ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 66

یعنی همه اینا یک خواب و خیال بوده و سارا به دیدن شوهر و پسرش , دوست پسرشو عشقشو فراموش می کنه ؟ همه اون حرفایی رو که در این مدت زده باد هوا بوده ؟ از روی این بوده که می خواسته یه هفته رو سر گرم باشه ؟ به زندگیش تنوع بده ؟ نههههههه نههههههههه باورم نمیشه . نه . اون عاشقم بوده . اون دوستم داشته . اون مال منه .  سارا مال منه . اون خودش اینو بهم گفته . اون دروغ نگفته .. سعید احساس ناتوانی می کرد . دوست داشت این دیوار روبروش از هم بپاشه . این در خراب شه .. دیگه دیواری بین اون و سارا نباشه . دوست داشت بازم عشقشو در آغوش بکشه .  با هاش عشقبازی کنه . بهش بگه دوستش داره . نه اون نمی خواست باور کنه که سارا متعلق به دنیای دیگه ایه .. بی اراده درفضای بین آپارتمانها قدم می زد . دوست نداشت به خونه بر گرده . اون فقط سارا رو می خواست . می خواست که اونو ببینه . می خواست که یه بار دیگه به چهره اش خیره شه و احساس اونو از نگاه و صورتش بخونه . می دونست که سارا دوستش داره . ولی می خواست که اینو بشنوه . می خواست که حسش کنه . می خواست که لمسش کنه ..  سعید دستشو گذاشت رو قلبش .. کاش اون الان میومد .. میومد .. شب بود .. دیر وقت بود . می دونست بهونه ای نیست تا سارا بخواد  سوار آسانسور شه .. اونم وقتی که پس از تقریبا هفت روز,  شوهر و بچه شو دیده اونا تعجب می کنن که چرا این طور شده .. چرا اون از خونه خارج شده .. و سارا  هم اسیر التهاب و درد و رنج شدیدی بود . اونم به خاطراتش فکر می کرد . به هفت روز شبیه به هم . اما هر روزش به اندازه دنیایی می ارزید و حتی بیشتر از یه دنیا  .  یکنواختی هایی که براش معنای تنوع رو داشت . لحظاتی که این باورو درش زنده می کرد که اون و سعید متعلق به همن . و حالا اون از این می ترسید که اگه نتونه مثل این یه هفته با اون باشه دخترایی باشن که با فتنه گری و عشوه گری سعیدو به سمت خودشون بکشونن ؟.....  دخترای این دوره و زمونه که خیلی ها شون خطرناکن . نمیشه رو حرفشون حساب کرد . ولی اگه یکی از اون با محبت هاش به تور سعید بخوره چی؟ سامان رفت یه دوشی بگیره و سهیل هم رفته بود سر وقت وسایلش ...  سارا هم از عدسی در اتاق نگاهی به راهرو انداخت . واااااایییییی سعید این جا چیکار می کنه ؟   می تونست  ناراحتی رو در چهره اون ببینه .. سریع رفت مانتوشو پوشید . و بدون این که سهیل متوجه شه به آرومی در آپار تمانو باز کرد .. سعید تا صدای  در خونه سارا رو شنید سرشو به طرف خروجی راهرو بر گردوند و به راه افتاد  که یه حالت طبیعی بگیره . آخه اون نمی دونست چه کسی از آپار تمان داره میاد بیرون .. سارا : سعید حالا ازم قرار می کنی ؟ به همین زودی منو فراموش کردی ؟ برو طرف آسانسور .
سعید : باشه .. الان میرم .
باورش نمی شد که سارا رو این جا دیده ... خودشو نو سریع به آسانسور رسوندن  .
 -ببینم می خوای بری چیزی بخری ؟
 -آره اومدم که تو رو بخرم . چرا این جوری پشت در وایساده بودی  .
 سعید :  نترس مراقبم .
 سارا: نه  خیالم به امنیتش نیست . راستش من که فکر می کردم فراموشم کرده باشی . تو که می دونی سارا دلشو نداره تو رو این جور ناراحت و غمگین ببینه .
 سعید : نمی دونم چرا حس کردم که منو فراموش کردی .
 سارا : به همین زودی ؟
سعید : یعنی یه خورده دیرتر فراموش می کنی ؟
 سارا : چرا از حرفام نکته می گیری ؟ چرا مثل بچه ها اذیتم می کنی ..
 سعید : واسه اینه که دوستت دارم . نمی تونم تو رو با یکی دیگه ببینم ..
 سارا حس کرد که باید سکوت کنه و اگه هم می خواد حرفی بزنه در انتخاب کلمات دقت کنه و سعیدشو نرنجونه چون اون وقت باید بشینه و فکر کنه که چه جوری از دلش در بیاره در حالی که   به این راحتی ها نمی تونه به اون دسترسی داشته باشه . سارا : نمی خوای بغلم کنی ؟
سعید : نمی ترسی ؟
سارا : به اندازه یه بوسه کوتاه نه .. به اندازه  گفتن یه جمله دوستت دارم .
 سارا خودشو به  آغوش سعید انداخت .. اونا چند بار از طبقه اول به طبقه چهارم و عکس این مسیر رو طی کردند .
 سعید : می تونم حس خودمو از این لحظات بیان کنم ؟
سارا : بگو . خوشم میاد بشنومم .
 سعید : ناراحت نمیشی ؟
سارا : خیلی بده ؟
سعید : نه .. فقط می خواستم بگم این هفت دقیقه ای که تو رو در آغوشم داشتم و کسی هم مزاحممون نشد به اندازه اون یه هفته ای که با هم بودیم بهم لذت و آرامش داد . اصلا یه ثانیه بودن در کنار تو بهم آرامش میده . لذت میده .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی