ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 90

خیلی کیف می کردم . یه حرکت نرم همراه با چسبندگی ملایم توی کون نسترن همراه با نگاهی که به برشهای کون اون  داشتم یه دنیا عشق و حالو واسم به همراه داشت . کیرم در حال حرکت توی کون نسترن بود . صورتمو به صورتش چسبونده بودم . نلی کوچولو رو می دیدم که با تعجب داره نگام می کنه . اون در کنار مادرش بود و با سینه هاش بازی می کرد . البته سینه مامانش شیر نداشت  . شیطونک می خندید . دلم می خواست نازش کنم . داشت با سینه های مامانش بازی می کرد . واسش شکلک  در می آوردم و اون لبخند می زد و دوست داشت با دستش دماغمو بکشه . خبر نداشت که مامانش زیر کیر یه مرد غریبه هست و داره به باباش خیانت می کنه . نلی کوچولو از دنیای ما بزرگا خبری نداشت و من همچنان وسط بدنمو به وسط بدن مادرش چسبونده بودم . دوست نداشتم کیرمو ببینه . اون در آغوش مادرش بود و احساس آرامش می کرد . هر سه مون احساس آرامش می کردیم و می دونستم که نسترن هم نلی کوچولوشو خیلی دوست داره . سرمو بر گردوندم .. کیرمو کشیدم عقب و یه بار دیگه اونو به سمت جلو هلش دادم ولی دیگه داغ شده بودم .. نمی تونستم جلو گیری کنم .  یه بار دیگه به اون کون نگاه کردم  . دوست داشتم در یه حالت ثابت آبمو توی کون اون خالی کنم . با تمام احساس عاشقانه و قوی .. یه حس خوب ... و همین جورم شد ..
 -اووووووووههههههه نسترن .. نسترن .. انگار آتیشم نمی خوابه ..
نسترن : منم انگار سیر نمیشم هر قدر توی کونم خالی می کنی .
 کیرمو دیگه بیرون نکشیدم و به همون حالت بغلش کردم . فکر کنم سه تایی مون یه ساعتی رو خوابیده باشیم و بعد پا شدم و رفتم .. هم احساس سبکی می کردم و هم سر درد خفیفی داشتم . وقتی که رسیدم خونه .. چهار تا شون که شیرینی های زندگیم بودن دور هم جمع شده و بهم می گفتن شهروز چی شده .. چرا چشات داره یه گود افتادگی خاصی پیدا می کنه . البته  شیوا اونی که 8 سالش بود کمتر بهم گیر می داد . مامان شهلا و آبجی شهرزاد و شبنم و خواهر زاده ام شیوا همه دور هم بودن . فقط جای بابام خالی بود ..
-خانوما واسه دکتر شدن باید عذاب کشید . خیلی کار داره . خیلی باید درس خوند .
 شهرزاد : میگم اگه زن بگیری بهتر درس نمی خونی ؟
-نخیر خواهرم . زن حواس آدمو پرت می کنه . دیگه مشکلات زندگی و این جور بند و بساط ها نمی ذاره که آدم درس بخونه . اصلا من با زن و دختر  میانه ای ندارم ..
شهلا : ولی پسرم عزیزم تو الان بیست و شش سالته .. من نباید یه سری حرفا رو پیش این دخترا بزنم ..
شبنم که سیزده سالش بود گفت مامان من که بچه نیستم . می دونم پسرا و دخترا که بزرگ شدن عروسی می کنن . داداش هم باید عروسی کنه .
-شما ها واسه من شر شدین . مامان من ! آبجی شهرزاد گلم من چه جوری بگم اون حس غریزه زن خواهی در من نیست .. می بینی که الان از بس درس می خونم دیگه هلاک شدم . هر وقت مطب باز کردم حتما زن می گیرم . شهرزاد : ولی من فکر نمی کنم که تو همچین از زنا فراری باشی .
-تو چیکار به کارم داری . ..
به زور جلو خودمو گرفتم تا با این شهرزاد دعوا نیفتم . چون خیلی دوستش داشتم و نمی خواستم که از من دلخور شه . اما در اون لحظات داشت رو اعصاب آدم راه می رفت .
-نمی دونم شما چرا این قدر دارید اذیتم می کنید . من الان دارم از تحقیق بر می گردم . خیلی خسته ام .
نمی دونستم  چی شده . شهرزاد و مامان خیلی گیر می دادن .  احتمالا یکی دومورد رو من لو رفته بودم . یا شاید هم یه گزارشهایی به اونا رسیده باشه . تازه هم رسیده باشه . چیکار به کار من دارن . من آزادم و هر کاری دلم خواست انجام میدم . بچه که نیستم .
 -حالا دست از سرم بر می دارین ؟ من زن نمی خوام . دلتون میاد زندگی دختر مردم رو خرابش کنین ؟ تازه با این همه گرونی و مخارج زندگی .. مگه خودتون نگفتین که خیلی سخته در این دوره و زمونه خرج زندگی رو پیش بردن ؟ حرف خودتونه .
 نمی دونستم چرا اونا این جوری شدن . نکنه بابت ملوک چیزی فهمیده باشن ؟ خیلی بد میشه . هر جوری بود به خیر گذشت . ظاهرا چیزی از گند کاریهامو نمی دونستن . احتمالا یه فضولی منو با یکی دیده به اونا خبر داده . یا این که مثلا من با اون خواهرای بوتیکی گرم گرفته باشم و یکی از مشتریانی که منو دیده دوست شهرزاد بوده و بهش گفته ولی اینا که دلیل نمیشه .  می خواستم گوشی رو خاموش کنم که دیدم  داره زنگ می خوره .. یه لحظه فکر کردم دارم اشتباه می بینم .. فیروزه در حال تماس ....  فقط اینو کم داشتم ..ولی یه حس عجیبی بهم دست داده بود .. ازش بدم اومده بود .. دیگه نمی خواستم اسمشو بشنوم ریختشو ببینم ...می دونستم اونم از اون عاشقاییه که می ذارن میرن با یکی دیگه از دواج می کنن ولی دلشون پیش عشق اولشونه و هر چند وقت در میون یه زنگی بهش می زنن تا صداشو بشنون ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی