ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 68

ستاره : می دونی قشنگترین چیزی که در دنیا وجود داره و می تونه آدمو به زندگی و فردا امید وار کنه چیه ؟
 -می دونم چی می خوای بگی فروزان ..
 ستاره : چی ؟ اسم کی رو بردی ؟
-هیچی اصلا حواسم پرته .. وقتی می بینم اون چه جوری واسه شوهرش ناراحته بی قراری می کنه جیگرم کباب میشه از زبونم پریده .. حالا مگه چی شده ..
 ستاره : من می خواستم چی بگم . اصلا منظورم چی بود ..
-منظورت همون چیزی بود که گاه آدمو به مرز نا امیدی می رسونه . انگار که بد ترین چیزیه که در این دنیا وجود داره . عشق مثل یه پلیه که بین دو سر رود خونه کشیده باشن . اگه یه طرف این پل خراب شه دیگه نمیشه از اون مسیر رفت  . حتی خود عشق هم اوضاع رو جور نمی کنه .. آدم بد ترین درد ها رو می کشه . به فردا و فردا های خودش بد بین میشه ..
ستاره :  طوری حرف می زنی که انگار عاشقی . یا یه عاشق شکست خورده .. ولی تا اون جایی که خبر دارم تو با همه مهربونی هات توی خط عشق و عاشقی نبودی نمی دونی چیه ...
این حرفش شاید به نفعم بوده باشه که دیگه این قدر به دنبالم نباشه .. ولی از یه نظر بهم بر خورده بود .  انگار اون لحظه یه حسی داشتم که دلم می خواست دنیا بدونه که من عاشقم که بدونه من فروزانو با تمام وجودم دوست دارم . که براش می میرم . اون لحظه می خواستم که دنیا وجودمو صادقانه و عاشقانه حس کنه . ولی نمی تونستم ... نمی دونم حواسم کجا بود و یا این که منم می خواستم چیزی برای گفتن  داشته موضوع رو عوض کنم و یا علت دیگه ای داشت که از ستاره پرسیدم مگه تو عاشق شدی ؟ که این جور داری از ش خوب میگی ؟
 برای لحظاتی نگام کرد .
ستاره : نمی دونم . نمی دونم . گاه می بینی یکی سالهاست عاشقه ولی نمی دونه اون حس چیه . یعنی بعدا می فهمه اون  حسی که سالهاست باهاش زندگی کرده .. با اون بیدار شده و با اون چشاشو بسته همون عشق بوده . همون چیزی  که اونو یواش یواش به امروز رسونده . ولی از خیلی ها شنیدم تو این حسو نداری .. یعنی تو نمی تونی هیچوقت عاشق باشی . شاید اگه می تونستی در برابر عشق قلبی نرم داشته باشی امروز می تونستی یه طور دیگه ای به آرامش برسی .
 -ستاره ! همه آدما می تونن عاشق بشن . عشق چیزیه که خدا بهمون هدیه داده . ولی به شکلهای مختلف خودشو نشون میده .. تو واسه این که عاشق شی باید اول عاشقو پیدا کنی .. یعنی اون موردی که بتونه تو رو به خودش وابسته کنه .. اگه بخوای عاشق عشق باشی شاید نتونی اون رابطه ای رو که ارزش داره نسبت به اونی که عاشقش میشی پیدا کنی .. عشق رو فقط در عشق یک زن و مرد غریبه که بعدا آشنا میشن نمیشه دید .. من سپهرو دوست داشتم ..
 ستاره : چون که سالها بود که باهاش بودی .. می دونستی که آدم خوبیه ..
 -ولی خیلی ها با وجود این که می دونن اونی که دوستش دارن خیلی بده بازم عاشقش میشن ..
ستاره یه نگاه پر معنایی بهم انداخت و گفت
-کاملا با این حرفت موافقم . شاید این به این خاطر باشه که که اونا منتظرن که یه روزی اون آدم بده آدم خوبی بشه ..
-چرا اون عاشق شکیبایی پیشه می کنه ؟
 ستاره : واسه این که از جدایی می ترسه ..
 انگار من و اون داشتیم با هم شطرنج می کردیم .. انگار داشتیم افکار همو می خوندیم . ولی می دونستم  که در شرایط فعلی اون جرات اینو پیدا نمی کنه که بهم بگه دوستم داره . ومن نمی خواستم  که هیچوقت جراتشو پیدا کنه . ولی در اون لحظات یکی رو می خواستم که واسش از درد هام بگم . بگم عشق گاهی کشنده میشه . گاهی سوزناک میشه .. عذاب آور.. دوست داشتم یکی آرومم کنه .. ولی شاید درست نبود که زیاد با ستاره باشم . ستاره رفت و من با دنیای بی ستاره خود تنها موندم . به این فکر می کردم که حالا فروزان من داره چیکار می کنه . یعنی اون واقعا فرهادرو دوست داره ؟ یا به خاطر این که با من بپیچه داره  این کارا رو می کنه . چرا داره خودشو به دامی میندازه که در آمدن از اون خطر ناکه . اون به خاطر چی ناراحته . ؟ به این دلیل که من در حق سپهر نامردی کردم ؟ یا به اون دروغ گفتم ؟ ولی در عشق من که نسبت به اون تردیدی وجود نداره . چرا فروزان نمی خواد اینو بفهمه .. چرا ... چرا ستاره مثل یه سایه داره تعقیبم می کنه . اون حتما یه روزی بهم میگه که دوستم داره  اگه فروزان اشتباه  حدس نزده باشه و منم اشتباه نکرده باشم . باید خودمو آماده کنم که چی جوابشو بدم . می خواستم بی خیال فروزان شم و برم به دنبال اون کارایی که سپهر ازم خواسته بود ولی انگار پا و نای حرکت نداشتم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی