ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 109

-نمی دونم ستاره احساس ضعف می کنم . حالم اصلا خوب نیست . انگار  قلبم داره از جاش در میاد ..
ستاره : صبر کن الان پرستارو صداش بزنم .
یه آب قند بهم دادند تا حالم جا اومد .. ظاهرا دکتر این آزمایش رو به صورت اورژانسی نوشته بود و آزمایشگاه باید جوابشو زود مشخص می کرد . غروب رفتم جوابشو گرفتم .. یه چند قسمتشو با ستاره مشخص کرده بودند که نا مطلوبه . بعضی چیزام بالا بود و بعضی چیزام کم .. هر کاری کردم که این بادی گاردمو با خودم نیارم نشد که نشد .. ستاره هم باهام اومده بود ..
 -دختر حداقل توی مطب و پیش دکتر رو بذار تنها برم ..
ستاره : ناچ .. نوچ .. نمیشه شاید بخواد یه سفارشی بکنه که من باید در جریان باشم .. میام و می شنوم که چی بهت میگه .. اون وقت خودم کمکت می کنم . تا دیگه بهم نگی که واست آستین بالا بزنم . به من چه ! من که خواهرت نیستم به خواهرت فرزانه بگو این کارو انجام بده .
-ولی تو خوب می تونی در حقم خواهری رو به جا بیاری ..
ستاره : اگه می خوای کفریم کنی که از پیشت برم نمیرم ..نمیرم . همین جا می مونم  حتی اگه زیر پام علف سبز شه ..
-دختر وقتی تو رو دارم دیگه نیاز به خود کشی ندارم .
 ستاره هم باهام اومد داخل .. دکتر متفکرانه سرشو چسبونده بود به بر گه آزمایش . انگار می خواست چیزی بگه ولی یه چیزی مانعش می شد .. یه اشاره ای بهم زد که متوجه منظورش شدم چون یه جوری سرشو به طرف ستاره تکون داد که فهمیدم مزاحمه ..
 -ستاره یه لحظه بیرون می شینی ..
ستاره : چی شده آقای دکتر ..
 -عزیزم ستاره جان شاید یه حرفای مردونه ای باشه که درست نیست تو باشی .. من چه جوری بهت بگم . درست به این می مونه که مثلا تو بری دکتر زنان و زایمان منم همرات بیام . ای بابا تو چرا این قدر گیر میدی .
ستاره رو دکش کردم و دکتر بهم گفت
 -هنوز هیچی مشخص نیست ..ولی این چیزایی رو که این جا می بینم معمولا یه علائمی از یه بیماری خاص داره .. نیاز به اینه که یه مدتی شیمی درمانی بشی ... خندیدم و گفتم راستشو بگو آقای دکتر چی می بینی ..من از مردن نمی ترسم .
-همین یک فاکتور خوبیه . روحیه ات قویه .. مسئله خاصی نیست . همه مون از شنیدن اسم سرطان وحشت داریم ..
 یه لحظه یکه خوردم .. با این که از زندگی بدم میومد . شاید به خاطر ترس از مرگ نبود ..شاید به خاطر دنیای غریبی بود که نمی تونستم اونو احساسش کنم ..
-یه آزمایش دیگه برات می نویسم  تا میزان بیماری و دز داروهایی که باید مصرف کنی مشخص شه .
شوکه شده بودم .
-متاسفانه این آزمایش نشون میده که شما مبتلاء به سرطان خون هستید و با توجه به این روحیه ای که در شما می بینم به خوبی می تونید با این مشکل بجنگید . نگران نباشید من افرادی رو می شناسم که از این مبارزه سر بلند بیرون اومدن ...ولی خیلی سخته .. خیلی رسیدگی می خواد .. بعد این که باید به ورزش و تغذیه و آرامش عصبی خودتون هم توجه کنید تا اگه بهبودی مشاهده شد مبتلا به امراض دیگه نشید .. مثلا ما در موارد بسیاری بیمارانی داشتیم که در حین درمان مبتلا به بیماری قند شدن ..یه عده مشکلات عصبی و افسردگی گرفتن ..
 -این جور که می فر مایید آقای دکتر آدم بمیره بهتره ..
-دیگه از شما انتظار ندارم این قدر بی خیال باشید ..
 می خواستم بهش بگم آقای دکتر من خودم مدتهاست که مرده ام . منی که یه روزی از مرگ وحشت داشتم یه روزی حس نمی کردم مردن رو و فکر می کردم تا آخر دنیا رو زنده ام حالا روزی هزاران بار می میرم و زنده میشم . از همه چی بدم میاد .. از زندگی بیزارم .. ولی چیزی نگفتم .. خیلی چیزای دیگه ای هم گفت . به نظرش سرطان من از نوع تقریبا نیمه حاد بود که باید با یه تلفیقی از شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان باهاش مبارزه می کردم . می گفت احتمالا خواهرم مورد مناسبیه که در پیوند مغز استخوان بیاد به کمکم .. همینو کم داشتیم .
-آقای دکتر شده تا حالا خیلی ها بدون تاثیر در مان بمیرن ؟
 -هیشکی از ما زنده نمی مونه . چه با سرطان چه بی سرطان .. یه روزی باید مرد .. راستش حداقل هر دو نفرشون یکی شون درمان درش اثر نکرد .. بعضی ها خودشونو باختن ..بعضی ها مثل شما روحیه شون قویه . انگار نه انگار اتفاقی افتاده ...
از اتاق اومدم بیرون .. تا این خبرو شنیدم حس کردم که انگاری در برزخم . در و دیوار و ماشینا و خیابونا رو تار می دیدم . با این که اصلا نمی ترسیدم و منتظر مرگ بودم ولی حس کردم که دیگه با دنیا بیگانه ام . من مدتها بود که با دنیا بیگانه بودم .. مدتها بود که هیچ حس و انگیزه ای برای زندگی نداشتم . بالاخره خدا صدامو شنیده بود . اصلا از در مان خوشم نمیومد . ولی باید کمی زجر کش شد تا مرد ..
ستاره : چی شد ؟ انگاری من غریبه بودم که دکتر بیرونم کرد .. چرا حرف نمی زنی . چرا این جوری نگام  می کنی ؟ برات تقویتی نوشت ؟ اصلا من میرم پشت سرمو نگاه نمی کنم .. نه نه .. این کارو نمی کنم . تو از خداته که این کارو باهات بکنم . همه جا مث کنه باهات میام ..
دلم واسش می سوخت .. واسه دختری که نمی تونستم عاشقش باشم ولی اون دیوونه وار دوستم داشت . واسه چی شو نمی دونم .. شاید هر وقت من فهمیدم که چرا هنوزم فروزانو دوست دارم اینو هم بفهمم که چرا اون دوستم داره ..
 -ستاره من سرطان دارم .. سر طان خون .. من مهمون تو هستم ..مهمون تو .. آدم که سر مهمونش داد نمی کشه .. ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی