ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هر کی به هر کی 227

پری جون : ببینم بچه ها شما اصلا میگین یه مامان پری هم دارین و این داره چیکار می کنه؟ .. الیا من از چش تو نگاه کنم . آریای من که خیلی با محبت بود .. آرمیلا : از آنیتا خواهر جون جونی من که دیر اومده و زود می خواد بره بپرس.. -الیا آرمی راس میگه ؟ -نمی دونم چی بگم مادر شوهر گلم می تونی از خود آنی بپرسی . اون آریا رو قبضه اش کرده انگاری که ما الان در خونه باشیم و خودش باشه و داداشش . دیگه اصلا ملا حظه جمعو نمی کنه . این شده برای من یک  دردسر بزرگ . چیکار میشه کرد بچه آدمه و اگرم زیاد حرف بزنیم فکر می کنه که ما توقع نداریم اون حال بکنه . خلاصه دست شما درد نکنه که یه سفره ای پهن کردین و داریم روزی می خوریم . امید وارم بر کتت زیاد تر شده و یه روزی جمعیت ما هم به حد و اندازه ای برسه که بیشتر و بهتر از اینها تا مین شیم . فر هنگ ما هم طوری بالا بره که راحت تر با هم کنار بیاییم و همو تحمل کنیم و به حق هم قانع باشیم ...تعجب می کردم که مامان این جور داره فیلسوفانه حرف می زنه . همچین هم آروم و با متانت حرف می زد که اگه کسی نمی دونست فکر می کرد که اون خودش از اوناییه که همش در حال رعایت کردن حق و حقوق دیگرانه و هیچ وقت به بقیه حمله نمی کنه و کنارشون نمی زنه و کیر بقاپ نیست . شاید گیر حربفی به نام آنیتا افتاده بود و این حرفا رو می زد . اینو هم می دونستم که اگه من نبودم و پای من در میون نبود مامان تا حالا صد دفعه حریف این خواهرمون شده بود .  ظاهرا آنیتا با این که ازمون چند متری فاصله گرفته بود ولی حرفای خواهر و مادرمونو شنیده بود و  دستاشو گذاشت جلوی صورتش و با همون بدن بر هنه اش به طرفی دوید .. این دختره چرا این جوری می کنه .. درسته که حالت اینجا طوریه که دید نداریم و از چند طرف نگهبان گذاشتیم ولی ما که بر این منطقه وسیع می تونیم از هر طرف تسلط داشته  باشیم ولی خب دلمم نمی خواست که اون این جور ناراحت و مغموم این فضا رو ترک کنه .  گرفتاری شده بودم .. منم به سمتش دویدم ولی همون چند لحظه مکث سبب شده بود که اونو گمش کنم .. ولی یه لحظه دیدم که  چطور داره مثل برق و باد می دوه . دیوونه فکر کردی از دست آریا سگ پا می تونی در بری ؟ ..با گامهای بلند و نفس نفس زنان خودمو رسوندم بهش و اونو خوابوندم و افتادم پشتش .. هرچی دست و پا می زدو می خواست از دستم در بره بهش این اجازه رو نمی دادم . -آنی بچه بازی در نیار همه بهت می خندن . میگن ببین  اصلا جنبه نداره ..  کیرم شل بود ولی می تونستم اونو از همون پشت هم فرو کنم توی کسش .. یه خورده اگه شق تر می شد می کردم توی کون .. ولی اون طوری پاها و دو تا قاچ کونشو سفت کرده بود که  انگاری کاری از دستم بر نمیومد ولی من از میدون به در نمی رفتم . این دست و پا زدنهای اون خیلی خوشگل ترش کرده بود .. -عزیزم این جوری که رو چمنها دراز کشیدی شکمت درد می گیره -به درک . من که دلم درد گرفته هیشکی دوستم نداره .. همه منو از خودشون دور کردن که راحت به کارشون برسن حالا من اومدم که حقمو بگیرم . تو هم با اونایی .. -خواهرم  تو که می دونی  که من تو رو از همه شون بیشتر دوست دارم و شک نکن .. -نه این طور نیست داداش .. یه لحظه کونش شل شد و من  دو تا قاچشو با آخرین زورم به دو طرف باز کرده دیگه خیلی لجم گرفته بود . کیرم به سوراخ کونش چسبید .. نمی تونست کاری بکنه -آخخخخخخخ آخخخخخخخ منو کشتی .. -خودت خواستی .. کیرم فقط کونو دچار درد کرده بود .. تکون  خوردنهای اون باعث می شد که حتی به زور هم نتونم کیرمو توی کونش بکنم ولی خیلی حال می داد با یه دختر سرکش این جوری حال کردن .. -آنیتا دوستت دارم . عاشقتم خواهرم که اگه نبودم این جوری نمیومدم طرفت . بیا عزیزم بیا دیگه بر گردیم .. روشو بر گردوند و گفت به یه شرط داداش .. -چه شرطی .. خودشو بر گردوند و طاقباز شد و گفت به این شرط که  بکنی توی کسم . اون قدر منو بکنی تا یکی یا چند تا پیداشون شه  . دوست دارم ببینن و بدونن که تو خیلی دوستم داری . آنیتا دستاشو رو چمنا باز کرده به همون حالت هم پاهاشو به دو طرف باز کرد . کیرمو فرو کردم توی کسش .. هنوز  چند لحظه نشده بود که پری جون و بابا بزرگ آرمان و آرمی و مامان الیا سر رسیدند .. مامان : شما اینجایین و ما از دلشوره مردیم .. - چه زود اومدین سمت ما -مامان : داری به ما متلک میگی ؟ آنیتا : اوووووووههههههه داداش  داداش .. بکن بازم منو بکن .. می خوام یه بار دیگه هم رو این چمنها و اینجا ار گاسمم کنی .. اینجا خیلی حال میده .. طوری منو کردی در جا ارضا شدم بازم می خوام .. اون داشت فیلم میومد تا یه ضد حالی به مادر و خواهرش زده باشه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی