تا آخرین نفسم با منه ..
دیگه این آخرین امیدم بود .. خیلی سخته بخوای کسی رو فراموش کنی که با تمام وجودت عاشقشی ... دیوونشی .. واسش می میری ... آخه که این نمیشه .. ودرد ناک تر از اون وقتیه که تو فکر می کنی در اون لحظاتی که تو در سیاهی شب به سیاهی زندگیت فکر می کنی اون خودشو به آغوش مرد دیگه ای سپرده .. باهاش می خنده .. و شاید هم به اون بگه که عاشقشه .. یه روزی همه اینا واسه من بود .. یعنی من باید نامردی خودمو تکمیل می کردم ؟ .. فروزان رفت پیش خونواده اش  در تهران .. فرهاد و گذاشت این جا . نمی دونم چه عاملی باعث شد که من بتونم اونو تحمل کنم که به عنوان نماینده فروزان پیشم بمونه . قرار بود آخر هفته ها فرهاد بره تهرون ولی تا یه مدتی فروزان میومد شمال . خونواده سپهر از این کارش خیلی ناراحت بودند . اونا ترجیح می دادند اگه قراره یه  روزی فروزان ازدواج کنه بهتره که من شوهرش باشم تا  طبق سفارش سپهر کاری صورت گرفته باشه و هم این که شاید این جوری منو خیلی راحت تر جای پسرشون تصور می کردند .. مدتی بعد  فرهاد هم رفت به تهرون و فرزان برادر فروزان جای فر هادو گرفت . فرزان زن داشت ولی بچه نداشت و در همین بابلسر زندگی می کرد و اونم بنگاه معاملات ملکی داشت که اونوبایکی  شریک بود و خیلی راحت می تونست به کارای شرکت ما هم سر و سامونی بده .. با این که می تونستم برادر فروزانو راحت تر تحمل کنم ولی استرس داشت دیوونه ام می کرد . ستاره از رفتن فروزان و فرهاد خیلی خوشحال بود . ظاهرا از این می ترسید که من و فروزان با هم از دواج کنیم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی