ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 61

دخترم دندوناشو می زد به هم . انگاری که می لرزید . من نمی تونستم این لرزش های اونو تحمل کنم . من دوستش داشتم .  حالا دیگه شورتمو هم در آورده بودم و اون می تونست خیلی راحت همه اینا رو ببینه . می تونست ببینه و لذت ببره .  -دوستت دارم . دوستت دارم . بابا پدر خوبم ادامه بده .. ادامه بده .  هر کاری که دوست داری می تونی با من انجام بدی -منظورت چیه .. می خواستم بفهمم که هدف و منظوورش چیه . من خودم می دونستم که اون چی می خواد ولی هر بار که حس می کرد ممکنه من اون گرایش رو نداشته باشم فوری جهت صحبت رو بر می گردوند و من از این نظر ازش خیلی راضی بودم . یه لحظه که سرشو بر گردوند نگاهش افتاد به کیر آویزون شده من .. تعجب کرده بود . باورش نمی شد که کیر باباش به این صورت داغ و تیز شده باشه .. من خودم واسه یه لحظه خجالت کشیده بودم . منو به یاد کیر اسب مینداخت که در بعضی از فیلمها یه حالت تلو تلو خوردن پیدا می کنه . همین جور داشت بهم نگاه می کرد و حرفی نمی زد . نگاه کنجکاوانه اون تبدیل به لبخند شد و سرشو گذاشت رو بالش و منتظر شد  که من در ادامه راه چیکار می کنم .  دستام رو کسش کار می کرد . لاپاشو محکم به دستم فشار می داد . یه دستمو هم گذاشته بودم رو سینه چپش .. حالا دیگه لرزشهای بدنش به اوج رسیده بود . -نهههههههه باااااااباااااااااا دستاتو ولش نکنی ها .. این جوری همه تنم  داغ می کنه . بابا ادامه بده .. . چهار تا انگشتامو که روی کسش می کشیدم و خیلی هم مراقب بودم و انگشت شستمو هم رو سوراخ کونش بازی می دادم . خیلی دیگه داشت حال می کرد . حتی کون سفیدش عرق زده یه حالت سرخی گرفته یود . کونشو ول کرده با دو تا دستام رو کمرش می کشیدم ..-اووووووهههههههه بااااااباااااااااا یه چیزی بگم ؟ -بگو عزیزم بگو تو هر چی دوست داری می تونی به من بگی .. می تونی حتی بهم بگی که دیگه دوستم نداری . می تونی سرم داد بکشی . کاری که این روزا زیاد می کنی.. -بابا .. من  دیگه توان اونو ندارم که سرت داد بکشم . فقط من یه حس غریبی دارم . می خواستم یه چیزی ازت بپرسم .. ناراحت نشو .. -چرا حالا چشاتو بستی و چیزی نمیگی  .. دستمو گذاشتم رو شونه هاش اونو بر گردوندم و طاقبازش کردم تا رو بروی من قرار بگیره .. بازم چشاشو بسته بود . -چی می خوای بگی الناز .. چشاتو باز کن .. چشاشو باز کرد و به سقف نگاه می کرد . روش نمی شد به من نگاه کنه یا این که نگاهش به کیر من بیفته .. -پدر چرا با من این کا را رو می کنی .. چرا .. بگو چرا .. یخ شده بودم .. یعنی اون بدش اومده و سختشه ؟/؟ -چیکار می کنم من دارم بدن خسته ات رو رو فرم میارم .. -بابا چرا این کارو با هام می کنی .. -باشه دیگه نمی کنم الناز تو خسته ام کردی . من خسته شدم از بس جواب پس دادم . از بس به من تهمت زدی که با خواهرات رابطه نا مشروع دارم -ببخشید بابا نمی دونستم اشتباه می کنم . -من نمی فهمم چی داری میگی -خوبم متوجه میشی ..ببینم خواهرامو هم همین جوری شکنجه میدی ؟/؟ یا اونا رو وقتی داغشون می کنی و می سوزونی به سیخشون می کشی . گوشت من تلخه ؟/؟ کباب من خوشمزه نیست ؟/؟ .. یه لحظه تپش ضربان قلبم زیاد شد . این چه حرفی بود که اون می زد . یه نگاهی به صورت و اشک چشاش انداختم و نیاز دخترونه اونو احساس کردم . دختری که می دونستم خیلی چشم و گوش بسته بود شاید حتی فرق بین کیر شق و کیر شل رو ندونه . -الناز ... -بابا بس کن .. با من رو راست باش . چرا حرف راست رو به من نمی زنی .. چرا نمیگی با هر سه تا شون بودی . من اونا رو خوب می شناسم . مدام دارن از فیلم و سکس و این جور چیزا حرف می زنن . مخصوصا الهام که دوست پسر داشته و الهه و المیرا که شوهر داشتند و می دونن لذت هماغوشی با شوهرو .. اما من چی . من که حتی دوست پسر هم نداشتم . شاید علتش ترس بوده و یا این که واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم . اما این سهم من از زندگی نیست . این حق من نیست . خیلی عذابم میدی . اگه یه کاری درست نیست پس چرا برای اونا انجام میدی . -عزیزم اگه بخوام بگم تو رو ا ز بقیه بیشتر دوست دارم حرف درستی نیست که باید بزنم . یعقوب یوسفشو بیشتر دوست داشت ولی اینو بر زبون نمی آورد . کسی رو به خاطر احساسات قلبیش محکوم نمی کنند . -بابا تو اینو نشون نمیدی . تو نه تنها این حسو داری در خودت می کشی بلکه منو هم داری می کشی ..-همش احساس می کنم که اگه یه قدم خاص بر دارم تو نظرت نسبت به من عوض میشه ..-ولی حالا که عوض شده چی ؟ -دیگه دوستم نداری ؟ این بار با التماس نگام کرد .. سرمو انداختم پایین و و یک آن با یک حرکت  دهنمو انداختم روی کسش .... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی