ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانوما ساکت 95

و اما بشنویم و بشنوید از مراسم عروسی باشکوه  در تالار باشکوه .. عجب مجلسی یود . دیگه از این حزب الشیطان بازیها نداشتیم . این خانوم معلما یکی از یکی خوشگل تر شده بودند . ولی من سیما جونمو خوشگل تر از بقیه می دیدم . -عزیزم لباس عروس چه بهت میاد . اصلا همه چی بهت میاد .. -ببینم هوتن خوب دور گرفتی ها داری با همکارام می رقصی . -اینا جزو خواهرای منن .  یعنی به جای خواهرای منن . عجب رقصی بلدن . از دم همه شون لباسایی تقریبا سکسی تنشون کرده بودن . وایییییییی همون اول یکی اومد جلو از اون لباسای نصف و نیمه مشکی براق با حاشیه  هایی طلایی تنش کرده بود و اومد سمت من  .. نگاش کردم اصلا متوجه نشدم کیه .. یه نگاهی به دور و برش انداخت تا دید عروس خانوم متوجه نیست صورتمو بوسید و گفت تبریک میگم فقط یادت باشه یه مدت که گذشت و خوب دلی از عزا در آوردی باید هوای منو هم داشته باشی  .. البته تا شروع کرد به حرف زدن از صداش فهمیدم که اکی جون خودمونه .. این درسا دین زاده رو بگو درسته بی دین شده رفته بود . من با همه شون می رقصیدم . انوشه خیلی قشنگ می رقصید .. سیما اومد جلو و منو کشید به یه گوشه ای و گفت مثلا تو دامادی . ببینم انگاری سالهاست که با اینا دوستی -عزیزم چرا باید توی ذوق اینا بزنیم همه شون حبیب خدان و تو هم طبیب بنده خدایی . -کاری نکن که امشب  در مانت نکنم . دیگه مجبور شدم دور و بر زنم باشم . ولی عجب  کار درستی شده بودند . این چند تا همکار به یک کنار وقتی این همه خوشگل و تر گل ور گل و فانتزی و مدل به مدل رو می دیدم با خودم فکر می کردم آیا ازدواج می تونه کار درستی باشه یا این که منو اسیر قید و بند های اجتماعی می کنه و این که برای هر بار خارج شدن از منزل باید از عیال اجازه بگیرم .. فرزانه فراست یه شعر قشنگی در وصف من و سیما خوند . ولی چهره اش نشون می داد بی صبرانه منتظر روزیه که من و اون یک بار دیگه خلوت کنیم و تر تیب اونو بدم . ولی خودم به این چیزا فکر نمی کردم .. حداقل در اون لحظات  که چنین افکار منحرفانه ای به سراغم نیومده بود . حس کردم حرکات و رفتار سیما خیلی خالصانه و عاشقانه تره . هرچند جنس من هم در اون لحظات فراموش نشدنی,  خرده شیشه نداشت . جمیله جهانی منو کشید کنار و گفت یادت باشه قبل از سیما من زنت بودم . .. توی دلم گفتم خبر نداری قبل از تو هم زن داشتم . آزاده هم اونجا بود و چند تن از مادرانی که اونا رو ردیفشون کرده بودم . عجب مجلسی شده بود . زنا ولم نمی کردند . اکی که پدر منو در آورده بود . خلاصه هرکدومشون اون شب یه ناخنکی بهم زدند .. فقط دلم هول بود نکنه مثل فیلمهای سینمایی اثری از روژ و این حرفا گذاشته باشن .. و اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است . من و سیما رسیدیم به شب زفاف .. شبی داغ .. بالاخره می خواستم سکس داغ عبور از خط قرمز رو داشته باشم . -عزیزم چقدر منو دوست داری -به این اندازه که وقتی تو رو دوست دارم دیگه به هیچ زن دیگه ای به چشم خاص نگاه نمی کنم -هنر کردی . از این که نمی خوای جز من به هیچ زنی فکر کنی ..... راحت ما مردا .. یه دستی به سر و گوش خودمون می کشیم و دیگه خودمونو واسه سر و صورتمون این قدر هلاک نمی کنیم . تازه زنا هم این همه خوشگل می کنند واسه اینه که تمام راهها به رم ختم میشه . تمام این خوشگلی ها آخرش به سکس می رسه . یعنی آدم دک و پزشو درست می کنه که با هیجان بره توی رختخواب و من و سیما هم بالاخره رفتیم .. خیلی خسته بودم . این زنا پدر منو در آورده بودن . ولی حس عاطفانه  , شاعرانه , احساسانه , عاشقانه سیما خانوم گل کرده بود .. -عزیزم ..سیما جون !الان سرم داره می گرده دراز کشیده در حال رقصیدنم .. بقیه کارا رو بذاریم صبح -چی ؟ گوشمو کشید و گفت الان به یه جای دیگه ات باید بگرده .. لوس نشو نخواب .. گیر بد حریفی افتاده بودم . تا بفهمم چی شده و قبل از این که شورتشو در آره منو لخت لختم کرده بود و کیرمو گذاشت تو دهنش .. طوری ساک می زد که دلم می خواست تا چند ساعت یکسره بگیرم بخوابم -بابا تو که این جوری بیشتر خوابم می کنی ...دهنشو باز کرد و کیرمو ول کرد . -صبر کن چیزای دیگه ببینی حسابی خوابت می پره . وسط بدنشو گذاشت رو دهنم ..- چه عطر و بویی !..مستم می کنی ...... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی