ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 6

افسانه  به میک زدن کسم ادامه داد . هیچوقت این حال و حسو نداشتم که بخوام فریاد بزنم . آخه با پسری نبودم و از این اخلاقای لزی هم نداشتم . -بخور کسمو .. بخور عزیزم . چقدر در این محیط تنگ و تاریک که فقط از قسمتی از راهرو نور می گرفت این کار بهم لذت و آرامش می داد . بی خود نبود که  افسانه و خیلی از دخترا در دوران دبیرستان از این کارا زیاد می کردند حالا من مونده بودم و تنهایی خودم و هم بستری با کسی که روزی از هم نشینی با او فراری بودم .. نفس نفس می زدم . به اوج هوس رسیده بودم .. دیگه به این فکر نمی کردم که ممکنه کسی برسه . دیوار های سلول ما تقریبا  پوشیده بود  . لذت هوس  این فضای غم انگیز رو به حال و هوای شادی و شاد مانی تبدیل کرده بود . من اونو با تمام وجودم حسش می کردم . لبخند می زدم  فراموش کرده بودم کجام . فقط می خواستم به جایی برسم که دیگه نخوام برم جلوتر . به جایی که زنا میگن بالاتر از اون دیگه جایی نیست . حس و حالتی نیست . اونا این حسو از جفتشون می گیرن و من حالا باید این حسو از کسی می گرفتم که یه روزی ازش فراری بودم . -آههههههههه آهههههههههه داره تموم میشه .. چه ادامه قشنگی ! فقط زیر لب واسه خودم زمزمه می کردم . مثل اون وقتا که بچه بودم . مهم نبود که چی میگم .دلم می خواست یه حرفی بزنم . یه حرفی واسه گفتن داشته باشم . چشامو بستم و به حالت خماری رفتم . در این مدتی که اینجا بودم هر گز تا به این حد آرامش نداشتم . برای دقایقی فراموش کرده بودم که اونجا کجاست و برای چی من اونجام . فراموش کرده بودم که ممکنه یک ماهه دیگه این موقع حتی آرزوی اینجا رو هم داشته باشم . شاید در این دنیا نباشم . هنوز چشامو باز نکرده بودم که لبای افسانه رو رو لبای خودم حس می کردم . ولی من دلم نمی خواست چشامو باز کنم . اون به خوبی درکم می کرد . منو آزادم گذاشت که هر کاری که دلم می خواد انجام بدم . ولی من جز سکوت و سکوت کار دیگه ای از دستم بر نمیومد . فقط حالا که ار گاسم شده بودم حس می کردم یه خورده بوی عرق افسانه اذیتم می کنه . لباشو از رو لبام ورداشته بود . شورتشو پایین کشیده و یه جوری نگام می کرد . با التماس .. حس کردم یه چیزی ازم می خواد .. نهههههه نههههههه کس خوری و کس لیسی اونم با این مزه ترشیدگی و عرق و کاری که هر گز نکرده بودم با من ساز گاری نداشت . ولی واسه این که دلشو نشکونم و فکر نکنه حالا که خرم از پل گذشته نسبت به اون بی توجه هستم ازش پرسیدم افسانه چی می خوای ؟/؟ -تو رو .. تو رو مهتاب .. تو رو همیشه می خواستم . نمی دونم چرا  همیشه حس می کردم که بک علاقه خاصی نسبت بهت دارم .  علاقه و احترامی که نمی دونم اسمشو چی بذارم . عشق , هوس یا یک نوع دوستی و خواهری . تو نسبت به من بی توجه بودی . دلم می خواست به من اهمیت می دادی -ولی تو دلت می خواست فقط لز کنی . -اینم جزیی از علاقه هام بود . خودت که دیدی چقدر چسبید ! کف دستشو گذاشته بود رو.کسش .. مهین اومد جلو و گفت افسان می خوای مثل همیشه من برات بمالم ..  می خوای میکش بزنم ؟ یا انگشتامو فرو کنم توی کست و کف دستمو بذارم بالاش و تو حال کنی و خوشت بیاد ؟ تمام این چیزایی رو که می گفت در ذهنم به خاطر می سپردم که شاید منم بتونم این کار رو برای  افسانه انجام بدم .. -خانوما مراقب باشین از اون چند وجب سوراخ کسی ما رو نبینه من به این افسان حال بدم . خیلی واسم زحمت کشید .. تا اینو گفتم افسانه همچین بغلم زد که انگاری حکم آزادی دو نفرمونو صادر کرده باشن . انگشتامو کردم توی کس دوستم .. گویی به صورت خود کار حرکات یکی پس از دیگری به دهنم می رسید که اگه این کارو انجام بدم بهتره  . . وقتی چهار تا انگشتمو کردم توی کس و قسمت انتهای کف دستمو هم گذاشتم بالای کس و اونو حرکت می دادم افسانه به شهناز گفت که بیاد و جلوی دهنشو داشته باشه نذاره جیغ بزنه و من تند و تند انگشتامو فرو می کردم توی کس افسانه و بیرون می کشیدم . حالت چشاش و تکون دادن سرش و خودشو به آب و آتیش زدن نشون می داد که خیلی داره لذت می بره . من ولش نمی کردم و تند و تند به کارم ادامه می دادم . چقدر کس افسانه خیس و لغزنده شده بود .. داشتم به این فکر می کردم که اگه راه عبور منم باز شه یه همچین حالتی پیدا می کنه . اولش تنگه و یواش یواش گشاد میشه . افسانه کسش گشاد شده بود ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی