ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 163

 نلی احساس کرد که در حق نیما ظلم زیادی شده .. دوست داشت بغلش بزنه .. شاید بار ها و بار ها خودشو در اختیارش گذاشته بود اما همیشه به خاطر یک اجبار .. به خاطر این که اون شک نکنه که دلش با زندگی نیست . نلی شکنجه می شد . عذاب می کشید از این که خودشو در اختیار کسی بذاره که نا خواسته تن به از دواج با اون داده . اونم به خاطر این که ناصر ازش خواسته . اون رنج می کشید . حس می کرد که در حق ناصر داره خیانت می کنه . دوست داشت طوری نیما رو بغلش بزنه که حس قدر شناسی خودشو نشون بده .. شاید شوهرش خیلی زرنگ تر از این حرفا بوده . شایدم تا حالا احساس اونو درک کرده و می دونسته که نلی بی هیچ حس و عشق و عاطفه ای خودشو در اختیار اون می ذاره . نیما ادامه داد ..
-حالا فکر می کنم که اون ستاره ها خیلی خوشحالن . ولی  ستاره شانس من می خواد از پیشم بره .. من اونو می سپرمش دست خدا . امید وارم اشتباه نکرده باشم . امید وارم این همون زندگی باشه که تو آرزوشو داری ..امید وارم ..امید وارم .
 نلی ساکت بود .. حس کرد که نیما می خواد که اون یه چیزایی رو بر زبون بیاره شاید دوست داشت از عشقش به ناصر بگه .. یا طوری حرف بزنه که نشون بده برای نیما ارزش زیادی قائله ..
 -نیما عزیزم منم برات دعا می کنم که یک ستاره ای نصیبت بشه که ستاره شانس و خوشبختی تو باشه . یکی که قدرت رو بدونه . یکی که مثل من بد نباشه . می دونی چرا ستاره ها می خوان تو رو داشته باشن ? می دونی چرا دوستت دارن ؟ چرا می خوان بیان سراغ تو ؟ چرا ولت نمی کنن .؟ واسه اینه که اونا عاشقتن و می دونن تو واسشون شانس میاری . این تویی که شانس اونایی . تویی که بهشون نور میدی .. تویی که  از اونا ستاره می سازی . بهشون میگی خودشون باشن . احساس درخشیدنو درشون زنده می کنی ..
نیما : من که خودم زندگیم تاریکه .
 نلی : نه عزیزم این طور احساس نکن . وجودت .. درونت روشنه .. تو دنیایی از محبت و گذشت هستی  .. تو خیلی مهربونی .
نیما بازم به بیرون نگاه می کرد . به ستاره های آسمون . می خواست بگه که با رفتن تو من دیگه خاموش خاموشم . چه جوری می تونم از خودم نوری داشته باشم که ستاره ها بهش بنازن . وقتی تو رو ندارم بد بختم . چطور می تونم ستاره بخت ستاره ها باشم .
 لحظاتی بعد  نلی دست نیما رو کشید و اونو به سمت خودش آورد . بغلش کرد . سرشو گذاشت رو سینه اش .  نمی دونست اسم این حس و کارشو چی بذاره . می دونست که احساس یک معشوقه به معشوق نیست . احساس دوست داشتن به معنای واقعی دوست داشتن نیست . احساس زنی نسبت به شوهرش نیست .. اونو نجات دهنده ای فرض می کرد که دلش واسش می سوزه .. با موهای سر همسرش بازی می کرد .. و به ناصر فکر می کرد به پسری که شده بود همه جیز اون . مردی با عقده های فراوان .. از دست دادن پا هاش ... همسرش .. احساس حقارت کردن ها .. این که دیگه خودش نمی تونه کاراشو انجام بده . و اینا مسئله ای نبود که نلی رو  از عاشق بودن منصرف کنه پشیمونش کنه که چرا طالب بودن با ناصره .
 اون شب نیما با هزاران شکنجه و عذاب چشاشو رو هم گذاشت . وقتی که بیدار شد برای ثانیه هایی به یادش نمیومد که چی شده ولی وقتی که همه چی رو به خاطر آورد احساس کرد  زندگی واسش ارزشی نداره .  این فقط یک خواسته و پذیرش بود .. مراحل قانونی کار .. رفتن به داد گاه .. نصایح قاضی و سر دواندن .. همه اینا واسش نوعی شکنجه و عذاب بود . می خواست دیگه همه چی تموم شه و به این فکر نکنه که نلی همسر اونه . می خواست که دیگه به سایه های پشت سرش نگاه نکنه . به دنیایی که با هاش بی مهری کرده بود . صبح وقتی نیما رفت بیرون نلی خودشو به خونه نوشین رسوند ..
-عزیزم عزیزم دیگه همه چی تموم شد . نیما موافقتشو با طلاق دادن من اعلام کرد . یعنی خودش پیشنهاد داد .. آخ اگه بدونی چه سخت بود  جواب دادن بهش وقتی که نظر منو می خواست  بدونه .
 نوشین : اوخخخخخخخخ جووووووووون می دونستم همین جور میشه . ولی استرس داشتم که نکنه یه چیزی مانع این کار شه . ولی خب عزیزم تا تنور گرمه باید نونو چسبوند . زود تر باید قال قضیه رو کند . ولی اگرم چند روز طول کشید تو باید زرنگی به خرج بدی . یه طوری خودت رو نشون بدی که اون فکر نکنه که تو از جدایی منصرف شدی . فاصله خودت با اونو حفظش کن . عمل زناشویی که هیچی یه مدتیه با هاش نداری .. همون آشپزی و چند کلمه حرف معمولی کفایت می کنه .  تنت رو هم به تنش نچسبون . بهش نشون بده که  داری خودت رو به شرایط جدایی عادت میدی . چه عالی شد ! کاش ناصر هم میومد سر عقل و منم هیچ غمی نداشتم ..نمی دونی چقدر خوشحالم !
 نلی : آره کاش اونم خودشو قانع می کرد که از تو دل بکنه و بیاد با من باشه .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی