ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرجایی 101

نیلوفر پدرشو بوسید و قصد داشت به همراه من از اتاق بره بیرون که داداش بزرگش رسول گفت خواهر ! می خوای بری و پدرو با دشمناش تنها بذاری ؟/؟ نیلوفر سرشو بالا گرفت یه نگاهی به چشای رسول انداخت . به چشایی که اشک درش حلقه شده و با التماس از خواهرش می خواست که ترکش نکنه .. -خوشحالم که باورت شد که مال بابا رو نمی خوام و همش به شما دو نفر می رسه .. اون برادر هم اومد و کنار رسول قرار گرفت . رسول : حرفات  رو من و می دونم رورستم خیلی اثر کرد .. -می دونم یه زلزله ای بود که شما رو ترسوند . ولی وقتی که حس کردین همه جا امن و امانه یادتون میره که چی گفتین و چی احساس می کردین . نمی خوام پدر احساس کنه که فقط یه بچه داره . اون  باید هر سه تای ما رو داشته باشه . من که تازه اومدم پیشش . شما سر بازای قدیمی هستین . سی سال بیشتر از من شما رو داشته . شایدم پنجاه سال .. پنجاه و پنج سال . چون من در کنارش نبودم . اون به شما احتیاج داره .. بعضی چیزا رو نمیشه با پول قیاس کرد. بعضی چیزاست که اونا رو نمیشه با هیچ گذشت و ایثاری هم سنجید .. تو اگه لباتو بذاری رو سینه پدر و اونو ببوسیش کار مهمی نکردی . غرورت رو بشکن .. دل بابامو شاد کن . نذار حس کنه که فقط برای ثروتشه که دوستش داری . این جوری هر لحظه آرزوی مرگشو داری . فردا بچه های تو هم همین حسو در مورد شما خواهند داشت . دوست دارین این حسو ؟/؟ اون روز خیلی زود می رسه .زمان مثل برق میاد و میره . انگار تو به پشت سرت چسبیدی . هیچ فاصله ای بین تو و گذشته ها نیست . -مادر بیا بریم .. رستم : وایسا نیلوفر .. -تا بابامو راضی نکردین من وای نمی ایستم . اول اون .. من از همه چیزم گذشتم . حتی از خودم ولی از دل شکسته بابانمی تونم بگذرم .. نیلوفر اشک هر سه تا مرد و منو که مامانش باشم در آورده بود . ولی خودش سعی می کرد که بر خودش مسلط باشه .. رسول و رستم رفتن طرف باباشون .. نمی دونم به خاطر عشق به نیلوفر بود یا جبران اشتباهات گذشته که پدرو غرق بوسه کردند . اونا تسلیم خواهری شدند که حدود بیست و پنج سال ازش بزرگتر بودند . دخترم با حرفاش داداشاشو جادو کرده بود . جادوی محبت .. جادوی بی ریایی خود .. نمی دونم چرا دچار لرزش شده بی اختیار دندونام به هم می خورد . احساس می کردم دخترم توان فوق العاده ای داره .. می تونه دل سنگو هم آبش بکنه .. نیلوفر به سمت پدرش رفت .. -پدر همه چی حله ؟/؟ اصل اصله ؟/؟ اگه توکارشون کلکه بهم بگو .. ببینم حالا پسراتو داری ؟/؟ دیگه ازشون گله ای نداری ؟/؟ .. -من می خوام هر سه تا بچه ها مو با هم و در کنار هم داشته باشم . لحظاتی بعد نیلوفر و دو تا برادراش یک زمان در آغوش هم بودند . در تمام وجود دخترم می دیدم و حس می کردم که اون دیگه احساس تنهایی نمی کنه .. حالا اون با داداشاش خیلی حرفا واسه گفتن داره .. به اندازه سی سال .. به اندازه یک عمر .. به اندازه سالهایی که در کنارشون نبوده تا با شیرین زبونی های خودش واسشون لالایی بخونه . دختر افسونگر من معجزه ای دیگه کرد و هق هق پدرشو در آورد . من از اونجا دور شدم و اون چهار تا رو با هم تنها گذاشتم .. نیلوفر می خواست باهام بیاد که بهش گفتم فعلا پیش اونا بمون .. گفتم شاید وصله ناجوری باشم .. خیلی می ترسیدم . برای این که کسی رو جادو کنی نیازی نیست که ورد بخونی .. کاغذ دود کنی .. چند تا جن و پری رو تسخیر کنی .. می تونی با عشق و محبت و بی ریایی طوری طرفو به طرف خودت بکشونی که هیچ  جادویی به معنای جادو نتونه همچین کاری بکنه .. نیلوفر من از همینا بود . زیبا .. پاک و نجیب .. مظلومانه .. می دونستم یه حسی بهم می گفت که رحیم اونو از چنگم درش میاره .. می دونستم اون  زیر گوشش می خونه که من مادر خوبی براش نیستم . اخلاق خوبی ندارم . هر چند اون مربوط به گذشته ها میشه . دست و دلم به کار نمی رفت . یه آرامش قبل از طوفانی رو حسش می کردم . در این آرامش طوفانی در دلم بر پا شده بود . چرا این زمان تموم نمیشه .. با همه اطمینانی که به دخترم داشتم می دیدم روزی رو که نیلوفر بیاد و بگه مامان می خوام با بابام برم اون ور آب .. برای پیشرفت خیلی خوبه ... یا این که بگه می خوام برم اون طرف چون نمی خوام بابام تنها باشه .. من بهش میگم دخترم بابات همین جا بمونه .. اونم میگه خب نمیشه چون دارایی های اون طوریه که مجبوره کنترلش کنه ... .. ادامه دارد  .... نویسنده .... ایرانی