ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 21

همه چی از اونجا شروع شد که مهرانه و مهران از امریکا بر گشتند . فکر کنم خونواده شون هم بعدا به اونا پیوسته باشن  .  من از دبستان تا پایان مدرسه راهنمایی رو با مهرانه هم کلاس بودم . مهران سه سالی رو ازم بزرگتر بود . یادم میاد اون روزا خیلی به خونه هم می رفتیم . از همون وقتی که دوازده سالم بود چش چرونی ها و هیز بازیها و لوس بازیهای پسران در مورد من زیاد شده بود . مهران داداش مهرانه خیلی خوش قیافه و ربلکس بود . خیلی راحت حرف می زد .. یعنی اگه از یه دختری خوشش میومد بهش می گفت .. چند تا دوست دختر هم گرفته ..البته نوبتی کار می کرد .. همیشه با یکی بود . نمی دونم چرا این کارش یه احساس بدی در من ایجاد می کرد . اون همش یه جور خاصی نگام می کرد . از اونجایی که می دونستم خیلی راحت حرفاشو می زنه نمی دونم چرا حس می کردم که یکی از همین روزا باید از اونم بشنوم که دوستم داره . من این حرفو تا به حال از ده تا پسر شنیده بودم . خوشم میومد هواخواه زیاد داشته باشم به کسی اعتنایی نکنم . ولی وقتی مهرانو می دیدم یه احساسی بهم دست می داد که با تصور این که اون یه فرد چشم چرون دختر بازیه اون احساسو می کشیدم پایین . یه روزی مهرانه بهم گفت که داداش مهرانش ازم خوشش اومده .. نگاش کردم و گفتم ببینم دختر داداش مهران تو از کی که خوشش نمیاد -میگه تو با بقیه فرق داری .. اگه با تو باشه دیگه تو آخریش میشی .. -مهرانه این قدر سر به سرم نذار . -نه به جون خودم جدی میگم . -میگم چطوره یک سال دیگه هم به این داداشت مهلت بدیم  بعد بیاد به من بگه که از من خوشش اومده .. -حالا ما رو دست میندازی ؟..اون شب ازناراحتی چش رو چش نذاشتم . چرا مهران باید فکر کنه هر کی رو که دلش خواست می تونه راحت تور کنه . مگه اون کیه ؟ اگه اون این کارا رو نمی کرد من با اون دوست می شدم ؟ اصلا چه به درد می خوره ؟ من که کمبودی ندارم . هر وقت بخوام می تونم با یکی حرف بزنم . خیلی ها دوستم دارن .. ولی حس می کردم بیشتر از این که از این نوع ابراز علاقه مهران ناراحت باشم از این ناراحتم که چرا اون این قدر دختر بازه .. مهرانه بهم گفته بود ببین داداش چقدر دوستت داره که در برابر تو حتی نمی تونه مستقیم چیزی بگه . اونی که حتی اگه بخواد راحت به دختر شاه هم می تونه بگه که عاشقشه . -مهرانه من می خوام به درسام برسم .. خسته شدم . من دوست پسر نمی خوام باید دم کی رو ببینم .. با همه اینا نمی دونم چرا دلم می خواست مهران رو به خاطر این دختر بازی هاش و پرو رو بودنش بزنم ... چندی بعد اونا خانوادگی رفتند اون ور آب ....حالا بعد از پونزده سال اونا رو می دیدم . قیافه مهران خیلی عجیب شده بود ... مهرانه زیاد تغییری نکرده بود . فقط کمی چاق تر نشون می داد . یه دنیا حرف واسه گفتن داشتیم . وقتی مهران دستشو آورد به طرف من تا با هام دست بده سختم بود اولش می خواستم  خیطش کنم ولی دلم نیومد .. ولی بعدش در همون لحظات آرزو کردم کاش بهش دست نمی دادم . دستمو برای لحظاتی توی دستش نگه داشت .. چه راحت حرف می زد! فکر می کرد که انگار اینجا جامعه غربه .. -هنوز هم زیبا ترین دستها رو داری و زیبا ترین نگاه رو .. سرشو خم کرد و پشت دستمو بوسید . موهای بلندش رو شونه هاش ریخته بود .از نظر هیپی گری  خیلی بچه سوسول شده بود ولی تیپش مردونه و جا افتاده و چهار شونه بود . مهرانه : موی بلند به داداش خوشگلم میاد نه..این دفعه می خواد گیسش کنه ... وقتی مهران ما رو تنها گذاشت رو کردم به مهرانه که این داداشت چه تیپ مسخره ای پیدا کرده .. بهش بر خورد .. -تو هنوزم روسری میذاری سرت ؟ وااااااایییییی چه فناتیک ! منم در جواب گفتم -چه دموکراتیک ! .. دختر با این تیک بازی ها و ایسم ها آخرشم ایست میاری .. اینا دیگه چیه خودمونو غرق یه مشت افکار پلاسیده کردیم .-راستش فکر نمی کردم هنوز این سرت باشه . تو با این خوشگلیت اگه بیای اون ور آب غوغا می کنی . ولی این مجلسایی که من اینجا می بینم دست کمی از اون طرف نداره .. روسری رو از سرم کشید .. -نکن .. نکن دختر اذیتم نکن .. من نمی خوام نمی خوام بی حجاب باشم -آره از لباست معلومه .. - تو اول برو داداشتو اصلاح کن که اصلا وضعیتش معلوم نیست چیه . شده عین دخترا . آدم خجالت می کشه قیافه شو می بینه . آخه مردی گفتن زنی گفتن ... واییییییی مهران پشت سر من و مهرانه وایساده بود ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی