ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرجایی 102

با این افکار خودمو آزارمی دادم . هنوز که چیزی نشده بود . چند روزی گذشت . در این مدت من به رحیم سری نزدم . راستش حال و حوصله و دل و دماغی نداشتم . نیلوفر هر روز می رفت پیشش . می گفت حال بابا داره بهتر میشه . امان از دست دیوونه بازیهای این دختره . می گفت به مسئولیت خودش اونو می بره بیرون و می گردونه بعد دوباره میاره همون جا بستریش می کنه . هر کاری می کرد پدره تابع اون بود و حرفاشو گوش می داد . نیلوفر رفتارشو نسبت به من تغییر نداده بود . شاید توجهش بیشتر شده که کمتر نشده بود . با این حال بازم هراس داشتم از این که اون روز شوم که پدره بهش این پیشنهادو بده از راه می رسه . روزی که روز مرگ واقعی منه . بد ترین روز زندگی من . روزی بد تر از روزی که عصمت و عفت خودمو از دست دادم . بد تر از روزی که حس کردم یتیم و تنهام .. بد تر از روزی که با آرزوهام وداع گفتم .. بعد از چند روز رفتم سراغ خاطرات دخترم . خواستم ببینم چیکار کرده . به تر تیب پیش رفتم .. یه جاهایی رو که خیلی معمولی تر بود ردش کردم .. یه جای کار خیلی جالب بود .....  امروز بابا رو بردم به دبستانی که درش درس می خوندم .. بیست سال از زمانی که من این دبستانو ترک کردم میگذره .. بابا رو بردم اونجا .. چقدر دلم می خواست به اون سالها بر گردم ..ساختمون مدرسه حالتشو حفظ کرده بود . محوطه همون بود .. فقط بعضی از قسمتهاش  رنگ  تازه ای به خودش گرفته بود .. از در و دیوار این مدرسه برام خاطره می بارید . دست بابا رو گرفتم و با هم در حیاط قدم زدیم .. کسی کاری به کارمون نداشت . همه سرشون به کار خودشون گرم بود . شاید فکر نمی کردن که یه دیوونه ای مث من این قدر به خاطراتش اهمیت بده که هوس کنه با بابای پیدا شده اش گپ و قدمی بزنه .. -بابا می دونی چه حسی دارم ؟/؟ به چشام  نگاه کرد و گفت آره .. همون حسی رو که من وقتی بچه بودم و می رفتم به دبستان داشتم . می خواستم یه تکیه گاه داشته باشم . وقتی والدینمو می دیدم که میان سراغم خیلی خوشحال می شدم .-پدر! منم مامانمو داشتم ولی می خواستم هر دو رو داشته باشم .. وقتی می دیدم خیلی از دخترا باباشون میاد سراغشون و اونا رو با ماشین می برن خونه دلم می گرفت .. -ببینم ماشین می خواستی یا بابا .. -راستش بابا ولی حالا که فکرشو می کنم شاید اگه میومدی سراغم ماشینم می خواستم .. پدر ! می تونی احساسمو درک کنی ؟/؟ .. دیدم اشک  چشاش در اومد -عزیزم منم درد کشیدم .. منم هر وقت می دیدم مامان بچه  ها میان سراغشون یه جوری می شدم .. اون وقتا ماشین  به این صورت نبود که دم در مدرسه شلوغ شه -چرا مامانت نمیومد سراغت -واسه این که اون خیلی زود رفت پیش خدا و ما رو تنها گذاشت .. -بابات نمیومد سراغت ؟/؟ -نه اون خیلی کار داشت . من خیلی احساس تنهایی می کردم . -اوخی بابا یی متاسفم . منو ببخش ناراحتت کردم . -نه عزیز دلم حالا می فهم که چی می کشیدی .. -بابا نگاه کن این درختو .. میوه نداره ولی هنوز از اون سالها مونده .. یادم میاد  یه بار یه برف سنگین اومد و همه مون اومدیم کنارش عکس گرفتیم ..بابا توالتشو .. همونه .. بوی گندش آدمو خفه می کرد و هنوزم که همونه .. اصلا بهش رسیدگی نمی کنن . حتما میگن بود جه نداریم . چقدر گدا بازی در میارن . آدم چی بگه به اینا .. واسه یه لحظه حس کردم که پدر رنگ و روش زرد شده . نباید زیاد اونو حرکتش می دادم . خودش هم گفته بود که حالش خوبه .. -پدر حالت خوبه . واسه دیوونگیهای من اومدی بیرون ؟ یاد مامانت افتادی ؟ منو ببخش من می تونم مامانت شم جای خالی اونو واست پر کنم /؟ -عزیزم من خودم از تو دیوونه ترم . تر جیح میدم در عالم دیوانگی و در کنار تو بمیرم ولی عاقل بدون تو نباشم تو رو که دارم دیگه هیچ جای خالی تو زندگیم احساس نمی کنم  .. اونو بغلش زده و گفتم پدر اگه این منم که از خدا اجازه شو می گیرم پنجاه سال دیگه هم زنده نگهت داشته باشه . اگه تو رو همیشه این قدر خوشحال ببینم حاضرم . ولی غیر از من بچه های دیگه هم داری . به مامان منم باید توجه کنی . در همین لحظه یه زنی اومد طرف ما .. فکر کنم باید معاونی مدیری بوده باشه .. چون انگاری اومده بود تا یه چیزی ازمون بپرسه .. چقدر قیافه اش آشنا بود .. خدای من اون خانوم محمودی معلم کلاس اولمون بود . همش به من می گفت تو یه چیزی میشی . من بهترین دانش آموزش بودم . شاگرد اولش .. بی اختیار گریه ام گرفته بود . از خوشحالی و به خاطر خیلی چیزای دیگه .. با این که خیلی در هم شکسته نشون می داد ولی حس می کردم این همون قیافه اون روزهای اونه .. می دونستم که اون روز ها خیلی بشاش تر و جوون تر از حالا بوده .. آخه ما کوچیک ترا در هر سنی که باشیم نسبت به بزرگترا بازم کوچیک تریم . همون تصور اون وقتا رو ازش داشتم . شاید عکس جوونی ها شو می دیدم باورم نمی شد که این همه تغییر کرده .. چند بار نام فامیلشو صدا زدم . راستش اسم کوچیکشو نمی دونستم . من پنج سال در این مدرسه درس خونده بودم .. -شما ؟/؟ .. شما ؟/؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی