ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 58

با این که هنوزمی تونست از لباسای عادی توی خونه استفاده کنه ولی تر جیح داده بود لباس مخصوص بار داری بپوشه .. ساده و راحت و آزاد .. یه پیرهن گل گلی قرمز و سفید .. که  خیلی بهش میومد و نازش می کرد ... لعنت بر شیطون .. اصلا هر گز به فکر رابطه با اون نبودم .. ملوک رو دوست داشتم . اون منو با دنیای سکس آشنا کرده بود .. از بچگی همراهم بود و شاید اگه محبت های ملوک نبود من نمی تونستم این قدر راحت با مسائل سکسی کنار بیام و با دخترا راحت باشم . ملوک  با اون سنش دوست داشت که من فقط مال اون باشم . می دونست که این امکان نداره با این حال نسبت به دختراش احترام خاصی قائل بودم و هر گز در این فکر نبودم که بخوام همون رفتار و احساسی رو که راجع به دخترای دیگه دارم در مورد اونم پیاده کنم .
 مهین : خب داداش دکتر من . خوبی ؟ بالاخره ما شیرینی عروسی تو رو کی باید بخوریم ..
- من نمی دونم این خواهرای گل من چرا بیکار نشستن و یه دختر خوبو به من معرفی نمی کنن .
 مهین : تو که خودت خیلی استادی . از زنای شوهر دار گرفته تا دخترایی که تازه خودشونو می شناسن تجربه همه شونو داری .
 -آبجی مهین تو داری مثل یک دادستان محکومم می کنی ..
-نمی دونم از خودت باید بپرسی ؟ این مامانم عجب خوش حواسه . نمی دونم چرا یادش رفته گوشی موبایلشو با خودش ببره ...
ترس برم داشته بود . حس کردم اگه اون جا بشینم یه چیزی هم دستی بده میشم . خواهر هم همون خواهرای اصلی آدم . کاش می نشستم  ور دل آبجی شهرزاد و به غرولندای اون گوش می دادم تا بیام این جا و خودمو اسیر مشتی حرف نا کجا آبادی این زن بکنم که معلوم نبود دلش از چی پره ولی یه حسی به من می گفت  که اون می دونه من و مامانش با هم رابطه داریم ..
مهین : می خوام یه چیزی رو در مورد مامان بگم به شرطی که بین خودمون بمونه و در این مورد چیزی بهش نگی . چون تو جای داداشمی و منم برادر ندارم بهت اعتماد کردم و می کنم . بیچاره بابام . همش دور از خونه هست و داره جون می کنه تا زنش راحت باشه ولی نمی دونه که اون زن به دور از چشای اون معشوق گرفته ..
 -داری از چی حرف می زنی ؟
-از مامان ملوک خودم که دوست پسر گرفته .. ولی بین خودمون بمونه ..
یه خورده آروم شدم . پس اون حتما پیام رو خونده و متوجه نشده که برای کی فرستاده شده ...
مهین ادامه داد : همه چی از اون جا شروع شد که من چند ماه پیش یه روز که سر زده اومدم خونه دیدم که از پشت در اتاق مادر صدا میاد .. صدای عشقبازی .. نفس نفس زدنها .. و خلاصه حرفایی که آدم نمی تونه پیش داداشش بر زبون بیاره .. من عادت داشتم هر وقت که میام خونه در بزنم .. هیچوقت شب و اونم دیر وقت نمیومدم .. ولی اون شب خیلی دیر اومدم و از کلید استفاده کردم . صدای بابا نبود ..می دونستم پدر بازم داره کار می کنه خارج از شهره .. خودم خجالت کشیدم و با چشایی گریون از خونه رفتم بیرون ..
 -پس اونو نشناختی ..من اگه جای تو بودم همون جا می موندم و هر چی از دهنم در میومد به دوست پسر مامانت می گفتم ..
 راستش واسه چند لحظه این تردید در من به وجود اومدئ که نکنه ملوک به غیر از من دوست پسر دیگه ای هم داشته باشه .. ولی بعید به نظر می رسید . زنای نسل قبل اگه به شوهراشون وفادار نبودند حداقل  به معشوقشون خیانت نکرده به همون یک دوست پسر قانع بودند ...
مهین : من اونو شناختم ..
-به اکبر آقا گفتی ؟ به بابات گفتی ؟ اون بیچاره خیلی ناراحت میشه .. ولی اگه نگفتی کار خوبی کردی ...
مهین : می دونی چی ناراحتم می کنه ؟ از چی ناراحتم ؟ از کی ناراحتم ؟
-از دست کی ناراحتی ؟ حتما از مادرت .. یا اون دوست پسر نامردش .. یا از بابایی که کاری نمی کنه تا بیشتر به زنش برسه نزدیک خونه اش باشه ...
نمی دونم اون از کی داشت می گفت ؟ من اونو شناختم منظورش چی بوده ؟
 مهین : از همه شون ناراحت هستم ولی اگه خودمو بذارم جای اونا شاید یه جورایی هم بشه به اونا حق داد . می دونی چرا .. بابام شاید اون سر مایه و امکانات و مهارتشو نداشته باشه کارشو عوض کنه .. مامانم یک زنه .. نیاز داره .. شاید شوهرش نتونه تامینش کنه ..می خواد احساس جوونی کنه . از زندگی خودش لذت ببره . و اون دوست مرد یا دوست پسرش هم دیگه می خواد به اصطلاح مردا حال کنه .. یه مورد راحت و بی دردسر به گیرش افتاده .. زنی که شوهرش شاید ده روز از ماه رو هم در خونه نباشه و تنهاست .. چی می خواد از این بهتر و راحت تر ... ولی با این حال یکی هست که من بیشتر از اون ناراحتم .. از اون گله دارم ...
رنگم پرید . حس کردم به من میگه .. ولی اون که گفت از دوست پسر مادرش گله نداره بهش حق میده . شاید هم به این خاطر ناراحت باشه که از من انتظار داشت توجه بیشتری به مادرش می کردم مراقب کاراش می بودم ..
-مهین جون از من گله داری ؟ آخه من چیکار می کردم . من سرم به درسم گرم بود .. یه نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت نه شهروز .. نه داداش دکتر! من از خودم گله دارم از خودم که از دلم فرار کردم و امروز رسیدم به این جا .. به خاطر یه مشت حرفی که معلوم نبود از کجا آب می خوره ..
 -اگه اجازه میدی مهین جون من دیگه رفع زحمت کنم .
 مهین :  نرو بابا شهروز من .. تو حالا هم جای بابامی و هم داداشم ..اگه از این جا بری همه چی رو به بابام میگم ...
 تمام حرفای مهین از دو پهلو هم گذشته بود و یه حالت سه پهلو داشت . اون خیلی قوی تر از کار آگاه قهرمان داستان جنایت و مکافات داستایوسکی عمل می کرد . منوحسابی به شک مینداخت .. سعی داشت خونسردی خودشو حفظ کنه .. بعد از جریان فیروزه و مژده وامید های آزار دهنده راضیه و مهشید این یکی رو فقط کم داشتم .. خودشو بهم نزدیک کرد ..
-داداش بابا ازم نترس از قدیم گفتن که ترس برادر مرگ است .. تو هم که برادر رضاعی منی .. شیر مامانمو خوردی و ما همه با هم شدیم خواهر و برادر ..تو هم شدی پسر مادر .. میگن تا سه نشه بازی نشه ...
-مهین جان من برم حالت خوب نیست
رفتم به سمت درخروجی پذیرایی .. دیگه اعتنایی بهش نکردم .. در قفل بود .. لعنتی اون کی درو بسته بود ؟ سرمو که بر گردوندم اونا بر هنه با شورت دیدم . سوتین هم نداشت ..
 -مهین این یعنی چه ..
-یادت رفته تو شیر مامانمو خوردی ؟ من و تو محرمیم دیگه ..
موبایل مامانشو داد دستم .. این پیام آخرش به توست ...
 لعنتی اسم منو ذخیره کرده بود ..مشخص بود پیامو واسه من فرستاده ..
-پس تو از اول همه چی رو می دونستی مهین ؟
 -چند ماهه .. از همون وقتی که صدای تو رو پشت در اتاق خواب خونه مون شنیدم می دونستم ..
-من می خوام برم ..
 -حق نداری بری تا رویاهای منو تبدیل به واقعیت نکردی وگرنه همه چی رو به بابام میگم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی