ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 164

نلی : حالا من موندم که این خبر رو چه جوری به ناصر بدم . نمی دونم واکنش اون چیه ..
نوشین : هر چی باشه یه چیزی رو می دونم و اون این که من به هیچ وجه نمی تونم با اون زندگی کنم . اون دیگه واسه من ارزشی نداره . حالا تو چه جوری می تونی با اون زندگی کنی  اون برای من جای تعجب داره شاید به این دلیله که دیگه از وقتی که چش باز کردی اونو در کنار خودت دیدی . جزیی از وجودت شده .. همیشه با تو بوده . با خوب و بدش و با زشت و زیباهاش آشنایی  و همین به نفع منم شده . من نمی دونم چرا کور بودم . چرا کور شدم . همه اینا در اثر نداشتن تجربه هست . شاید اگه کس دیگه ای هم بو د و به من می گفت که این جوری از دواج نمی کنن شاید حرفشونو قبول نمی کردم . دارم به این فکر می کنم که اگه یه روزی تجربه خودمو در این زمینه در اختیار یکی قرار بدم اونم حرفمو قبول نمی کنه . اینو هم نباید نادیده گرفت که  این روش یعنی عجولانه بله رو گفتن همیشه هم به شکست منجر نمیشه . ولی بهتره که آدم عاقلانه و با شکیبایی تصمیم خودشو بگیره تا به مشکل نخوره ..
 نلی : از نادر چه خبر ..
-سلامتی .. من و اونم نگرانیم که ببینیم این جریان به کجا ختم میشه . خوشم اومد که تو فیلمها رو ندادی به دست ناصر تا ازش سوء استفاده کنه . اگه اونا رو می شدند منم  اونی رو که در اختیار خودمه رو می کردم .. اون وقت همه مون پا مون گیر بود . نلی : ناصر همه اینا رو می دونه . شاید اون خودش بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره که همچین شرایطی پیش بیاد  تا همه مونو بندازه به دردسر . این جوری می تونه به خیال خودش تا حدودی انتقام گرفته باشه . ..
چند ساعت بعد نلی خودشو به ناصر رسوند ..  نمی دونست که چه جوری این خبر رو به ناصر بده که  اون و نیما می خوان از هم جدا شن و اون دیگه میشه یک زن آزاد . 
-ناصر می خوام یه خبری رو بهت بدم .. نمی دونم تا چه اندازه خوشحال میشی .. من و نیما داریم از هم جدا میشیم . اون موافقت کرده که طلاقم بده ..  
ناصر که تمام فکر و ذکرش شده بود نوشین , گفت: 
تعجب می کنم . یعنی اون به همین راحتی رضایت داده که دست از سرت بر داره ؟ اون دیگه چه جور مردیه ؟!
 نلی : حتما تشخیص داده که زنش از زندگی با اون احساس خوشبختی و رضایت نمی کنه . آخه از روزی که از دواج کردم حتی یک روز هم باهاش اون بر خورد گرمی رو که یک زن باید با شوهرش داشته باشه نداشتم . همه چیزش فراهم بود کم و کسری نداشت ولی یک مرد و یک زن از همسرشون اون انتظارو دارن که حس شادی و طراوت خودشونو از زندگی مشترک نشون بدن . واگه این حس نشون داده نشه اون وقت احساس حقارت و زدگی به وجود میاد . زندگی شور و حالی نداره . نیما می تونست به امید آینده بشینه .. ولی خیلی فداکارانه دست از سر همسرش بر داشت .. ناصر : نمی دونم چی بگم . من الان نوشین بهم خیانت کرده .. هر گز تصورشو نمی کردم که یک زن به خاطر تلافی بیاد و این کارو بکنه .. با همه عذابی که بهم داده نمی تونم ازش دل بکنم . اون چه جوری  قبول کرده .
 نلی : برای تو چه فرقی می کنه ناصر .. چرا این قدر شلوغش می کنی
-تو موضوع خودمونو بهش گفتی ؟
-نه .. دیوونه ای ؟ کار خیلی درستی کردیم که برم همه جا جار بزنم و بگم ؟ خونواده چی فکر می کنن ؟ در و همسایه ها .. ملت ؟ درسته که ما برای مردم زندگی نمی کنیم ولی خیلی زشته انگشت نما شدن ..
ناصر : این که همون شد ..
نلی ک ببین ناصر اون از این که من بهت توجه خاصی دارم رفت توی فکر و جریان اینو که با وجود دختر بودن در هنگام از دواج تونستم قانعش کنم که دختر نیستم تا خودمو در اختیارت بذارم و به آرزوم برسم رو که می دونی ... خیلی خنده داره نه ؟ زن .. روز اول از دواجش به شوهرش بگه دختر نیست خودشو بزنه به افسردگی و عذاب وجدان و بگه آمادگی سکس نداره اون شبو خلاص شه .. فرداش بیاد پیش معشوقش ناصر خان و تسلیم اون شه ..  هم به خواسته اش رسیده باشه و هم اون دروغی رو که روز گذشته گفته راست در بیاد .
 ناصر : خب حالا که چی ؟
 نلی : حالا که چی ؟! اینه اون جوابت ؟ ! مگه من قصد از دواج داشتم ؟ تو بودی که می گفتی که اگه از دواج کنم و اگه دیگه دوشیزه نباشم تو راحت تر می تونی باهام باشی . حتی خودتو فکر نمی کردی که من خودمو واسه تو حفظ کنم و بار اول تسلیم تو بشم . اولین و آخرین عشق زندگیم .. وگرنه برای من اهمیتی نداشت که در اون شرایط بدون از دواج هم در اختیارت قرار بگیرم ..
 ناصر : من برای  حفظ آبروی تو گفتم .
نلی : حفظ آبروی من ؟ یا ترس از این که نکنه یه مشکلی واست پیش بیاد که جبران پذیر نباشه ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی