ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 65

سعید : مگه تو نمی دونی که آهنگ نفسهامی . صدای هوسهامی . مگه نمی دونی که ساز عشقمی و  بی تو زندگی من آهنگی نداره ؟ مگه نمی دونی که من بی تو جونی ندارم . ؟ مگه نمی دونی که صدای سازمی ..نگاه رازمی ..  فکر نکن که این یه هفته ای رو که با هم بودیم فقط  بر هنگی  بدنهای همو حس کردیم .   این بر هنگی جون من و توست که همو در آغوش کشیده .. حتی  حالا که باهات حرف می زنم حس می کنم که در آغوش منی .. حالا جسمت در کنار من نیست ولی فکر می کنم که وجود عاشقت رو همونی رو که حس می کنه من و تو برای هم ساخته شدیم در آغوشم دارم در کنارم دارم . به یاد این لحظه هاست که زندگی می کنم . به یاد روزای خوب با هم بودنه که لحظه ها رو می گذرونم و به یاد لحظاتی که با هم خواهیم داشت .  
سارا : سعید من نمی دونم چی بگم . فقط همینو می دو.نم که بی تو نمی تونم زندگی کنم .  هیچوقت تنهام نذار . هیچوقت زیر قولت و زیر این حرفای قشنگت نزن . باور های منو خراب نکن .  نمی دونم این حرف من به تو بود یا تو خودت هم گفتی ..که عشق مرزی  نمی شناسه .. عشق فراتر از مکانها و زمانهاست .  گاه آدما رو می رسونه به اون جایی که حدسش نمی زنه . تصورشو نمی کنه . نباید نا امید بود . عشق یعنی یه احساس قشنگی که در های امید به زندگی رو یکی یکی به روت باز می کنه . اگه اونی رو که همراهت احساسش می کنی در کنار خودت ببینی . همه چی قابل حله . می تونی با مشکلات بجنگی . می تونی با نا ملایمات دست و پنجه نرم کنی و راحت همه سختی ها رو شکست بدی . گرمای تابستون و سر مای زمستون هیچ اثری نداره تا وقتی که عشق بهت آرامش میده . سعید عاشقتم دوستت دارم . راستش درسته که من و تو حالا عشقمونو مخفی نگه داشتیم ولی خیالم نیست که بخوام آشکارش کنم . مهم نیست که کسی درکم نکنه درکمون نکنه . مهم اینه که خودم می دونم عشقم یک عشق پاکه و می خوام درست زندگی کنم ..
و لحظاتی بعد دو عاشق با هم خدا حافظی کردند  و سارا این بار کمی آروم تر شده بود . نمی دونست چیکار کنه که وقتی پسر و شوهرشو دید رفتارش طبیعی باشه . اون عادت نداشت ریاکارانه زندگی کنه . ولی حالا بایستی خودشو اون جوری که نیست نشون بده ..
و سارا بازم با خود زمزمه می کرد .. اوه نه .. سعید عشق من باور کن من ریا کار نیستم . اگه من در رابطه با پسر و شوهرم دارم فیلم بازی می کنم فقط به خاطر توست به خاطر خودمونه . در مورد تو هر گز این کارو نمی کنم . من واسه شوهرم سامان احترام  زیادی قائل بودم و هستم ولی هیچوقت عاشقش نبودم . نبودم . آخه گناه من چی بوده . من عاشق نبودم .. خدایا ..کمکم کن . می دونم  کار منو هیشکی  توجیه نمی کنه . ..
 بار ها و بار ها چهره خودشو در آینه نگاه کرد .. وقتی می خواست یه آرایشی رو صورتش انجام بده حس می کرد که داره شکنجه میشه . . حس می کرد که داره به سعید خیانت می کنه .  سارا چهره خودشو بار ها و بار ها در آینه بر انداز کرده و سعی داشت اونو به حالتی در بیاره که زیاد سوال پیچش نکنن که چرا این قدر حال و روزت تغییر کرده . با این حال خیلی ناراحت بود .  یه لبخندی هم به لباش آورد که می خواست نشون بده چقدر از دیدن شوهر و پسرش خوشحاله .. چرا من باید این جوری شده باشم .. سارا نمی دونست که داره از خودش فرار می کنه یا این که به خودش می رسه . فقط گاهی این حسو داشت که داره از خودش فرار می کنه تا به خودش برسه . ..
 سرانجام اون  لحظات اضطراب و دلهره آوری که ازش گریزان بود رسید .  سامان و سهیل خندان وارد خونه شدند . دو تایی شون سارا رو بغل کرده و حتی سامان اون قدر خوشحال بود که پیش سهیل هم رعایت نکرده صورت زنشو غرق بوسه کرده بود .. سارا مونده بود که چیکار کنه . نخستین کاری که کرد این بود که خونسردی خودشو حفظ کنه . به لباش لبخند بیاره . اما نمی تونست بخنده .
سهیل : مامان دلم خیلی برات تنگ شده بود . دیگه هیچوقت این جوری تنهات نمی ذارم .
سارا : عزیزم این که نمیشه .. نمیشه ... تو یه روزی باید ازدواج کنی . تشکیل زندگی بدی . فکر کردی به همین سادگی هاست ؟
و از اون طرف هم سعید به یه بهونه ای از خونه اومد بیرون . پشت در واحد سارا اینا ایستاد . یه احساس عجیبی داشت . حس این که شاید سارا فراموشش کنه . به اون توجهی نداشته باشه . گوشاشو تیز کرده بود . صدای خنده های سهیل و سامانو می شنید .. ولی صدای سارا به گوش نمی رسید . ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی