ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانوما ساکت 96 (قسمت آخر )

. بدون این که شورت شرابی براق  و فانتزیشو پایین بکشم اونو گذاشتم دهنم و از کناره ها شروع کردم به لیس زدن کسش .. -سیما امشب بالاخره منو به آرزوم می رسونی . -مگه به آرزوت نرسیدی .. -گاهی آدم به آرزوهای بزرگش می رسه ولی اون کوچولو موچولو ها یه جوری قلقلکش میده . آرزوی بزرگ من تو بودی و هستی -آخ برم اون زبونتو . الحق و الانصاف که  استاد روانشناسی هستی . با دندونام شورتشو دادم کنار . لبامو گذاشتم روی کس براقش .. خیس خیس بود . زبونمو گذاشتم لای کسش و شورتشو خیلی آروم در آوردم . لبای سرخ و تشنه سیما و تن  گرم و پوست سفید و لطیف و نرمش و آغوش بازش می رفت تا بازم منو بیهوش کنه . اما این بار بغلش کردم و لباشو بوسیدم . نذاشت که دیگه خوابم ببره . خودشو به من مالوند . وسط پاشو به کیرم چسبوند -وقتشه هوتن . هم من دارم می سوزم هم خودت . می خوام تا صبح جبران کنم واست . -ببینم شبای دیگه نمی خوای جبران کنی ؟ -خانوم مدیر میگه حرف زیادی نباشه . بیا این قدر ناز نکن .. هنوز کیرمو به تپلی نازش نچسبونده حس کردم که آبم داره میاد .. ولی دیگه سعی کردم خیلی خود نگه دار باشم . -حالا خانوم مدیر تسلیم توست . -به شرطی که پیش خانوما و توی مدرسه هم تسلیم من باشی . -یک زن اگه پادشاه هم بشه . رهبر مملکت هم بشه بازم مرد خودشو تکیه گاه خودش می دونه . به اون نیاز داره . اونو قدرت خودش می دونه .تو همه چیر منی ... -می دونم سیما داشتم شوخی می کردم . کار دنیا رو ببین . سایه خانوم مدیرو با تیر می زدم ولی حالا گلبارونش می کنم .. من و اون غرق صحبتای عاشقونه بودیم و اون پایین معلوم نشد این کیر سوءاستفاده گر ما کی از فرصت استفاده کرد وبا کس ناز سیما روبوسی ها رو انجام داد و اجازه ورود گرفت -اوووووووههههههه یه داغی و لذت و سبکی و سنگینی خاصی رو توی کسم حس می کنم . وووووووووییییییی بگو کی فرستادیش نا قلا . سور پرایزم کردی . بذار همون جا باشه . آروم آروم حرکتش بده . خوشم میاد . ولم نکن ... وووووووووووییییییی .. بکن .. بکن .. ولم نکن .. اوووووووففففففف لذت می برم . جااااااااااان .. ولی کیرمو بیرون کشیدم . خونین شده بود . سیما با لبخند نگاش می کرد . دقایقی بعد من بودم و عشق و هوس و سیمایی که جسم و روحشو تقدیم من کرده بود و نور ملایم اتاق خواب به رنگ بنفش روشن که گاه به صورتی می زد . ولی هرچه بود بدن هوس انگیز سیمای منو خواستنی تر و زیبا تر نشون می داد . اون شب عزیزمن آن چنان لذتی بهم داد که دیگه فراموش کردم چند تا زن دیگه هم هستند که به دلشون صابون زدن که تا چند وقت دیگه که شیرینی عسل کم شد من میام یه مزه ای هم از اونا می گیرم . جز سیما نمی خواستم به زن دیگه ای فکر کنم . -آخخخخخخخخ خیلی تنگه ..  -و مال تو هم خیلی کلفته ..-هوتن یه حال عجیبی دارم . فکر می  کنم رو آسمونا دارم دور می زنم . دستمو گذاشتم زیر بیضه هام و یه فشار رو به جلویی به کیرم داده گفتم به خاطر اینه که پروانه این قویه -دیوونه ..دیوونه تند تر منو بکن .. بکن .. دلم می خواد ولم نکنی .. متوجه شدم که دیگه به آخرای راه رسیده .. وقتی دیگه تکونی نخورد من با چند تکون دیگه هوسمو ریختم توی ناز تنگ و داغش .. لبامو گذاشتم رو لباش .. اون خیلی ناز و آروم مثل فرشته ها خوابیده بود . از جام پا شدم . رفتم برم دستشویی دیدم موبایلم یه گوشه ای افتاده داره چشمک می زنه ... همه این خانوما ی مدرسه پیام داه بودند ... یکی نوشته بود هر گلی یه بویی داره ..یکی گفته بود ما رو فراموش نکن .. یکی دیگه گفته بود  تمومش نکنی واسه ما هم بذار . اینا دست بر دارم نبودند . قبلا می گفتند  این مردا هستند که همش میرن دنبال زنای مردم و با دوست دختر گرفتن و عشق و تفریح به زندگیشون تنوع میدن البته به خیال خودشون ..  حالا بیا و ببین که این زنا چه پیامهایی می دادند . خیلی آدمای بی احتیاطی بودند .اصلا به این فکر نکردند که ممکنه این پیامها رو سیما بخونه . من چه جوری فردا با همه شون حرف می زدم . اگه بدونن که من با همه شون رابطه داشتم دیگه باید قاچاقی از مرز رد شم . بر گشتم طرف سیما به چهره قشنگش نگاه می کردم .. -عزیزم اومدی ؟ بیا بغلم بزن . تو نیستی کنارم خوب خوابم نمی بره . چه معصومانه و مظلومانه نگام می کرد . چه جوری دلم میاد بهش خیانت کنم ؟ نه ... نه ...هر گز این کارو نمی کنم . با این حال بازم به این فکر می کردم که خیلی ها بودن که این حرفو زدن و قدر روز های پرشکوه و به یاد موندنی زندگیشونو ندونستن . من باید سعی کنم که یکی از اونا نباشم . -چیه ماتت برده .. به چی فکر می کردی . -به این که چه طور می تونم قدر نعمتی رو که خدا بهم داده بدونم و شکر گزار باشم . قدر همسر پاک و قشنگ و بی ریا و مهربون خودمو .. یه نگام کرد و گفت بگم چه جوری ؟ -بگو عزیزم .. آغوششو واسم باز کرد و گفت بیا بغلم تا برات بگم .. غرق در بوسه و هوس  و التهاب یک بار دیگه حس کردیم که جسم و جانمون برای همیشه در کنار همه و دلهامون برای هم می تپه . جوابمو نداد که چه جوری قدرشو بدونم  ولی با سکوت داغمون در میان دنیایی از واژگان, بر فراز آسمان عشق با دو بال و یک جان  پرواز می کردیم . ... پایان ... نویسنده ... ایرانی 

3 نظرات:

ناشناس گفت...

Thanks for the marvelous posting! I quite enjoyed reading
it, you could be a great author.I will be sure to bookmark your blog and will come back
at some point. I want to encourage you to ultimately continue your great posts, have a nice afternoon!


Also visit my weblog: how to make money on the side

sia گفت...

سلام. عالی بود. عالی. واقعن کیف کردم حسابی.. همه ی داستانات متفاوتن بخدا. منم زیر هر کدوم که خوندم هی مینویسم این با همه متفاوت بود. اصلن خداییش هم همه عالین. تو یک نابغه ای ایرانی جان. مرسی که هستی و مینویسی.. ایام به کام.. و فعلن.

ایرانی گفت...

درود بر سیا جان عزیز و گل .. لطف داری .. البته مدتیه که به دلایلی که در سایت هم نوشتم سکسی نویسی رو کنار گذاشتم ولی ازبس داستانهام زیاده که اگه تا ماهها بخونی تموم نمیشه .. روز و روزگارت خوش سیای عزیز پاینده باشی .. ایرانی