ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 68

لعنت بر تو نادر .. چرا با من این طور حرف زدی که من بخوام باهات این برخوردو داشته باشم . تو به خاطر من آسیب دیدی و من دوست ندارم که بیشتر از اینا اذیت شی . می دونم این حقت نبود نادر . من آبروم درخطره .. اون با من بازی کرده . مگه من چند وقته عروسی کردم . خدای من دردامو به کی بگم . نوشین خودشو به محوطه وسیع خونه شون سپرده بود . به درختی تنومند تکیه داده بود . حس کرد که دیگه همه چیزشو از دست داده ..به این فکر می کرد که زنایی هستند که به خاطر این که خودشونو آروم کنن میرن مقابله به مثل می کنن اما اون اهل این بر نامه ها نبود . نمی تونست زندگیشو بر اساس نادرستی ها بچینه . نمی تونست پاسخ یک زشتی رو با زشتی بده . نمی دونم چیکار کنم . نیما قبل از این که با نلی از دواج کنه منو دوست داشته می دونم حالا هم دوستم داره .. نه .. حتی فکرش هم نفرت انگیزه .. این که بخوام و بتونم خودمو در اختیارش قرار بدم دردی رو دوا نمی کنه . تاثیری برام نداره . پس من باید چیکار کنم . چه کاری می تونم بکنم . مشتهای گره کرده شو به زمین می کوفت .. چطور می تونی این قدر راحت دورم بزنی . چطور می تونی طوری رفتار کنی که عاشقمی ؟ مگه عشقو میشه قسمت کرد ؟ یا به من دروغ میگی یا به اون دختر.. تو نمی تونی دو نفرو دوست داشته باشی . اگه از رو عادت نلی رو دوست داری پس به خاطر هوسه که با اونی . ولی اگه منو دوست داری چرا به من خیانت می کنی ؟ چرا واسه من ارزش قائل نیستی ؟ مگه من واست کم گذاشتم ؟ نه ..خدایا من نمی تونم . نمی تونم ادامه بدم . نمی تونم درسامو بخونم . نمی تونم آروم بگیرم . نمی تونم بی خیال باشم و ببینم که دارن بهم می خندن .روز بعد نادر نیومد دانشگاه و نوشین رفت و خونه شون یه سری به اون زد .. -راضی به زحمت شما نبودم . محبت فرمودید . -خب حالا نمی خوای این قدر رسمی باشی . قبول دارم دیروز یه خورده تند بر خورد کردم . باید به منم حق بدی . خودت رو بذار جای من . دیگه نمی دونی باید چیکار کنی . هیچ انگیزه ای برای زندگی نداری . نوشین همچنان حرف می زد و نادر ساکت بود . -ببینم حال نداری ؟ چته امروز ؟ -راستش می ترسم حرف بزنم و تو بذاری بری . این جوری بهتره . حداقل میشه نگات کرد . بازم نوشینو به فکر فرو برد . چرا نادر این طور حرف می زنه . شاید سمانه شوخی نمی کرده . این پسر از من چه انتظاری داره . دلش به چی خوشه .. -حرفتو بزن نادر . من قول میدم  نرم . .. -خیلی حرفاست که در هر مکان و هر زمانی نمیشه زد .. -خب اون حرفایی رو که می تونی بزنی بزن . من آماده شنیدنشم آقای آخوند روضه خون .. چقدر کبود شدی .. عین بادمجون .. -خوشحالم . اگه بدونم هر روز بهم سر می زنی دلم می خواد همبشه همین جوری بمونم .. -این که دیگه خیلی زشت میشه . زود تر خوب شو بیا دانشگاه . من این ترم اصلا حال و حوصله درس خوندن ندارم . باید یه کاری کنی که من قبول شم . -چیکار کنم . حتی اگه راهی داشته باشه که اسم تو رو رو ورقه خودم بنویسم و تو هم اسم منو رو ورقه خودت راضیم ولی تازگیها خیلی استاندارد کار می کنن . -حرف بزن -بازپرس شدی ؟ باشه میگم . حرف من همون حرفای دیروزه . به نظر من  حداکثر یک بار دیگه باید به همسرت مهلت بدی .. و یه جورایی ازش مدرک بگیری . برگ برنده به دست تو باشه .. اون وقت باهاش اتمام حجت کن ولی فکر می کنم باید ازش دوری کنی .. یک زندگی جدیدی تشکیل بدی . برای عاشق شدن دیر نیست . در واقع اون جوری که من فهمیدم مدت زیادی با هم آشنا نبودین . این برای این که دو نفر همو بشناسن کافی نیست . اونم در محیطی بسته به نام دانشگاه .. -اتفاقا محیطش خیلی بازه -ولی از نظر فکری و این که به چیزایی غیر از درس فکر کنی خیلی بسته هست . تو در نهایت خستگی و کوفتگی از در دانشگاه میای بیرون شاید به اولین پسر یا اولین دختری که می بینی یه گرایش خاصی پیدا کنی که اگه ازت دعوت کنه باهاش بری میری . میری و باهاش یه کافی شاپی ..یا پیتزا گیتی .. یا فوقش یه ساندویچی می خوری ..همون یواش یواش یه دلبستگی هایی بین شما به وجود میاره . درحالی که اصول این رابطه رو نمی تونی بر مبنای عشق بدونی . این یک نیازه . نیاز در محیطی که تو از درس زده شدی -خب عشق هم یک نیازه . تو که نمی دونی چه جوری به سراغ آدم میاد . به اشکال گوناگون میاد . گاه با یک نگاه .. گاهی هم با یک سلام . با یک محبت ... -آره حق با توست عزیزم ... تو عاشق ناصر نیستی . تو فقط تصوری از عشقو داری . تو عاشق عشق بودی نه عاشق عاشق .. ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی