ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

انتقام میسترس 53

گیج شده بودم .. هم یه حسی داشتم که انگار دارم رو ابرا پرواز می کنم و هم این که پیش خودم می گفتم واسه چی این حرفو زده . اون که خونه و زندگی ردیفی داره . واسه خودش پست و مقامی داره . نمی دونستم چی بگم . دوست نداشتم زندگی اونو خراب کنم . سرمو انداخته بودم پایین . می ترسیدم به چشاش نگاه کنم . اگه اون از رو دلسوزی این حرفو زده باشه اگه اون دوستم نداشته باشه . اگه اون منو نخواد من چیکار می تونم بکنم . ولی اگه دوستم داشته باشه .. چقدر اونو وقتی که ساده بود دوست داشتم . حالا بین خودم و اون فاصله ها حس می کردم . چرا ... مگه  دل آدما فاصله ها رو پر نمی کنه ؟ -شیما ! چرا سرت پایینه .. -بهزاد -نگو نه .. دستشو گذاشت زیر چونه ام .. سرمو خیلی آروم آورد بالا .. قطره اشکی گونه هامو نوازش داد وقتی که صداقتو در نگاهش دیدم . اون همون نگاه بود . همون حس همیشگی . -چیه دیگه دوستم نداری ؟ حرفات همه دروغ بود ؟ کبوتر عشقت واسه یکی دیگه پر پر می زنه .. هق هق گریه امونم نداد . خودمو انداختم تو بغلش .. در میان اشکها و لبخند ها بهش گفتم تو که خودت می دونی من جز تو مرد دیگه ای رو دوست ندارم . چرا این قدر اذیتم می کنی . چرا ؟ -با من از دواج می کنی ؟ -با یک زن ساده ؟ -اگه من هر کی باشم تو ملکه منی . این همیشه یادت بمونه . تو اگه نبودی من  تا حالا چند بار مرده بودم . اگه تو نبودی من عشقو نمی شناختم . -منو ببخش بهزاد .. منو ببخش .. شاید به خاطر حس کردن فاصله ها بود که فکر کردم تو یک دروغ گویی . راست میگی من خودمم بهت راستشو نگفتم که با پلیس همکاری دارم ولی تو از اول اینو می دونستی .. -هنوز جواب منو ندادی ..چشای خوشگلتو نبند . بذار من ازش همه چی رو بخونم . این حس قشنگتو ..این عشقو این دوست داشتنو . من عاشقتم .. اون در نگاه من همه چی رو خونده بود . وقتی لباشو گذاشت رو لبام و چشامون جز تاریکی بهشت گونه دنیای آرامش عشق چیز دیگه ای نمی دید هر دو مون دونستیم که متعلق به همیم .. حس کردم که دوست دارم همچنان در آغوشش بمونم . دوست دارم که بر هنه ام کنه .. احساس نیاز می کردم . نیاز به این که با اون باشم . -می دونی شیما چی در نگات خوندم .؟. سرمو تکون دادم .-و حالا چی در نگات می خونم ؟. .یه لبخندی زده گفتم آره اونم می دونم ..-و اینم می دونی که من بیشتر از تو دوست دارم که حالا ... -نه اینو دیگه نمی دونم و قبولش ندارم . من بیشتر ... -من بیشتر تر .. ولی دلم می خواد داغی من در تنوره هوس تو به حدی باشه که وقتی عروس میشی بخوام بپرم بیفتم روت .. -اونم جلو این همه ارتشی .. -اونایی که خیلی هاشون تو رو می شناسن و بهت افتخار می کنن . و منم به خودم می بالم . یک زن قهرمان . -ببینم استخدام میشم ؟ .. -اگه بخوای آره -تو چی می خوای -راستش جون من در خطره کمه که بخوام نگران تو هم باشم ؟ -هر چی تو بگی .. -خیلی سختمه با این لباس .. چقدر خاکی و کهنه نشون میده .. -ببینم زن فرمانده شدن این جور فکرا رو توی کله ات انداخته ؟   چندی بعد من و بهزاد از دواج کردیم . خواهرم شیوا و شوهرش هم زندگی خوش و آرومی داشتند . وقتی شیوا خوش بود انگار یه بار سنگینی از رو دوشم بر داشته شده . این اتفاقات اخیری که برام افتاده  مثل خواب و خیالی بود که زندگی منو از این رو به اون رو کرده بود . خواب و خیال..  چون باورم نمی شد . جشن عروسی با شکوهی گرفتیم .  یه قسمتشو دیگه بر نامه بزن بکوب آزاد بود . سردار خان بی خیال آخوند بازی ها دست همه جوونا رو در رقصیدن و سنگ تموم گذاشتن در عروسی خودش از پشت بسته بود . همش به من می گفت شیما تو عین تکواندوکارا می رقصی و منم بهش می گفتم آقا دوماد کاری نکن که له و لورده ات کنم .. -ما له و لورده شده خانوممون هستیم . خیلی از فامیلام تازه متوجه شده بودند که  من چیکار کردم .. و چطور با قاچاقچیا مبارزه کردم . البته مظلومیت خواهرم شیوا هم   بی تاثیر نبود و شایدم مهم ترین عاملش بود .. -شادوماد چرا این جوری نگام می کنی . امشب بهت نرسم حالتو بگیرم تا دیگه هستی نگی همه چی رو می خوام بذارم شب عروسی که یه صفای دیگه ای داشته باشه .؟ همچین که انگار ما قبلا با هم عشق و حال نکرده باشیم -دختره دیوونه . من همه اینا رو به خاطر تو گفتم که بدونی چقدر برام مهمی و لطف و هیجان اونو حس کنم . -حقش این بود که باهام از اون کارا می کردی و امشب هم هیجانشو. حفظ می کرد . خب داری میگی که ما دلت رو زدیم و برای این که هیجان داشته باشی باید فاصله های سکسو زیاد کنی ..... ادامه دارد .... نویسنده ... .ایرانی .